• 1405 يکشنبه 12 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6434 -
  • 1405 يکشنبه 12 مهر

علي شكوري‌راد در گفت‌وگو با «اعتماد» از ضرورت بازگشت به توافق اسلام‌آباد مي‌گويد

پاسداری تفاهمنامه

‎مهدي بيك‌اوغلي

تحولات پرشتاب عرصه سياست خارجي و بازتاب تحركات ميداني در سپهر ديپلماتيك كشور، بار ديگر نگاه كارشناسان و تحليلگران روابط بين‌الملل را به تفاهم اسلام‌آباد متوجه ساخته است. اسنادي كه در مقاطعي از تنش، نقطه اتكايي براي مهار بحران و تثبيت منافع ملي به شمار مي‌رفتند. در اين ميان، سرنوشت «تفاهمنامه اسلام‌آباد» به عنوان سندي منحصر‌ به‌ فرد كه امضاي روساي‌جمهور دو كشور ايران و ايالات متحده را با خود دارد، همچنان محل مناقشات دامنه‌‌دار است. در شرايطي كه عده‌‌اي از منتقدان و تندروها در داخل و خارج با تكيه بر بدعهدي‌‌هاي مكرر كاخ سفيد و تنش‌‌هاي پياپي، اين سند را منسوخ و فاقد وجاهت تلقي مي‌كنند، برخي صاحب‌‌نظران سياسي بر اين باورند كه هرگونه پايان‌ بخشيدن به مخاصمات جاري نيازمند يك سناريوي مدون و چارچوب اوليه است و تفاهم اسلام‌آباد كماكان يگانه نقشه راه موجود براي از سرگيري تعاملات و رسيدن به توافقات الزام‌آورتر محسوب مي‌شود. ‎علي شكوري ‌راد، فعال سياسي اصلاح‌طلب و دبيركل پيشين حزب اتحاد ملت ايران اسلامي، در گفت‌وگو با «اعتماد» به تشريح ابعاد گوناگون اين سند، چرايي لزوم حفظ آن در معادلات ديپلماتيك، ريشه‌هاي استيصال راهبردي امريكا پس از تهاجمات نظامي اخير و ضرورت واقع‌گرايي در سياست خارجي مي‌پردازد. شكوري ‌راد با نقد جدي رفتارهاي شعاري و منفعلانه برخي جريان‌هاي داخلي تاكيد مي‌كند كه توان ميدان بايد در مدار تدبير سياسي قرار بگيرد، چرا كه تاب‌‌آوري جامعه بي‌‌پايان نيست و نمي‌توان بدون كسب اعتماد اكثريت خاموش جامعه و بهره‌گيري هوشمندانه از وزن بازيگران بين‌المللي همچون چين، فرداي پس از بحران را بازسازي كرد. مشروح اين گفت‌وگو را در ادامه مي‌خوانيد.

 

   امروز فضاي سياسي و استراتژيك كشور آكنده از اين پرسش بنيادين است كه چگونه مي‌توان دستاوردهاي حاصله در ميدان را به ارزش افزوده پايدار در عرصه ديپلماسي تبديل كرد. در اين چارچوب، جمعي از تحليلگران بازگشت و احياي «تفاهمنامه اسلام‌آباد» را مطرح مي‌كنند. ارزيابي كلي جنابعالي از اين سند و ظرفيت‌هاي آن براي برون‌رفت  از وضعيت كنوني چيست؟

