شمس، نامي كه از تبريز و خوي تا مولانا ادامه يافت
علي اصغر شعردوست
«در حاشيه افتتاح پرشكوه بارگاه شمس از سوي وزير ميراث فرهنگي، صنايعدستي و گردشگري در خوي»
روز چهارشنبه پانزدهم مهرماه شهر خوي در آذربايجان غربي شاهد حادثهاي باشكوه و تاريخسازبود. بناي فخيم بارگاه شمس تبريزي با حضور استادان ايراني و خارجي عرفان اسلامي، نمايندگان تعدادي دولتهاي كشورهاي پيرامون با سخنان جناب صالحياميري، وزير فرهيخته و پرتلاش ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري افتتاح شد. او كه صيانت از مواريث فرهنگي را وجهه همت خود قرار داده است.درباره اين بارگاه شكوهمند و مختصات فيزيكي و فرهنگي آن بايد در فرصتهاي مناسب وسيعتر و عميقتر صحبت كرد. اما آنچه در اين فرصت پرداختن به آن را ضروري ميدانم، نقش تبريز و شمس آن در گسترش عرفان و گسترش آن تا خوي و فراتر از آن در قونيه و ظهور جلالالدين محمد مولوي يا مولاناست، به فرموده استاد شهريار در مثنوي پر رمز و راز «مولانا در خانقاه شمس» :
« بيدلان آغوش جانها واكنيد / اشك شوق قرنها دريا كنيد/ ماهي درياي وحدت ميرسد / شاه اقليم ولايت ميرسد/ هفت قرن از وي شكر خايي كنيم/ يك شبش باري پذيرايي كنيم...»
شمس تبريزي را بيش از همه، در كنار مولانا به ياد ميآوريم؛ در قونيه و در آن ديدار تاريخي كه با تمام اختلاف در روايتها اما، يكي از بزرگترين تحولات روحي و ادبي تاريخ فرهنگ ايران را رقم زد. با اين حال شمس پيش از رسيدن به مولانا شخصيتي شاخص و صاحبنظر بود؛ مردي از اهل معنا كه سفر، جستوجو، مجالست و تامل را در مسير زندگي خود آزموده بود. نام شمس همانند اغلب بزرگان فرهنگ و ادب ايران، خود يك نشاني فرهنگي نيز دارد؛ او شمس تبريزي است و اين «تبريزي» را بايد بخشي از شناسنامه فرهنگي او دانست. تبريز در تاريخ ايران يكي از گذرگاههاي مهم انديشه و ادب بوده است؛ شهري كه در پهنه فرهنگي آذربايجان، نام قطران و خاقاني و نظامي و ديگران را نيز در حافظه خود دارد و قرنها بعد، شهريار هم در شمار مفاخر آن ميايستد. اين تداوم تاريخي، اهميت جغرافياي فرهنگي آذربايجان را در شكلگيري و استمرار فرهنگ ايران نشان ميدهد؛ جغرافيايي كه زبانهاي فارسي و تركي آذربايجاني در آن در كنار يكديگر باليدهاند و خاطرهاي مشترك از ادب و فرهنگ ساختهاند. شمس از جغرافياي تبريز ايران برخاست و راهي طولاني پيمود. در سفرهاي خود با عالمان و اهالي معنا ديدار كرد و تجربههاي گوناگون اندوخت. جستوجوي او البته روزگاري هم به قونيه رسيد؛ شهري كه در آن مولانا زندگي ميكرد و تدريس و وعظ و ارشاد داشت. مولانا در آن روزگار، عالمي بزرگ، فقيهي صاحبنام و مدرس و واعظي شناختهشده بود. ديدار شمس در جهان دروني او حركتي تازه پديد آورد. مولانا با همان پشتوانه علمي و فرهنگي، به تجربهاي تازه از عشق و عرفان و زندگي رسيد و اين تجربه در زبان او به غزلهايي انجاميد كه يكي از بلندترين قلههاي شعر فارسي را شكل دادند. شمس در زندگي مولانا نقشي فراتر از يك معلم معمولي بود. حضور او امكان ديگري از ديدن را در برابر مولانا گشود. آدمي گاهي سالها در كنار دانش و تجربه زندگي ميكند و ناگهان در مواجههاي با انساني ديگر، بخشي از وجودش را كشف ميكند كه تا آن لحظه مجال ظهور نداشته است. شمس چنين حضوري داشت. نهالي كه در جان مولانا ريشه داشت، با اين مواجهه به درختي تناور بدل شد. اين دگرگوني، شايد مهمترين ميراث شمس براي ما باشد: فرا خواندن انسان به ديدن دوباره خويش و نو كردن نسبت خود با زندگي. در «مقالات شمس» اين روحيه را به روشني ميتوان ديد. سخن او آرام و يكدست پيش نميرود؛ گاه تند و صريح است، گاه طنز دارد و گاه با يك تعبير ناگهاني، ذهن مخاطب را از مسير معمول بيرون ميبرد. شمس اهل سخناني بود كه مخاطب را در جاي خود آسوده نميگذاشت. كلام او حركت ميخواست؛ تامل ميخواست؛ تجربه ميخواست. اين ويژگي با شيوه زندگي او نيز هماهنگ بود. سفر براي شمس بخشي از سلوك بود. رفتن از شهري به شهري ديگر، ديدار با انسانهاي گوناگون و آزمودن تجربههاي تازه، به زندگي او معنا ميداد. او انديشه را در متن زندگي ميجست و كلمه را زماني زنده ميديد كه بتواند در جان انسان اثر بگذارد.
