• 1405 يکشنبه 12 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6434 -
  • 1405 يکشنبه 12 مهر

ماتياس و سوپ خرچنگ

مهدي خاكي‌فيروز

سوپ روي اجاق قل زد و بوي خرچنگ در آشپزخانه پيچيد. اِلنا پياز سفيد را با كمي سير در روغن تفت داده بود و بعد سيب‌زميني‌هاي زرد، هويج‌هاي باريك و ساقه‌هاي كرفس را به قابلمه اضافه كرده بود. چند برگ گشنيز تازه روي سوپ شناور بود و تكه‌هاي گوشت خرچنگ، سفيد و صورتي، ميان آب غليظ و طلايي آن ديده مي‌شدند. اين همان سوپي بود كه ماتياس از كودكي دوست داشت، با همان بوي نمك و دود هيزم و سبزي تازه. اِلنا سوپ را در كاسه‌هاي سفالي لعاب‌دار مي‌كشيد. كاسه‌هايي آبي‌رنگ با لبه‌هاي سفيد كه سال‌ها پيش از بازار بندر خريده بود. قاشق‌ها چوبي بودند و دسته‌هاي‌شان از بس در دست آدم‌هاي خانه چرخيده بود، صاف و براق شده بود. ماتياس مي‌گفت سوپ در اين كاسه‌ها خوشمزه‌تر است. 
آن شب اما كاسه خودش را برنداشت. يكي ديگر را برداشت و تا كنار آب رفت. روي سنگي نشست و قاشق چوبي را آرام در سوپ فرو برد. بخار گرم بالا مي‌آمد و باد آن را به سمت دريا مي‌برد. براي لحظه‌اي بوي خانه كودكي‌اش با بوي جلبك خيس و صخره‌هاي سرد درهم آميخت. قاشق اول را خورد. بعد قاشق دوم را. چشم‌هايش را بست. مزه همان بود، يا دست‌كم چيزي بسيار نزديك به آن. موج كوچكي جلو آمد و كفش‌هايش را خيس كرد. ماتياس سرش را بلند كرد و به تاريكي آب نگاه كرد. كاسه را روي سنگ گذاشت و برگشت.
صبح، كاسه هنوز كنار آب بود. خالي و تميز. كسي نمي‌دانست چه كسي آن را شسته است. اِلنا وقتي كاسه را ديد، چيزي نگفت. آن را برداشت، با دستمال خشك كرد و دوباره در قفسه گذاشت. از آن روز به بعد، كاسه آبي‌رنگ جاي خودش را ميان ظرف‌هاي خانه پيدا كرد. سال‌ها گذشت. لبه‌اش يك بار ترك برداشت و اِلنا با چسب مخصوص سفال آن را تعمير كرد. بعد دسته يكي از قاشق‌هاي چوبي شكست و ماتياس دسته تازه‌اي برايش تراشيد. خانه تغيير كرد، پنجره‌ها عوض شدند، رنگ ديوارها چند بار روي هم نشست و موهاي اِلنا سفيد شد، اما كاسه همان ‌جا ماند.
ماتياس كه پير شد، كمتر به ساحل مي‌رفت. پاهايش درد مي‌كرد و بالا رفتن از شيب سنگي كنار خانه برايش دشوار شده بود. بيشتر وقت‌ها كنار پنجره مي‌نشست و دريا را تماشا مي‌كرد. دفترهاي قديمي‌اش روي ميز بودند و ميان‌شان چند برگ خشك گشنيز، پر يك مرغ دريايي و تكه‌اي صدف ديده مي‌شد. يك روز پسربچه‌اي از همسايه‌ها به خانه آمد، كاسه آبي‌رنگ را از قفسه برداشت و پرسيد اين كاسه براي چيست. ماتياس مدتي به آن نگاه كرد و گفت: «براي سوپ.» پسر پرسيد: «چه سوپي؟» ماتياس جواب نداد. كاسه را از دست او گرفت و دوباره سر جايش گذاشت.
زمستان همان سال، ماتياس از دنيا رفت. روز خاكسپاري، باد شديدي از سمت اقيانوس وزيد. چند برگ از دفترش از روي ميز كنار پنجره بلند شد و روي خاك‌هاي خيس حياط افتاد. كسي آنها را جمع نكرد. يكي از برگ‌ها تا پايين تپه رفت و در آب ناپديد شد. روي آن، با خطي لرزان، نام چند پرنده نوشته شده بود.
چند روز بعد، همان پسربچه كنار صخره‌ها، خرچنگ كوچكي پيدا كرد. پوسته‌اش سرخ بود و دو چنگال ريزش را بي‌قرار در هوا تكان مي‌داد. كودك آن را در جيبش گذاشت و به خانه برد. مادرش وقتي فهميد، او را تا ساحل برگرداند. خرچنگ را روي سنگ گذاشتند. چند لحظه بي‌حركت ماند و بعد آرام به طرف آب رفت. موجي آمد و آن را با خود برد.
آن شب در خانه ماتياس، كسي براي شام سوپ خرچنگ درست كرد. پياز و سير در روغن داغ صدا مي‌كردند. سيب‌زميني‌ها آرام نرم مي‌شدند و بوي كرفس و گشنيز در اتاق مي‌پيچيد. گوشت خرچنگ را در آخرين لحظه داخل قابلمه ريختند تا زياد نپزد. سوپ را در همان كاسه‌هاي سفالي آبي كشيدند و قاشق‌هاي چوبي كنارشان گذاشتند. بخار روي شيشه پنجره نشست.
بيرون، دريا آرام بود. موج‌ها يكي پس از ديگري مي‌آمدند و برمي‌گشتند. روي ساحل، زير نور كم‌رنگ ماه، صدف‌ها برق مي‌زدند و ميان آنها، رد باريكي از آب تا نزديكي خانه كشيده شده بود.
صبح روز بعد، كاسه ماتياس را روي طاقچه پيدا كردند. داخل آن كمي آب دريا بود و ميان آب، يك خرچنگ كوچك زنده آرام گرفته بود.
كسي نفهميد چگونه خودش را به آنجا رسانده است. اِلنا سال‌ها بود كه رفته بود. ماتياس هم رفته بود.
خانه ساكت بود و تنها صداي قاشق چوبي مي‌آمد كه با حركت موجي نامریي، آرام به ديواره سفالي كاسه مي‌خورد. يك بار، دو بار، سه بار. بعد دريا عقب رفت؛ و اين‌ بار چيزي از خودش را جا گذاشت

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون