قاشقهايتان را از كجا ميخريد؟
اسدالله امرايي
«قاشقهايمان را از فروشگاه وولورت خريديم» دومين رمان باربارا كامينز است. اين رمان با ترجمه نيما حُسنويجويه در نشر بيدگل منتشر شده. كامينز در اين رمان خانواده بدسرپرستي را توصيف ميكند كه در وضعيتي فروپاشيده در دهه دوم قرن بيستم كنار رودخانه اِيوِن زندگي ميكنند. خانواده عجيب و مخوف خواهران ساكن كرانه رودخانه با پدري الكلي و مادري خُلوضع كه بيشباهت به خانواده پدري خود كامينز هم نيست.
اين كتاب در زمان انتشارش، در سال ۱۹۵۰، به دليل لحن «ساده و بيآلايش» نظر منتقدان را جلب كرد و جالب اينكه ناشر اولِ كامينز نهتنها غلطهاي املايي برخي كلمات را اصلاح نكرد، بلكه تعدادي املاي نادرست هم اضافه كرد تا به جذابيت نثر نپخته و ساده اثر اضافه كند. كامينز از اين نگرش نخوتآميز ناشر دلخور شد. او نويسندهاي خودساخته و تعليم نديده بود؛ غير از چند سالي كه در مدرسه هنر تحصيل كرده بود و آموزش رسمي ديگري نداشت و اينطور كه ميگويند تا قبل از مهاجرت به لندن در اواخر دورانِ نوجواني كتابهاي مقبول زمانه را نخوانده و پس از ورود به لندن هم نقاشيها و داستانهايش را دور ريخته بود. اما نثر او خام نبود؛ لحن متغير و نايكدست او در رمان قاشقهايمان عامدانه و براي تاثيرگذاري بيشتر است.
كامينز توصيف صريح و جذابي از بلاهت جواني، زن بودن و فقر ارائه ميدهد و خوانندگانش را غافلگير ميكند. سوفيا، قهرمان 21 ساله كتاب «قاشقهايمان را از فروشگاه وولورت خريديم» دختر سادهدل و عاشقپيشهاي است كه در يك اقدام شتابزده، روابط عاشقانه خود را با هنرمند نقاشي به نام «چارلز» آغاز ميكند و به سرعت به همسري او درميآيد.
هر چند نه چارلز و نه سوفيا، پول و سرمايه چنداني را براي آغاز يك زندگي زناشويي ندارند، اما آنقدر به يكديگر عشق ميورزند كه تصور ميكنند فقر و نداري مشكل بزرگي به حساب نميآيد. اين زوج عاشق با كمك مالي دوستان و پول اندكي كه از فروش نقاشيهاي چارلز به دست ميآيد، زندگي خود را با وسايلي محقر در آپارتماني ارزانقيمت آغاز ميكنند و در خيال خود خوشبختترين انسانهاي روي زمين هستند! «هر دو بيست ساله بوديم كه با هم آشنا شديم و در بيستويك سالگي تصميم گرفتيم مخفيانه ازدواج كنيم.
ديواربهديوار اتاقي كه اجاره كرده بوديم، كليسايي بود و سراغ كشيش را گرفتيم تا ترتيب برنامه عقدمان را بدهد. خجالت ميكشيديم و جرات نكرديم به كسي چيزي بگوييم. چارلز ميگفت دعوتمان ميكنند داخل و با ليواني شِري و بيسكويتِ مخصوص تشييع جنازه ازمان پذيرايي ميكنند. دم درِ ورودي ايستاديم و تمرين ميكرديم كه چه بگوييم. به كشيش هنوز زنگ نزده بوديم كه در را باز كرد و خب حتما صدايمان را شنيده بود. با چشمهاي نافذش وراندازمان كرد و با صدايي كه بيشتر به فرياد شبيه بود به شوخي گفت: «شما رو زنوشوهر اعلام ميكنم.» سوالاتي پرسيد و توي دفترچهاي مشكيرنگ يادداشت كرد و گفت هزينه نواختن ارگ جداست و استفاده از كاغذرنگي هم به خاطر كثيف كردن صحن به هزينهها اضافه ميكند. به كشيش گفتيم كه نيازي به ارگ و كاغذ رنگي نيست و در را بست. برگشتيم به اتاق اجارهايام تا ببينيم ده پوندي را كه اخيرا بابت نقاشيتصوير قدم زدن زنان ويكتوريايي عايد چارلز شده، چطور خرج كنيم. نقاشي را براي يكي از دوستان عمه اِما كشيده بود و از اينكه آن را توي اتاقخواب مستخدم گذاشته بودند اوقاتش تلخ شده بود، ولي به هر حال بابت اين ده پوند كه كلِ پولي بود كه ميتوانستيم براي خانه هزينه كنيم، خوشحال بوديم.»