مولانا بزرگترين گواه اين اثرگذاري است. شمس در زندگي او حضوري يافت كه دامنهاش از يك رابطه شخصي بسيار فراتر رفت. پس از غيبت شمس، نام او در شعر مولانا ماند و بر تارك «ديوان شمس» نشست. اين كتاب يكي از شگفتترين جلوههاي پيوند انسان و شعر در تاريخ ادبيات فارسي است.
نام شمس در اينجا از يك نام تاريخي فراتر ميرود و به بخشي از هويت شاعرانه مولانا تبديل ميشود. شايد بتوان مسير اين دگرگوني را چنين ديد: ديدار، تجربه را پديد آورد، تجربه به شعر رسيد و شعر آن را به حافظه سپرد. زبان فارسي در اين ميان نقش حافظه را بر عهده گرفت. تجربهاي كه ميان دو انسان شكل گرفته بود، در شعر مولانا ماندگار شد و از طريق شعر به نسلهاي پس از آنان رسيد. از اين رهگذر، شمس به يكي از چهرههاي ماندگار فرهنگ فارسي تبديل شد؛ چهرهاي كه بيش از هر چيز از راه تاثيري كه بر يك انسان بزرگ گذاشت، در حافظه تاريخي ما باقي ماند. براي فهم شمس، رفتار، گفتار و نوشتار او در كنار يكديگر معنا پيدا ميكنند. در رفتار، آزادگي و جستوجو، در گفتار، صراحت و جسارت و در نوشتار، زباني كه مخاطب را به مكث و انديشيدن دعوت ميكند. اين سه وجه، تصويري از انساني ميسازند كه زندگي را ميدان آزمون و كشف ميديد. امروز نيز اين وجه از ميراث شمس اهميت خود را حفظ كرده است. انسان معاصر در ميان انبوه اطلاعات و پاسخهاي آماده، گاه فرصتِ نگاه كردن به خويشتن را از دست ميدهد. شمس ما را به همان نقطهاي بازميگرداند كه در آن، آدمي دوباره با زندگي خود روبهرو ميشود؛ با آنچه ساخته، با آنچه ميتواند تغيير دهد و با استعدادهايي كه هنوز فرصت ظهور پيدا نكردهاند. اين نگاه، در مواجهه شمس و مولانا جلوهاي تاريخي و ماندگار پيدا كرد. مولانا پس از ديدار شمس، همان انسان پيشين باقي ماند، اما جهان دروني او چنان وسعت گرفت كه صورت تازهاي از او در شعر پديدار شد. فقيه و مدرس و واعظ قونيه، در پي اين تجربه، مولانايي را به جهان عرضه كرد كه شعر فارسي را با شور و حركتي تازه همراه ساخت. از اين رو، شمس را ميتوان يكي از چهرههاي بزرگ فرهنگ ايراني در مفهوم گسترده آن دانست؛ انساني كه از آذربايجان برخاست، در قونيه بر يكي از بزرگترين شاعران زبان فارسي اثر گذاشت و از طريق شعر، نام خود را به قرنهاي بعد رساند. آذربايجان در اين روايت همچنان حضوري روشن دارد. «تبريزي» بخشي از نام شمس باقي مانده و همراه او از تبريز تا قونيه رفته است. اين نام، جغرافيايي را با خود حمل كرد كه در تاريخ ادب فارسي سهمي بلند دارد. قطران، خاقاني، نظامي و در روزگار معاصر شهريار، هر يك به شيوه خود بخشي از اين حافظه فرهنگي را نمايندگي كردهاند. چه زيبا كه قرنها بعد، شهريار در مثنوي «مولانا در خانقاه شمس» دوباره به اين نام بازميگردد و در پايان ميگويد:
«ليك مُلا شمس را جويا بُود
هر كجا شمس است آنجا ميرود»
گويي شمس هنوز و دوباره در حركت است و مولانا در جستوجوي او است و نام شمس همچنان از تبريز تا قونيه و از قونيه تا شعر فارسي راه ميپيمايد. امروز ارزش خواندن شمس در همين صيرورت و حركت است. خواندن شمس به ما يادآوري ميكند كه زندگي هر انسان ميتواند در مواجههاي عميق، معنايي تازه پيدا كند؛ ميتواند از عادت فاصله بگيرد، به خويشتن بازگردد و تواناييهاي پنهان خود را وارد جريان زندگي كند. شمس تبريزي از يك جغرافيا برميخيزد، در يك ديدار تاريخ ميسازد و در محمل زبان فارسي ماندگار ميشود. ميراث او را با همين سه كليدواژه ميتوان كند و كاويد و جست: جستوجو، دگرگوني و زندگي.