درست که سفر معارض وطن است، اما آنکه سفر میرود، سفر نمیرود؛ مگر اینکه وطن نیز با او برود.
- رضا براهنی
«از موزه كتابخانه ملي رشت بازديد كنيد.» اين عبارت در پيادهروي خيابان علمالهدي، مقابل سينما آسياي سابق، نظرم را جلب ميكند. همان فضا كه بين رشتيها به «زير كتابخانه ملي» معروف است. بر آن شدم تا هم سري به موزه بزنم و هم بعد سالها پا به عمارتي بگذارم كه ساعتهاي زيادي از عصرهاي سالهاي نوجوانيام را در دهه هفتاد در آن گذرانده بودم. ميرفتيم تا مثلا درس بخوانيم و تقريبا جز در مواردي بسيار معدود، كاري كه نميكرديم درس خواندن بود. راستش خيلي هم مناسب درس خواندن نمييافتمش. بيشتر حال و هواي جايي براي مطالعه آزاد داشت. اين بود كه به جاي درس خواندن چيزهايي ميخواندم كه بنا نبود بابتششان نمره بگيرم. هيچ مدرسهاي بابت خواندن «قمارباز» و «خاطرات خانه مردگان» داستايوفسكي يا «تاريخ سينما»ي آرتور نايت يا «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» فروغ و «زمستان» اخوان و مانند اينها به محصلش نمره نميداد و مدرسان دبيرستان شريعتي رشت هم. حالا سه دهه بعد، در سفري به زادبوم و شهر اجداديام، ظهر پنجشنبهاي تاريك و باراني، ساعتي كه كتابخانه تعطيل بود و عمارت خلوت، رفتم دمي بگیرم از نموری كتابهاي قديمي و فضايي كه انگار چيزهاي زيادي از خيليها و از آن جمله خودم در آن جامانده بود؛ يا شايد با ناگفتههايي از تاريخ زندگي شخصي خودم ديدار و گفتوگو كنم.
به قول سعيد نفيسي فقيد به «مدد حافظه شريف» يادم بود كه در زمان ما در دهه هفتاد مديريت كتابخانه را عباس شرفي ماسوله بر عهده داشت. اين هم يادم بود كه او همزمان مدير دبيرستاني - در دورههاي مختلف دبيرستانهايي- در رشت بود و اگرچه من سابقه حضور در آموزشگاههاي تحت مديريت او، مثلا جهاد فرهنگيان، را نداشتم، اما روايتهاي شاگردانش را از شيوههاي مديريتي او شنيده بودم. از پلهها كه بالا ميرفتیم، دارم را به همسرم میگفتم كه يكمرتبه ديدم آقايي با محاسن بلند، با لبخندي پذيرفتارانه و ميزبانوار، بالاي پلهها به استقبال ايستاده. بعد از سلام و، به قول قدما، مصافحه به رسم رايج و... راهنماييمان كرد به سمت موزه. گفتم «يادش بهخير، زماني كه ما ميآمديم كتابخانه، آقاي شرفي مدير اينجا بودند.» و لحنم را سوالي كردم كه «از ایشان خبر دارید؟» گفت: «خودم هستم.» و هر سه زديم زير خنده؛ و لحظات حضور ما در عمارت «اولين كتابخانه ملي» ايران با طنزي از اين قرار ناخواسته آغاز شد.
اگرچه كتابخانه ملي رشت غيردولتي است، اما قصه كوتاه بودن مديريتها در ايران، فقط شامل بخش دولتي نيست. حافظهام ميگفت او بايد در سالهاي مياني دهه شصت، زماني كه ما يا هنوز مدرسه نميرفتيم يا سالهاي اول دبستان را ميگذرانديم، مدير كتابخانه ملي شده باشد. همينطور بود؛ او از سال 1367 تا امروز مدير كتابخانه بوده و يكي از طولانيترين دورههاي مديريت بر يك نهاد فرهنگي را رقم زده.
بعد به موزه ميرويم. عمدتا كتابهاي قديمي و نسخ خطي بود از آثار پرمخاطب عمدتا كلاسيك ادب فارسي.
حين بازديد از موزه، طبعا سخن به ادبيات كلاسيك ميكشد؛ به سعدي، به حافظ و بعد به ميانجي خاطرهاي، به شعر مشروطه و ايرجميرزا و از ايرج ميرزا به علامه طباطبايي.
در دفتر كار مديريت كتابخانه، نشستيم به گپ زدن درباره كتابخانه از آغاز تا امروز. گفتم اينكه گفته ميشود كتابخانه ملي رشت، اولين كتابخانه با عنوان ملي در ايران بوده، سالهاست نزد مردم، محل مناقشه است. عمدتا مناقشهاي ميان مردم رشت و مردم تبريز. آنجا بود كه شرفي سندي رو كرد كه پاسخ متقني است به پرسش بسياراني كه ميخواهند بدانند اين مدعا تا چه اندازه مقرون به صحت است؛ عنوان سند با قلم بزرگتر بالاي آن حروفچيني شده بود: «صورت عايدات و مخارج جمعيت فرهنگ رشت» كه متولي كتابخانه بود. ذيل عنوان، جدولي درجشده كه بخشهاي مختلفي دارد؛ از جمله موجودي باقي مانده از سال قبل. سندي كه بر وجود كتابخانه ملي رشت در سال قبل از 1305 هم دلالت ميكند و شائبه مطرح شده مبني بر اولين نبودن را از بين ميبرد.
پرسش اين است كه چرا بر سردر كتابخانه ملي رشت نوشته شده «سال تاسيس: 1306»؟ مدير كتابخانه توضيح ميدهد كه دليلش ثبت رسمي آن است و نه چيز ديگر؛ والّا كار كتابخانه به گواه اسناد موجود، پيشتر از آن آغاز شده بوده.
در سندي كه پيشرويمان است، رديف هزينهها را مرور ميكنم. عبارات و شروح جالبي ميبينم. از هزينههاي جاري و مثلا «حقوق و دستمزد كريم، پادوي كتابخانه» كه نشان ميدهد لفظ «پادو» در آن روزگار هنوز كاربرد رسمي داشته و نوعي تحقير به حساب نميآمده.
رديف را پي ميگيرم و پايين ميآيم. چشمم ميافتد به يك مورد بهخصوص: «هزينه برگزاري مراسم سوگواري مرحوم ايرج ميرزا» كه در روزهاي منتهي به نوروز 1305 از دنيا رفته بود. جمعيت فرهنگ رشت، بر خود فرض دانسته بود كه براي اين شاعر مهم مشروطهخواه مراسم بگيرد. نكته جالب ديگري كه در جدول هزينهها ديده ميشود، محاسبه هزينهها بر اساس واحد «دينار» و «قران» است كه در آن مقطع رايج بود.
بحث با عباس شرفي ماسوله به شاعران مشروطه ميكشد و نمونههايي از شعرهايشان. به ايرج ميرزا و زبان يگانهاش اشاره ميكنم و اينكه «م.مويد» يك بار به نقل از پدر فقيدش به من گفت «بعد از سعدي، زبان هيچ شاعري به سلاست ايرجميرزا نبوده است. بعد، او كه خود دانشآموخته دکترای زبان و ادبيات فارسي است، از شعر آن دوره و كتابهاي شاعرانش ميگويد. به «حافظه شريف» مراجعه ميكنم براي احضار شعري از ايرج ميرزا كه بسيار محبوب علامه طباطبايي بود، تا آن را براي مدير كتابخانه ملي شهرمان كه خود روحانيزاده است و از اين منظر نزديكتر از من به علامه، بخوانم. شعري در رثاي حضرت علياكبر كه علامه آن را همسنگ مشهورترين اثر خود و اي بسا ارزشمندتر از آن ميدانست. يادآور ميشوم كه «ايشان در ميان علماي ديني به داشتن ذوق هنري و ادبي شهرت داشته و شايد به همين سبب، گفته بوده حاضر است كل تفسير الميزان را بدهد و تنها بيت آخر آن قصيده را از ايرج ميرزا بگيرد:
«بعد از پسر، دل پدر آماج تير شد
آتش زدند لانه مرغ پريده را»
در ادامه از وضعيت امروز كتابخانه ميپرسم و مهمترين مشكلاتش. شرفي ميگويد «نداشتن امكانات، اعم از مالي و تجهيزات، چنانكه در قواره نام كتابخانه ملي باشد، مهمترين مساله است. مثلا ما به لحاظ وسايل صحافي در مضيقهايم. همينطور از كتابهاي چاپ روز بيبهرهايم. قبل از انقلاب ناشران كتابهاي روزشان را براي ما ميفرستادند، اما سالياني است كه ديگر اين اتفاق نميافتد كه البته دلايلي هم دارد از جمله پايين آمدن شمارگان كتابها و... متاسفانه امكان مالي خريد كتابهاي روز را نداريم و معمولا كتابها چند سال بعد از انتشارشان به كتابخانه راه پيدا ميكنند.»
او دريافت حق عضويت را منبع درآمد كتابخانه ملي رشت عنوان ميكند و در ارتباط با نگاه مديران دولتي ميگويد: «در 38 سالي كه مدير كتابخانه بودهام، سه نفر از مديران عالي استان توجه بيشتري به موضوع فرهنگ داشتند. بيشك يكي از آنها همين آقاي حقشناس، استاندار فعلي است كه براي بازديد به كتابخانه ملي آمدند. آن دو استاندار ديگر، آقايان تابش و طاهايي بودند.»
از تعداد كتابهاي كتابخانه ميپرسم و اينكه چقدر افزايش پيدا كرده. ميگويد: «تعداد كتابها 27 هزار جلد بوده كه حالا بيش از يك ميليون عنوان كتاب در كتابخانه وجود دارد.»
از راز حفظ استقلال كتابخانه ملي رشت از دولتها در طول بيش از 100 سال ميپرسم و اينكه چطور هيچوقت به مايملك هيچ نهاد دولتي و حكومتي بدل نشده. شرفي از اين تعبيرم خرسند به نظر ميرسد؛ اين را در برق چشمانش ميبينم. بيراه نيست اگر بگوييم چهار دهه حضور در اين نهاد، كتابخانه را چنان به زندگياش پيوند زده كه بخشي از وجودش شده. حرفم را تاييد ميكند كه «بله، كتابخانه در همه دورهها پيشنهادهايي از جاهاي مختلف داشته براي اينكه برود زيرنظر يك جاهايي. مثلا در همان بدو تاسيس، ميخواستند نام مرحوم تربيت، وزير معارف وقت، همان آموزش و پرورش امروز، را بگذارند روي كتابخانه؛ كاري كه مثلا در تبريز كردند و شد «كتابخانه تربيت تبريز». در آن زمان اعضاي جمعيت فرهنگ رشت، نگذاشتند اين اتفاق بيفتد. حرفشان اين بود كه يا «كتابخانه ملي رشت» يا هيچ.
او مثالي هم از دوران پهلوي دوم ميآورد: «بعدها هم پيشنهادهايي مطرح شد؛ ازجمله از سوي «بنياد فرح». دهه 50، زماني كه فرح ديبا به رشت سفر كرده بود، ميخواست كتابخانه را ببرد زيرنظر بنياد خودش؛ اما اين درخواست هم با مقاومت روبهرو شد. در واقع چيزي كه سبب شد كتابخانه ملي رشت به عنوان يك نهاد مردمي و غيردولتي، از زمان تاسيس خود تا امروز، همچنان مردمي و غيردولتي باقي بماند و وابسته به نهاد و ارگان رسمي و دولتي نشود، بيش از هر چيز، رويكرد گردانندگان و متوليان آن بوده است. خوشحاليم كه با وجود همه كاستيها توانستيم تا امروز از استقلال اين كتابخانه محافظت كنيم.»
گفتوگويمان كه تمام ميشود، خداحافظي ميكنيم و از راه پلههايي پايين ميآييم كه جاپاي نسلهاي پياپي از كتابخوانهاي شهر رشت را بر خود دارد. تنها چيزي كه از اين گفتوگو ثبت كردهام، عبارت از يك برگ كاغذ است كه تنها چند كليدواژه روي آن نوشته شده. مقدر است انگار كه همهچيز اين گفتوگوي ناخواسته، اين مراد طلبيده، را از «حافظه شريف» طلب كنم.