كي از همه بدبختتره؟
الهه فلاطونی
پرسيد: «مادر تماموقت بودن چطوره؟» بعد البته فوري خودش اضافه كرد: «البته تو كمك داري!»
با شناخت چند سالهاي كه از او دارم ميدانم اين شروع يك بازي است. بازي «كي از همه بدبختتره؟» تراژدي ساختن از تكتك اتفاقات روزمره و دست گرفتن پرچم سنگين «من زندگي سختي دارم» و حمل آن در تمام دورهميها و گفتوگوها. مدتي است عامدانه وارد بازياش نميشوم. از اين گفتم كه چندهفتهاي است با مامان قرار گذاشتهايم بعدازظهرها ۳، ۴ ساعت دخترم را بفرستم پيششان و خودم به كارهايم برسم. گفتم الان از وقتي كه كار ميكردم و پرستار داشتم راحتترم و فقط مسالهام اين است كه حقوق خوبي را كه داشتم از دست دادم ولي مهم نيست و حالا مدتي هم اينجوري ميگذرد. يعني نهتنها بدبخت نيستم بلكه خيلي هم خوبم.
از او پرسيدم كه بازسازي خانهتان چطور پيش رفته و براي دقايقي شنونده سختيهايي كه از زندگي در يك خانه پر از خاك و خل با بچه كوچك داشتند بودم. اينكه همهچيز سختتر از انتظارشان پيش رفته و طفلكي بچه هي ميپرسد پس كي اين خانه خانه ميشود. در طول اين سالها بارها از تلاشهايشان براي راه انداختن كار خودشان صحبت كرده. اينكه به خاطر شرايط اقتصادي و نداشتن پشتوانه مالي نشده. اما هيچوقت از اين نگفته كه اولين ماشينشان هديه بوده يا در خريد خانه خانوادههايشان كمكشان كردهاند.
اينكه آدمها براي بيان شرايطشان از چه كلماتي استفاده ميكنند نشاندهنده خيلي چيزهاست. جايي از صحبتهايش گفت: «دخترم ۱۴ ماهش بود كه به كلاس والد و كودك رفتيم. كلاس كيفيت خوبي نداشت. دخترم تماممدت دور كلاس راه ميرفت و نمينشست كه فعاليتها رو انجام بده. خيلي نگران شدم و فكر ميكردم با اين وضعيت مهدكودك رو چه كنم؟ يه كلاس بهتر پيدا كردم و هموغمم رو گذاشتم براي اينكه هر پنجشنبه مسير دورش رو به جون بخرم و بريم كلاس. هموغم گذاشتم و الان تو مهدكودك جزو اولين نفراتيه كه وقتي ميگن بشينيد فلان كار رو بكنيم، ميشينه.» همان موقع كه داشت اينها را ميگفت به نظرم كلمه «هموغم» براي اين موقعيت كلمه بزرگي بود. دست بچه را گرفته و هر هفته كلاس رفتهاند. «هموغم گذاشتن» كجاي اين ماجراست؟ طبق معمول آن لحظه با خودم گفتم: «دو دقيقه آروم بگير. قضاوت نكن.» اما حالا كه مدتي از آن گفتوگو ميگذرد همچنان درگير استفاده از اين عبارت هستم. اينجور مواقع به اولين چيزي كه فكر ميكنم اين است كه من عبارت «هموغم گذاشتن» را براي چه موقعيتهايي استفاده ميكنم؟ يعني من در ذهنم ليستي از كارهاي انجام داده دارم كه در دسته «هموغمي» باشد؟ لابد يكيش پاياننامه ارشدم است. سه ماه آخر هموغمم را گذاشتم تا سمبلكاري نكنم و به بهترين نحو پيش ببرم و دفاع كنم. يا بعد از مرگ عزيزي به خاطر حال خراب و بيتاب خودم و ميل شديدم به شراكت در غم بزرگي كه به خانواده تحميل شده بود هموغمم را گذاشتم كه تا چهلم، با وجود داشتن بچه نوپا هر پنجشنبه عصر خودم را به مزارش در شهري ديگر برسانم. من فكر ميكنم استفاده از عبارت «هموغم گذاشتن» براي موقعيتهايي است كه كاري از آدم انرژي جسمي يا فكري زيادي ميگيرد، يا عواطف آدم را خيلي درگير ميكند، يا به دليلي به بقيه كارها اولويت دارد. ليست «هموغمي« هاي آدمهاي مختلف با هم فرق دارد. اما هر چه فكر ميكنم نميتوانم هموغم گذاشتن براي چنين كاري را درك كنم.
هميشه سناريو را طوري ميچيند كه يك سختياي بوده و او توانسته از پسش بربيايد. انگار توقعش از خودش كم است يا هميشه دلش براي خودش ميسوزد چون در سختي و فشار است. يا دوست دارد اينطور فكر كند.
از وقتي تصميم گرفتهام در بازي «كي از همه بدبختتره؟» برنده بودن را به او واگذار كنم، حرفي ميانمان نمانده چون من چيزي براي رقابت رو نميكنم و حريف حوصلهسربري شدهام. يكي از لذتهاي بزرگسالي شناختن همين بازيهاست و انتخاب كردن بين وارد شدن يا نشدن به آنها. در چنين بازيهايي ترجيح ميدهم مثل فوتباليستهاي عرب خودم را به زمين بيندازم و تمارض كنم و كاپ قهرماني را تقديم حريف كنم.