خوانشي از «معمار طنز سياه» نمايشگاه آثار داود شهيدي در گالري اِو
هندسه گرفتاري
آثار داود شهيدي استمرار وضعيت انساني را پيش چشم ما ميگذارد كه
در جهان ساخته دست خود گرفتار آمده و هرچه بيشتر از هيئت انساني خود فاصله ميگيرد
هلينا مريم قائمي
مرور شش دهه از آثار داود شهيدي، در ميان تغيير دورهها و شيوهها، استمرار يك وضعيت انساني را پيش چشم ميگذارد. انساني كه در جهان ساخته دست خود گرفتار آمده و هرچه بيشتر براي هماهنگشدن با آن تلاش ميكند، بيشتر از هيئت انساني خود فاصله ميگيرد. بدنها بريده ميشوند، كش ميآيند، در ابزارها فروميروند، به اجزاي اشيا تبديل ميشوند يا در فضايي بيانتها معلق ميمانند. در پس اين دگرگونيها، چيزي فراتر از خيالپردازي و بازيگوشي تصويري جريان دارد. هر اثر به آزمايشي كوچك ميماند كه در آن، نسبت انسان با جهاني كه پيرامون خود ساخته دوباره سنجيده ميشود. نتيجه اغلب مضحك است، اما اين مضحكه خنده را درست در آستانه شكل گرفتن متوقف ميكند.
عنوان «معمار طنز سياه» به تحصيلات و حرفه معماري شهيدي اشاره دارد، اما معماري در جهان تصويري او معنايي وسيعتر پيدا ميكند. او با استفاده از منطق معماري، موقعيت ميسازد. بدن، شيء، سطح، فاصله و خلأ را چنان كنار هم قرار ميدهد كه اختلال از درون تركيببندي پديدار ميشود. رخداد اصلي هر تصوير در شيوه استقرار شخصيتها در جهان شكل ميگيرد. گاه پيكر انسان به ستون، پايه، پل، ساعت، ظرف يا قطعهاي مكانيكي شباهت پيدا ميكند. گاه فضايي كه بايد بدن را در خود جاي بدهد، آن را ميفشارد، ميبلعد يا از شكل مياندازد. معماري در اين آثار دامنهاي فراتر از صورت بنا پيدا ميكند و به نظمي پنهان بدل ميشود كه نسبت بدن با اشيا، فضا و جهان را شكل ميدهد.
از اين منظر، هر يك از طراحيهاي شهيدي هندسهاي از گرفتاري است. هر طرح، شكافي ميان بدن و محيط را آشكار ميكند. ابزارهايي كه براي آسانتركردن زندگي ساخته شدهاند، در اين تصاوير از كاركرد آشناي خود فاصله ميگيرند و بدن را تابع خود ميكنند. صندلي، ساعت، ديوار، قاب و سطح، صرفا عناصر يك تركيببندي نيستند. هر يك در شكل دادن به موقعيت دخالت ميكنند و نظم خود را بر بدن تحميل ميكنند. انسان براي حضور در اين نظم ناچار ميشود بخشي از خود را حذف كند، شكل اندامش را تغيير بدهد يا با موقعيتي ناممكن كنار بيايد. طنز درست در لحظهاي سر برميآورد كه امر نامعقول با چنان دقتي سامان يافته است كه عادي و پذيرفتني به نظر ميرسد. بدن در آثار شهيدي سيال است و پيوسته تغيير شكل ميدهد. مرز ميان بدن و لباس، ابزار، حيوان و معماري درهم ميريزد. سرها از جاي خود بيرون ميآيند و دستها و پاها كاركردهايي تازه پيدا ميكنند. شكم به محفظه بدل ميشود و دهان حالتي دريچه مانند پيدا ميكند. اين بدنها زخمياند، حتي زماني كه نشاني از خون يا جراحت در تصوير ديده نميشود. گاهي همين تغيير كاركرد اندامها صورت عميقتري از خشونت را آشكار ميكند. انساني كه به پايه يك شيء يا قطعهاي از يك ماشين تبديل شده، همچنان زنده است و چهبسا چهرهاي آرام نيز داشته باشد. هراس آثار از همين آرامش ميآيد. فاجعه پيشتر رخ داده و شخصيت آنقدر با پيامدش زيسته است كه واكنشش به سكوني سنگين بدل شده است.