‎پيش از هر چيز بايد يادآور شويم كه تفاهمنامه اسلام‌آباد در مقطع شكل‌گيري خود يك رخداد بسيار بزرگ، كم‌نظير و به تعبيري شگفت‌انگيز در تاريخ مناسبات ديپلماتيك پس از انقلاب بود. اين سند پس از سلسله مذاكرات فشرده و نفسگير به بار نشست و نقطه اوج آن اين بود كه مستقيما به امضاي رييس‌جمهور ايران و رييس‌جمهور ايالات متحده امريكا رسيد. اصل دستيابي به سندي در چنين سطحي في‌‌نفسه يك پديده جالب‌توجه و بديع به حساب مي‌آمد. وجه دوم اهميت اين تفاهمنامه، به محتوا و ماهيت دروني آن بازمي‌گردد. بررسي دقيق بندهاي ۱۴‌گانه اين سند نشان مي‌دهد كه چارچوب آن به شكلي تنظيم شده بود كه حداكثر منافع ملي ايران در آن لحاظ شده بود. تقريبا تمامي صاحب‌نظران، كارشناسان مستقل و تحليلگران زبده بين‌المللي و داخلي به اين واقعيت اذعان داشتند كه خروجي اين سند بيش از آنكه منطبق بر مطالبات از پيش اعلام‌شده واشنگتن باشد، هم‌راستا با خواسته‌ها و ديدگاه‌هاي بنيادين جمهوري اسلامي ايران بود. يعني اين يك توفيق بسيار درخشان و ارزنده براي هيات مذاكره‌كننده ايراني بود كه توانست در متني مشترك، منافع بنيادين كشور را تثبيت كند. ‎طبيعتا هر دو كشور در فرآيند دستيابي به چنين توافقي با چالش‌‌ها و مقاومت‌‌هاي جدي در درون ساختار سياسي خود روبه‌رو بودند. در ساختار سياسي ايران، به دليل ويژگي‌ها و تكثر نهادهاي قدرت، اين چالش‌ها به مراتب پيچيده‌تر و حساس‌تر بود. اما تدبير رييس‌جمهور  به گونه‌اي پيش رفت كه ايشان موفق شدند چه در سطح گفت‌وگو و رايزني‌هاي دقيق با رهبري نظام و چه در صحن شوراي عالي امنيت ملي، موافقت اكثريت قريب به اتفاق اركان تصميم‌گير نظام را جلب نمايند. اين فرآيند صرفا به يك اعلام رأي يا مصوبه صوري محدود نبود، طبق اخباري كه داريم، اعضاي شعام و از جمله روساي سه قوه و فرماندهان نظامي خودشان از موضع صاحب‌نظر ساعت‌ها به بحث، استدلال و بررسي جزييات پرداختند و در نهايت در مقام دفاع از ضرورت و درستي اين تفاهم‌نامه برآمدند و به آن رأي دادند. از اين رو، تفاهمنامه اسلام‌آباد نتيجه مستقيم يك خرد جمعي، حاصل از اجماع مجموعه نيروهاي ميداني، ديپلماتيك و اركان موثر در حاكميت ايران بوده است و بايد به عنوان يك دستاورد راهبردي  و بسيار حائز اهميت تلقي شود.

 

   اين تفاوت ساختاري ميان يك «تفاهمنامه» و يك «توافقنامه حقوقي و پارلماني» همواره محل بحث بوده است. به نظر شما چرا امضاي سران دو كشور در اين سند حائز  اين درجه  از اهميت است؟

‎حتي در جريان مذاكرات منتهي به برجام نيز ما به چنين جايگاهي نرسيده بوديم كه روساي‌جمهور دو كشور پاي متني را مستقيما امضا كنند. بنابراين، اينكه سندي با امضاي عالي‌ترين مقام اجرايي ايران و رييس‌جمهور امريكا به ثبت برسد، در نوع خود پديده‌اي استثنايي و تاريخي بود. البته همان‌گونه كه از بار حقوقي واژگان برمي‌آيد، عنوان سند «تفاهمنامه» است، نه يك «توافقنامه رسمي و الزام‌آور» كه به مجالس قانونگذاري دو كشور برود، و در آنجا تصويب شود و ماهيت يك پيمان‌نامه رسمي‌تر و حقوقي‌تر پيدا كند. هيچ‌كس منكر اين نارسايي ساختاري نيست. اما مساله اساسي اين است كه اين سند يك نقطه عزيمت، يك آغاز بسيار محكم و پايه‌اي استوار بر مبناي صيانت از منافع ملي ايران بود. وقتي در ابتداي يك مسير پرپيچ‌وخم، دستگاه ديپلماسي كشور توانسته بود به چنين سندي دست پيدا كند، اين امر براي تمامي دلسوزان و دوستداران توسعه و امنيت كشور مايه قوت قلب و اميدواري به آينده بود؛ اميدي مبتني بر اينكه مي‌توان همين سند مبنايي را بستري براي تداوم گفت‌وگوها، تعميق مذاكرات و نيل به توافقات تكميلي بعدي  قرار  داد.

