• 1405 شنبه 11 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6433 -
  • 1405 شنبه 11 مهر

پسيان، خراسان و ناسيوناليسم انقلابي

مرتضي ميرحسيني

داستانش بد تمام شد. آن زمان تازه سي‌ويك سالش شده بود. سرش را بريدند و به نشانه پيروزي با خود بردند. شورشي هم كه رهبري‌اش مي‌كرد به جايي نرسيد و با مرگ او عقيم ماند. شايد بهتر بود كه تا آنجا پيش نمي‌رفت و مصالحه با دولت مركزي را ناممكن نمي‌كرد. شايد هم واقعا نمي‌توانست تسليم به كسي مثل قوام‌السلطنه را بپذيرد و چشم به روي آنچه در خراسان از او ديده بود ببندد. جنگ را انتخاب كرد، پاي انتخابي كه كرده بود ماند و ماجرا را تا انتهاي مسيري كه عملا تقديرش شده بود ادامه داد. دست‌كم خوش‌نام ماند و به درون سايه‌هاي تباهي، كه بر سياست آن سال‌هاي كشور ما سنگيني مي‌كردند فرونرفت.
محمدتقي پسيان تبار قفقازي داشت. نوشت «من مهاجر هستم، يعني اجداد من پس از جنگ 1243 هجري و مجزا شدن قفقاز از ايران زير بار رعيتي خارجه نرفته، از همه‌چيز خودشان صرف‌نظر كرده و خود را به آغوش وطن آباء و اجدادي انداخته‌اند.» پدرانش تقريبا همگي نظامي بودند و به قاجارها خدمت مي‌كردند. خودش در تبريز به دنيا آمد. همان‌جا درس‌هاي مقدماتي را فراگرفت. بعد به تهران رفت و تحصيلاتش را در مدرسه نظامي ادامه داد. ناملايمات را تحمل كرد و عضو نيروي تازه‌تأسيس ژاندارمري شد. اينجا و آنجا، از قزوين تا لرستان به ماموريت‌هاي چندماهه رفت و هرجا هم كه رفت، لياقتش را نشان داد.
بي‌باك و باهوش و پرطاقت بود. در گذر از سومين دهه زندگي، چند بار ترفيع گرفت، چند بار حين انجام وظيفه مجروح شد و يك بار در نبردي نزديك بروجرد زخمي عميق برداشت. تازه فرماندهي قواي همدان را پذيرفته بود كه آتش جنگ اول جهاني – يا به قول خودش «جنگ عمومي» - شعله كشيد. از ميان نيروهاي خارجي كه هركدام بخشي از كشور را در اشغال داشتند، بيشتر از همه با روس‌ها سروكار داشت؛ «بحمدالله با عده بسيار ناقابلي، چون قصد و نيتي جز خدمت به وطن و رهايي مملكت از قشون روسيه تزاري نداشتم، به طرد و دفع دشمن موفق گرديدم... ليكن به واسطه عدم اتحاد و تذبذب و ترديد و عدم صميميت هيات رييسه و احزاب مختلفه و فقدان اسلحه، استقامت در مقابل قواي عظيمه ممكن نگرديد.» مصمم به ادامه جنگ بود. اما كار بيشتري از او برنمي‌آمد. بعد، بيمار شد. كبدش ورم كرد. براي درمان به آلمان رفت. كبدش را درمان كردند، اما شنيدن اخبار جنگ و روند حوادث مانع بهبودي‌اش مي‌شد. مدتي در آلمان ماند. در دوره هوانوردي ثبت‌نام كرد و لباس خلباني پوشيد. سي‌و‌چند بار پرواز كرد. اما بدنش نمي‌كشيد. به توصيه پزشكان ديگر سوار هواپيما نشد. در كلاس‌هاي رياضي و موسيقي شركت كرد؛ «چنانچه با وجود اطلاعات ناقصه دو اثر مختصري از سرودهاي ژاندارمري و اشعار ملي ايراني با نوت به طبع رسانده و به اسامي سه سرود ملي و هفت آواز محلي ايراني با مختصر مقدمه‌اي به زبان آلماني از خود به يادگار گذاشته‌ام.» اما زندگي در اروپا برايش دشوار شد. زورش به هزينه‌هاي زندگي نمي‌رسيد. دلش هم براي كشور تنگ شده بود. برگشت. سفرش دو ماه طول كشيد.
در انزلي از كشتي پياده شد. هنگام تخليه بار، و در نخستين برخورد با ماموران دولتي، انحطاط كشوري را كه آن‌همه عاشقش بود به چشم ديد. در تهران هم كسي به او اعتنا نكرد و تا چند ماه هيچ پيشنهاد شغلي نداشت. سرش را با ترجمه براي نشريات گرم كرد. تا اينكه در دولت مشيرالدوله صدايش زدند و فرماندهي نيروهاي ژاندارمري خراسان را به او سپردند، يا چنان كه خودش مي‌نويسد «بنده را به فلاخن گذاشته و به سمت خراسان پرتاب كردند.» به آنجا رفت. با كوهي از مشكلات – و مهم‌تر از همه بي‌پولي و حقوق عقب‌افتاده سربازان – مواجه بود. اما از پس كار برآمد و بيشتر مشكلات را چاره كرد. بعد در تدبير فسادي كوشيد كه مثل سرطان به جان ايالت افتاده بود. همزمان با كودتاي سوم اسفند در تهران، او نيز در خراسان دست به كودتا زد. قوام‌السلطنه والي ايالت را كه به نظرش تجسم همه فسادها و انحرافات بود دستگير كرد و به تهران فرستاد. سپس اصلاحاتي را در آموزش و بهداشت و برقراري امنيت شروع كرد كه در نگاه او همان آرمان‌هاي فراموش‌شده انقلاب مشروطه بودند. ادامه ماجرا از فصل‌هاي مشهور تاريخ ماست.
قوام مدتي در تهران در حبس ماند. آزاد كه شد، رياست دولت را به دست گرفت. مصمم به انتقام از پسيان بود. به چندتايي از سركردگان عشاير خراسان – كه از قديم با آنان تباني داشت – رشوه‌ها و وعده‌هايي داد و آنان را به رويارويي با پسيان برانگيخت. مزدوران قوام هم كه از نظم تحميلي جديد و از اصلاحاتي كه آنان را مقيد به قانون مي‌كرد آزرده و زخمي بودند، در گوشه‌وكنار ايالت آشوب كردند و چند ناحيه را به وحشت و ناامني كشيدند. پسيان به جنگ‌شان رفت. در يكي از نبردها به محاصره افتاد. سربازان كم‌شماري كه با خود داشت يكي پس از ديگري به خاك افتادند. خودش تا آخرين گلوله مقاومت كرد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون