كتابهاي سه دقيقهاي
حسن لطفي
سالها پيش در دوران نوجواني كتابي خواندم كه نامش بيست كتاب در يك كتاب بود و اياز حدادي آن را نوشته يا بهتر بگويم خلاصهنويسي كرده بود. كتاب را دوست كم حوصلهاي معرفي كرد كه دوست نداشت وقت زيادي بالاي رمان و فيلم بگذارد. ميگفت: اين كتاب كم حجم را كه خواندي انگار بيست كتاب را خواندهاي! براي آنكه دريابم چقدر اشتباه ميكرده نياز به زمان زيادي نبود. همان روزها گوژپشت نتردام و ربهكا را خواندم و دانستم لذت اصلي در كل كتاب است. البته اعتراف كنم سالها بعد كه فهميدم نويسندگان خوب كلمه، جمله، لحن و ساختاري كه انتخاب ميكنند بخش مهم اثرشان است و كسي كه كتاب را خلاصه ميكند، نميتواند اين انتخابها را در خلاصهنويسي به مخاطب منتقل كند. مگر ميشود موبي ديك نوشته هرمان ملويل و هكلبري فين نوشته مارك تواين، وداع با اسلحه همينگوي و... را خلاصه كرد و به خوانندهاش ويژگيهاي اثر را منتقل كرد. حتي در رماني كه حادثهمحور باشد و رويدادها در آن مهم باشند نيز چنين امكاني فراهم نميشود.خوانندهاي كه خلاصهخوان شود حكم آن كسي را پيدا ميكند كه عكسي از يك نقطه جزيرهاي را ديده است. عكسي كه نه تنها همه جزيره نيست، صدا، بو و حس هم ندارد. نهايت كار ارزشمندي كه كتابهاي مثل بيست كتاب در يك كتاب، رمانهاي كلاسيك خلاصه شده و پستهاي اينستاگرامي كه كتاب را در سه يا يك دقيقه معرفي ميكنند، ميتواند ايجاد حس كنجكاوي در خواننده باشد. بيننده پس از ديدن خلاصه يك دقيقهاي ابله يا پست سه دقيقهاي مكبث فقط قطرهاي از دريا را لمس كرده و نچشيده است. البته اين پستها و كتابها يك خطر هم دارد. گاهي وقتها درك غلط خاصهنويس و خلاصهگو باعث ميشود تا اثر به شكل نازل يا غلطي معرفي شود. هدف نويسنده يا تهيهكننده پست اينستاگرامي هم ميتواند ادبيات، سينما و... نباشد. ميخواهد پختهخواري كند و... كاري هم نميشود كرد. نميشود؟ گمانم بشود. نبايد توي دهانشان زد و جلويشان را گرفت .نبايد پاي در راهي بگذاريم كه تهش به كه بگويد و چه و چطور بگويد برسيم. بايد كساني كه موبي ديك را درست خوانده و فهميدهاند، بايد كساني كه شكسپيرشناس هستند و مكبث را خوب و درست درك كردهاند، قدم در اين راه بگذارند. بگويند قصدشان معرفي كتاب است. بگويند خلاصه ابله خود ابله نيست و... شايد آن وقت نتيجه كار بهتر بشود .