   اما ديري نپاييد كه اجراي اين سند با موانع و اصطكاك‌هاي بسيار شديدي روبه‌رو شد. چه عواملي باعث شد اين تفاهم تاريخي به مرحله انسداد  برسد؟

‎ببينيد از يك‌سو بدعهدي‌ها، رويكردهاي خصمانه و بدذاتي‌هاي نهادي دولت امريكا وارد ميدان شد و از سوي ديگر در داخل كشور نيز برخي افراد و تريبون‌ها با برخي اظهارات اين تفاهمنامه را تضعيف كردند. ما در ديپلماسي بايد متوجه باشيم كه با چه بازيگري طرف هستيم؛ ما با يك دوست مذاكره نمي‌كرديم، ما با دشمن خودمان پاي ميز نشسته بوديم! وقتي با دشمن مذاكره مي‌كنيد، بدين معنا نيست كه خوي دشمني او ناگهان پايان پذيرفته است. دشمن، كارنامه، منافع و رفتارهاي زورگويانه خود را پيگيري مي‌كند. اما وظيفه ما چيست؟ وظيفه ما اين است كه از سند امضاشده به عنوان يك ابزار مهار، يك اهرم فشار و يك چارچوب حقوقي براي محدودسازي دشمن استفاده كنيم. واشنگتن به‌ويژه در رابطه با تحولات منطقه و مشخصا در قبال لبنان، نقض‌هاي بسيار بارز و آشكاري نسبت به اين تفاهم انجام داد. پرسش بنيادين اين است: وقتي يك طرف تفاهمنامه‌اي ، آن را نقض مي‌كند، واكنش طرف ديگر بايد چه باشد؟ آيا واكنش ما به نقض تعهدات از سوي طرف مقابل اين است كه ما خودمان با دست خودمان سند را دور بيندازيم، آن را پاره كنيم يا بگوييم از درجه اعتبار ساقط است؟ خير! عقلانيت ديپلماتيك حكم مي‌كند اگر طرفي مدعي نقض تفاهمنامه است، بايد با استناد به همان امضاها به طرف ديگر بگويد: «شما اين بندها و تعهدات را نقض كرده‌ايد و موظفيد بر اساس سندي كه امضا كرده‌ايد به اين توافق بازگرديد و آن را اجرا كنيد.» ما بايد از طريق فشارهاي سياسي، ديپلماتيك و ايجاد اجماع بين‌المللي او را ملزم به پايبندي به تعهدش مي‌كرديم. اگر اين مسير منطقي طي مي‌شد،  سند  ارزشمندي كه با صرف اين ميزان هزينه، زمان و انرژي به دست آمده  بود، به اين سادگي و  راحتي در بيانات و  مواضع تضعيف  نمي‌شد.

   با وجود اين تضعيف‌ها و تنش‌هاي نظامي كه پس از آن رخ داد، آيا مي‌توان مدعي شد كه هنوز اين تفاهمنامه  قابليت احيا  و استناد  دارد؟

‎بله، عميقا معتقدم به‌رغم اينكه اين سند در ادبيات و لفاظي‌‌هاي هر دو‌طرف به حاشيه رفت و تضعيف شد، اما به لحاظ حقوقي و اعتبار سياسي هنوز زنده و داراي اعتبار است. ما اگر خواهان پايان‌دادن به تنش‌ها و مخاصمات هستيم، بايد بدانيم كه هيچ جنگي تا ابد ادامه نمي‌يابد. هر جنگي بايد در نهايت پاياني داشته باشد و مديريت اين پايان نيازمند داشتن سناريو، برنامه و نقشه راه است. واقعيت صحنه را بايد بدون تعارفات و شعارهاي بدون پشتوانه ديد، ما كه نمي‌توانيم (و نمي‌خواهيم) ايالات متحده امريكا را نابود كنيم. اين سخناني كه برخي مدعي مي‌شوند ما مي‌رويم تا امريكا و اسراييل را محو و نابود كنيم، يك توهم غيرقابل تحقق است. اگر در گذشته كساني با تخيلات و روياپردازي چنين تصوراتي داشتند، وقايع ميداني نشان داد كه اين محاسبات تا چه حد دور از واقعيت است. همان‌طور كه سخن گفتن برخي در داخل از نابودي امريكا و اسراييل توهم است، از آن سو سخنان سران امريكا و رژيم صهيونيستي كه از نابودي و سرنگوني ايران دم مي‌زنند نيز گزافه‌گويي محض و خيال‌بافي است. هيچ‌كدام توان نابودي طرف مقابل را ندارند. ‎نه ما قادريم امريكا و اسراييل را محو كنيم و نه آنها چنين تواني دارند كه ملت و نظام ايران را از ميان بردارند. وقتي امكان حذف فيزيكي يا نابودي متقابل وجود ندارد، نتيجه قهري و منطقي چيست؟ لاجرم اين درگيري‌ها بايد در نقطه‌اي به يك مصالحه سياسي و يك ترك مخاصمه پايدار منتهي شود. نمي‌توان كشور را بدون يك برنامه خروج از بحران به پيش برد.‌اگر فردا بخواهيم پروژه‌اي براي پايان منازعه تعريف كنيم، چه سندي در دست داريم؟ معتبرترين و آماده‌ترين سندي كه امضاي سران دو كشور را دارد و فورا مي‌تواند روي ميز مذاكره قرار بگيرد، همين تفاهمنامه اسلام‌آباد است.  بايد  از همين نقطه مجددا  آغاز كرد.

‎   اما منتقدان مي‌گويند وقتي طرف امريكايي، به‌ويژه وقتي دونالد ترامپ، اعلام كرد كه اين تفاهم منقضي شده است، اصرار طرف ايراني بر پايبندي به آن نوعي اشتباه محاسباتي است. اين گونه است؟

‎به هيچ‌وجه اشتباه نيست، بلكه عين درك راهبردي از منافع ملي است. بي‌اعتبار يا باطل انگاشتن اين سند توسط هر كسي، چه در واشنگتن باشد و چه در تهران، در تعارض آشكار با منافع بنيادين ايران است. متأسفانه امريكايي‌ها به بهترين شكل از برخي اظهارات تندروانه و كنش‌هاي نسنجيده‌اي كه از سوي برخي محافل داخلي در ايران بروز كرد، سوءاستفاده كردند. ترامپ پس از امضاي تفاهمنامه اسلام‌آباد در ساختار سياسي امريكا تحت شديدترين فشارها قرار گرفت؛ زيرا ناظران غربي معتقد بودند او بيش از حد به ايران امتياز داده است. بنابراين، ترامپ به اين رفتارها و مواضع ما چنگ انداخت و بهانه تراشيد و ادعا كرد اين سند منقضي شده است. اما پرسش من اين است: مگر روابط بين‌الملل با يك لفاظي يا توييت اداره مي‌شود؟ يك اعلام موضع لفظي هرگز نمي‌تواند اعتبار يك سند رسمي را كه به امضاي عالي‌ترين مقامات كشورها رسيده، ملغي سازد. اثر حقوقي و سياسي آن امضاها همچنان به قوت خود باقي است. ما چه چند ماه ديگر و چه چند سال ديگر بخواهيم به اين درگيري‌ها خاتمه بدهيم، اولين متني كه به ناچار روي ميز بازخواهد گشت، همين تفاهم‌نامه اسلام‌آباد خواهد بود. البته بديهي است كه در ادامه مسير، ممكن است طرفين با توجه به شرايط جديد پيراموني به توافقات، شروط يا بندهاي بهينه‌تري دست پيدا كنند، اگر روزي تفاهم يا توافق جديدي تدوين شد كه ارتقايافته‌تر بود و جايگزين بندهاي قبلي گرديد، ما نيز به آن سند جديد منتقل مي‌شويم. اما تا زماني كه هيچ توافق مكتوب، رسمي و جايگزيني روي ميز وجود ندارد، حاكميت و دستگاه ديپلماسي بايد سفت و محكم به همين سند تكيه كنند و از آن به عنوان سنگر حقوقي و ضامن  منافع  ملي دفاع  كنند.