در آثار شهيدي، خشونت از لحظه وقوع خود فراتر ميرود و پيامدهايش به بدن، رفتار و زندگي روزمره شخصيتها رخنه ميكند. آسيب در اين جهان به عادت بدل شده و در شيوه زيستن انسان جا گرفته است. شخصيتها اغلب خاموشند و در وضعيت خود باقي ماندهاند، گويي موقعيتي كه آنها را گرفتار كرده، ميل به مقاومت را نيز در وجودشان فرو نشانده است. همين سكون، طراحيهاي او را از كاريكاتور مطبوعاتي متعارف فاصله ميدهد. تصوير مطبوعاتي معمولا به رويدادي مشخص وابسته است و معنا را با سرعت انتقال ميدهد، اما آثار شهيدي شتاب دريافت را ميگيرند. معنا در فاصله ميان ديدن موقعيتي ناممكن و شناختن منطق آشناي آن شكل ميگيرد.
سفيدي گسترده كاغذ در بسياري از اين آثار حضوري فعال دارد. اين سفيدي آرامش نميآورد. خلأيي ميسازد كه شخصيت را بيپناه ميكند. با حذف منظره و جزييات اضافي، جايي براي پنهانشدن باقي نميماند و بدن با تمام آسيبپذيرياش در معرض ديد قرار ميگيرد. گاهي يك خط كوتاه يا سطحي كوچك براي تثبيت حضور شخصيت كافي است. گويي تمام جهان كنار رفته تا سازوكار گرفتاري با وضوح بيشتري ديده شود. در چنين ايجاز تصويري، كوچكترين جابهجايي نيز بهروشني خود را نشان ميدهد. يك بريدگي، اتصالي نابجا يا تغييري مختصر در اندازه اندامها ميتواند نظم كل تصوير را بر هم بزند.
در آثار متراكمتر، هاشورها، لكههاي تيره و فضاهاي تودرتو فشردگي و اضطرابي ديگر ميآفرينند. جهان تصوير اينبار با فشاري مداوم بر بدن هجوم ميآورد. خطوط همزمان با ساختن حجم و سايه، همچون مادهاي متراكم پيرامون شخصيت انباشته ميشوند. نگاه در جستوجوي مسير سرگردان ميماند و از خلال همين سرگرداني، گرفتاري شخصيت را تجربه ميكند. هزارتو در اين آثار از انباشت و پيچش خودِ خطوط پديد ميآيد. نگاه در امتداد آنها پيش ميرود، اما هر مسير به گره، انسداد يا بنبستي تازه ميرسد. تصوير راه خروج را پيش چشم ميآورد و همان لحظه آن را از دسترس دور ميكند.
ورود رنگ به آثار متأخرتر شهيدي، كيفيت اين جهان ذهني را تغيير ميدهد. قرمز، زرد، آبي و بنفش نقش نشانههاي هشدار را بر عهده ميگيرند. رنگها شاد و درخشانند، اما سرزندگي ظاهري آنها تنشي پنهان را گسترش ميدهد و ناسازگاري موقعيت را برجستهتر ميكند. در بعضي آثار، رنگ به مرز ميان بدن و محيط نفوذ ميكند. به بيان ديگر، رنگ بدن را با لكهها، سطوح و اشياي پيرامون پيوند ميدهد و آن را به بخشي از فضاي اطراف تبديل ميكند. در برخي نمونهها نيز كاربرد صريح رنگ، ايده را بيش از اندازه آشكار ميكند. رنگ زماني بيشترين قدرت را پيدا ميكند كه مانند خط، بخشي از معنا را پنهان نگه دارد. در چنين آثاري، درخشش رنگ ابتدا چشم را جذب ميكند و سپس خشونتي را آشكار ميسازد كه زير ظاهر زنده و بازيگوش تصوير پنهان مانده است. به همين دليل، رنگهاي شاد در جهان شهيدي گاه از سياهي هاشورها نيز اضطرابآورترند. حيوانات و موجودات خيالي نيز در اين جهان نقش مهمي دارند. گربه، پرنده، موش، ماهي و ديگر جانوران گاهي از انسان آزادتر به نظر ميرسند. آنها در تصوير از شكلي به شكل ديگر درميآيند و مرز ميان گونهها را پشت سر ميگذارند. انسان ميكوشد هويت ثابت خود را حفظ كند و همين كوشش، موقعيتش را مضحكتر و دردناكتر ميسازد. چهره انسان گاه نشانههايي حيواني به خود ميگيرد و پيكر حيوان حالتي انساني پيدا ميكند. اين جابهجاييها مرز ميان انسان و غيرانسان را بر هم ميزنند، ادعاي برتري انسان را فرسوده ميكنند و او را به موجودي در ميان ديگر موجودات بدل ميسازند. زبان تصويري شهيدي با سنت طنز سياه و جريان كاريكاتور روشنفكري ايران پيوند دارد. اين جريان از دهه چهل خورشيدي، تصوير بدون شرح را به قلمرو پرسشهاي اجتماعي و وجودي كشاند. جهان تصويري اردشير محصص و رولان توپور نيز در شكلگيري نگاه او سهم داشته است. با اين همه، شهيدي در شيوه ساختن موقعيت به بياني مستقل ميرسد. او اغراق را از چهره و اندام به رابطه ميان اجزاي تصوير گسترش ميدهد. بدني نسبتا عادي در رابطهاي غيرعادي با شيء، فضا يا بدن ديگري قرار ميگيرد و همين جابهجايي كوچك، نظم آشناي جهان را مختل ميكند. هر طراحي او مسالهاي بيپاسخ را پيش روي مخاطب ميگذارد. بدن، اشيا و فضا همان عناصرياند كه هم موقعيت را ميسازند و هم راه خروج از آن را ميبندند. در جهان تلخ اين تصاوير، شهيدي به شخصيتهايش با همدلي عميقي مينگرد. طنز او وضعيت مشتركي را نشانه ميگيرد كه همه ما به شكلي در آن سهم داريم. انسانهاي او مضحكاند، چون ميكوشند در نظمي نامعقول همچنان جدي، منضبط و سازگار باقي بمانند. طنز در اينجا لايههاي پنهان رنج را آشكار ميكند و نشان ميدهد كه قدرت و ترس چگونه با تكرار و عادت بر بدن اثر ميگذارند و حتي شيوه ايستادن، حركت كردن و نگاه كردن انسان را تغيير ميدهند.
«معمار طنز سياه» كابوسهايش را از دل زندگي روزمره بيرون ميكشد. شهيدي جهاني را ترسيم ميكند كه همه چيز در آن دقيق و ظاهرا در جاي خود قرار گرفته، اما بدن انسان در آن بيجا و بيپناه مانده است. او اين ناسازگاري را بيهياهو و سنجيده آشكار ميكند. اجزاي تصوير را چنان كنار هم ميچيند كه نظم به ضد خود بدل شود و تناقض دروني موقعيت را نمايان سازد. نامعقولي موقعيت در نگاه نخست لبخندي برميانگيزد. اين لبخند دوام نميآورد، زيرا مخاطب در همان تصوير غريب، صورتي اغراقشده از زندگي خود را بازميشناسد و از همينجاست كه خنده به مكثي تلخ بدل ميشود.
قدرت آثار شهيدي در همين تأخير كوتاه ميان ديدن و فهميدن قرار دارد. ما نيز بارها براي سازگارشدن با نظمهاي تحميلي، خواست و آزادي خود را محدود كرده و بدنمان را با اقتضاي آن نظمها تطبيق دادهايم. شخصيتهاي شهيدي امكانهاي پنهان خود ما هستند. آنها چنان در دل نظمي محدودكننده زيستهاند كه مرز ميان بدن و زندانشان از ميان رفته است. آنچه در پايان باقي ميماند، خندهاي ناتمام، زخمي پنهان و انساني است ايستاده در هندسهاي كه هر خطش هم وعده راهي براي خروج را ميدهد و هم او را عميقتر در خود فروميبرد. شهيدي در طول شش دهه، صورتهاي گوناگون همين فرآيند را ترسيم كرده است. در اين آثار، همان نظمي كه قرار بوده زندگي را ممكن كند، به زندان انسان بدل ميشود. هولناكترين لحظه نيز زماني فرا ميرسد كه انسان آرامآرام شكل همان نظم را به خود ميگيرد.