   برخي تحليلگران استدلال مي‌كنند كه چون امريكا از ابتدا قصد پايبندي كامل نداشته و تفاهم به دليل شتاب‌زدگي به نفع ايران تمام شده، واشنگتن حاضر به احياي آن نخواهد بود. براي بازگرداندن واشنگتن به ميز، اين چارچوب نيازمند چه اصلاحاتي است؟

‎حتي اگر فرضيه اين افراد را بپذيريم كه امريكا در آن برهه دقت لازم را به خرج نداده يا با نيت‌هاي ثانويه از جمله عدم اجرا امضا كرده، آيا عاقلانه است كه ما كاري كنيم كه زحمت امريكا كم شود و او بدون هزينه زير ميز  بزند؟ اين بزرگ‌ترين اشتباه است. امريكا يك سند را امضا كرده كه منافع ملي ما در آن لحاظ شده است. خب، ما بايد پاسدار اين دستاورد باشيم و از ابزارهاي‌مان براي اجرايي‌شدن آن بهره بگيريم. از سوي ديگر، بايد واقعيت ميداني ايالات متحده را تحليل كرد. در مجموع، امريكا از درگيري و تهاجمات نظامي به ايران برد قابل‌توجهي به دست نياورد. به‌طور ويژه در دور دوم تجاوزات، يعني حملاتي كه در نهم اسفندماه شكل گرفت و به تعبيري جنگ ۴۰ روزه را رقم زد، واشنگتن بازنده اصلي اين ميدان بود. چرا مي‌گويم بازنده؟ زيرا در تهاجم نخست، امريكا مدعي شد مراكزي را بمباران كرده و آن را در بوق و كرنا كرد و براي خود دستاوردي خيالي ساخت؛ اما در اين جنگ دوم عملا هيچ هدف استراتژيكي محقق نشد. ساختار جمهوري اسلامي دقيقا برخلاف برآوردها و آرزوهاي اتاق‌هاي فكر پنتاگون و تل‌آويو عمل كرد و آسيبي كه مدنظر آنان براي فروپاشي يا استيصال همه‌جانبه ايران بود، رخ نداد. اين شكست و ناكامي نظامي، ايالات متحده را كاملا آچمز كرده است. امريكا به واسطه تحريكات نابخردانه نتانياهو و لابي صهيونيستي وارد باتلاقي شد كه اكنون راهي براي برون‌رفت از آن نمي‌يابد. تمام اين خشم، عصبانيت و سخنان نسنجيده‌اي كه اين روزها در لسان ترامپ مي‌بينيم، ناشي از استيصال عميق است. دولت امريكا دست‌پاچه و مستأصل است و نمي‌داند چگونه اين پرونده را بدون سرافكندگي جمع كند. حال در چنين صحنه‌اي، هنر ديپلماسي چيست؟ ما بايد واقع‌بين باشيم. كشوري كه در بن‌بست و استيصال است، نيازمند آن است كه خروجي قابل ارائه‌اي براي بازگشت به خانه داشته باشد. ما اگر مي‌خواهيم به منافع اصلي و تثبيت امنيت خود برسيم، بايد بدانيم رسيدن به توافقي كه ضمانت اجراي بالايي داشته باشد، نيازمند بده‌بستان است. ديپلماسي جاده يك‌‌طرفه نيست. ما براي دستيابي به منافع پايدار و خاتمه‌ دادن به فشارهاي وارده بر كشور، بايد بتوانيم بازي را هوشمندانه طراحي كنيم؛ بايد نوعي از «دل‌خوش‌كنك» و امتيازاتي را كه به اصول ما ضربه نمي‌زند براي طرف مقابل تعريف كنيم تا انگيزه  بازگشت  به ميز و تن دادن به يك توافق داراي ضمانت را پيدا كند.

   پس شما قائل به اين معنا هستيد كه پيش‌نياز ديپلماسي در وضعيت فعلي، داشتن يك راهبرد فعال براي تحقق  بازي برد- برد   است؟

‎دقيقا؛ اين دقيقا همان تدبيري است كه ما به عنوان طرفي كه مدعي دستِ برتر در صحنه است بايد به نمايش بگذاريم. ما كه ادعا مي‌كنيم دست برتر را داريم، پس اين ماييم كه بايد ابتكار عمل ديپلماتيك را در دست بگيريم. طرف مقابل دستپاچه است، اشتباهات متوالي مرتكب مي‌شود و تصميماتش فاقد خردورزي لازم است. آيا پاسخ به اين بي‌تدبيري واشنگتن، انفعال ماست؟ من تعجب مي‌كنم از دوستاني كه مدام فرياد مي‌زنند ما دست بالا را داريم، اما وقتي به صحنه مذاكره، ابتكار سياسي و فرآيند ديپلماسي مي‌رسيم، كاملا شبيه يك طرف شكست‌خورده و منفعل رفتار مي‌كنند! اگر واقعا دست برتر متعلق به ماست، بايد در تدبير فرآيندها، در طراحي سناريوهاي صلح و در هدايت مذاكرات به سمت نقطه مطلوب نيز اين دست بالا را نشان دهيم. طرفي كه ادعاي برتري دارد، نبايد نظاره‌گر باشد تا سرنوشت را رخدادهاي پيش‌بيني‌نشده رقم بزند. ما بايد مسيري را مهندسي كنيم كه اين تفاهمنامه احيا شود و نهايتا به يك ترك مخاصمه پايدار بينجامد تا كشور بتواند به شرايط عادي اقتصادي - اجتماعي بازگردد. اگر نتوانيم فرآيند ديپلماسي را به نتيجه برسانيم، آن‌گاه بايد در درستي ادعاي داشتن دست بالا ترديد كنيم. همان‌طور كه اشاره كرديد، قاعده بازي‌هاي بين‌المللي مبتني بر برد -  برد  است. امكان ندارد بتوان سندي را امضا و تثبيت كرد كه در آن يك طرف احساس كند تماما باخته و نابود شده است. چنين سندي روي كاغذ هم امضا شود، در عمل دوام نخواهد آورد. بله، در اسلام‌آباد منافع ايران بيشتر و پررنگ‌تر از امريكا لحاظ شده بود؛ حال ما بايد در مرحله اجرا و به‌روزرساني آن هوشمندانه عمل كنيم .

   اشاره كرديد به وضعيت عادي در كشور. جامعه ايران اكنون  زير بار سنگين فشارهاي ناشي از تحريم و جنگ قرار دارد. نسبت ميان اين تحولات ديپلماتيك  با  تاب‌آوري عمومي چيست؟

‎اين حياتي‌ترين بخش ماجراست كه تصميم‌سازان هرگز نبايد از آن غفلت كنند. ملت ما تحت شديدترين فشارهاي همه‌جانبه اقتصادي و رواني ناشي از جنگ تحميلي و تهاجمات دشمن قرار دارد. مردم امريكا از اين تنش‌ها فقط با درصدي از تورم اقتصادي مواجه شده‌اند، اما جامعه ايران تمام بار ويرانگر اين بحران، سايه ناامني و ركود سنگين اقتصادي را به دوش مي‌كشد. تاب‌آوري، صبوري و مقاومتي كه ملت ايران در اين دوران از خود به نمايش گذاشتند حقيقتا ستودني و شگفت‌آور است؛ اما مديران كشور بايد اين اصل بديهي جامعه‌شناسي را بفهمند كه تاب‌آوري مردم نامحدود و «الي غيرالنهايه» نيست. ظرفيت تحمل عمومي سقف مشخصي دارد. حاكميت  بايد با دورانديشي و تدبير به موقع مانع از رسيدن جامعه به نقطه‌اي شود كه ديگر توان و تواني براي تاب‌آوري باقي نماند. خاتمه‌دادن به اين نزاع‌ها و بستن پرونده جنگ نه يك اقدام لوكس ديپلماتيك، بلكه يك وظيفه ملي در جهت حفظ كيان ايران و بازگرداندن آرامش و معيشت به زندگي توده‌هاي مردم است. براي رسيدن به اين مقصود،  محتاج آن هستيم كه حاكميت به جاي رفتار واكنشي، پيش‌دستانه  و  شجاعانه عمل كند.

   به عنوان محور پاياني، موضوع ضمانت‌هاي اجرايي همواره پاشنه آشيل توافقات ما با غرب بوده است. اين روزها از ورود قدرت‌هايي مانند چين به عنوان ضامن يا ميانجي اصلي صحبت مي‌شود. تحليل شما  از اين  متغير  چيست؟

‎موضوع ورود قدرت‌هاي بين‌المللي به عنوان ميانجي و ضامن، كليد قفل‌گشاي اين معادله است. بسياري از صاحب‌نظران به درستي بر اين باورند كه فرجام جنگ و بحران ميان ايران و امريكا سرانجام بايد با ابتكار عمل، وساطت و محوريت چين رقم بخورد. ما در طول اين مدت ميانجي‌گري كشورهايي نظير پاكستان، قطر، عمان، تركيه و امثالهم را ديده‌ايم كه در مقاطعي نقش‌هايي ايفا كرده‌اند؛ اما واقعيت اين است كه هيچ‌كدام وزن، نفوذ استراتژيك و قدرت لازم را براي تحميل تعهدات به كاخ سفيد ندارند. تنها نيروي ثالثي كه واجد قدرت موازنه‌سازي موثر در برابر واشنگتن است و مي‌تواند به عنوان يك وزنه سنگين در عرصه بين‌المللي ظاهر شود، پكن است. ‎چين آمادگي خود را براي ورود به اين پرونده ابراز كرده است. وظيفه دستگاه سياست خارجي ما اين است كه با تمام توان، اعتماد پكن را جلب كند و آنها را براي نقش‌آفريني جدي و موثر متقاعد سازد. پايان پايدار اين بحران در گروی ميانجي‌گري يك ابرقدرت داراي حق وتو در شوراي امنيت است. ‎ما در اين مدت شاهد مواضع و استفاده چين از حق وتو در برخي بزنگاه‌ها به نفع مواضع ضد‌هژمونيك و حمايت‌هايي از ايران بوده‌ايم؛ اكنون بايد اين همراهي را با ظرافت ديپلماتيك تقويت و تثبيت كنيم تا پكن رغبت كند تمام‌قد وارد ميدان شود و به عنوان يك ضامن مقتدر، تفاهمات را ثمربخش كند.

   يعني بعد از پايان بحران هم به اين پيوند نيازمنديم؟

‎بله، زيرا صرف خاموش‌شدن آتش توپخانه‌ها پايان كار نيست. ما بايد از امروز افق فرداي پايان جنگ را ترسيم كنيم. پرسش بنيادين اين است: كشور را چگونه و با چه سازوكاري مي‌خواهيم بازسازي كنيم؟ براي سازندگي، بازسازي زيرساخت‌هاي آسيب‌ديده و بازيابي اقتصادي، در عرصه بين‌الملل بدون ترديد نقش چين و همراهي آن حياتي خواهد بود؛ اما نكته بسيار مهم‌تر، در داخل نهفته است: «مردم.» ‎مسوولان نظام نبايد در يك خطاي محاسباتي گمان ببرند كه همه مردم ايران صرفا همين شعارهاي تند را  سر مي‌دهند. صداي اين بخش در رسانه‌ها به خصوص صداوسيما بلند است و حضور دارند؛ اما آنها بازتاب‌دهنده واقعيت جمعيتي ايران نيستند. اكثريت مطلق جامعه ايران امروز   نظاره‌گر اوضاع هستند. ما نمي‌توانيم بدون جلب رضايت، دلگرمي و همراهي قلبي اين اكثريت، پروژه‌هاي بزرگ ملي را به سرانجام برسانيم يا فرداي كشور را بسازيم. آينده روشن تنها زماني تضمين مي‌شود كه تماميت ملت با دل و جان پشتيبان تصميمات و نظام اجرايي كشور باشند. بنابراين براي رسيدن به ايراني آباد و امن، دو بال اصلي لازم داريم: نخست در عرصه  سياست  خارجي،   ديپلماسي فعال مبتني بر تفاهمنامه اسلام‌آباد و میانجیگری قدرت‌هايي چون چين براي تضمين تعهدات؛ و دوم در عرصه داخلي، ترميم شكاف‌ها، بازگرداندن اميد و به دست آوردن دل اكثريت ملت براي همراهي در مسير  بازسازي ايران.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون