شفق محمدحسيني
كسي نميدانست مهري هر روز صبح كه از خانه بيرون ميزند و كيف كوچكي به دست ميگيرد، تا غروب كه تاريكي ميريزد بر آسمانِ اطراف تهران، چه ميكند؟ در و همسايه كه پرس و جو ميكردند، مهماني و خانه اقوام را بهانه ميكرد و قوم و خويش كه زنگ ميزدند، پشت تلفن ميگفت در خانه است. هيچكس حتي خواهرش نميدانست مهري چند روز در هفته به خانههاي مردم ميرود تا كمكخرج شوهرش باشد.
بسياري از زنان درحالي به نظافت خانههاي مردم ميپردازند كه اين شغل حتي يك تعريف و يك عنوان مناسب هم ندارد، ديگر بيمه و حقوق كافي بماند براي بعد. اغلب افراد ميگويند كارگر يا نظافتچي و اين همه بيمهري نسبت به آنان نيست، درصد قابلتوجهي از كارفرمايان كه اغلب زنان هستند، گاه رفتار نامناسبي با آنها دارند يا از يك زن انتظار دارند كه وسيلههاي سنگين خانه را جابهجا و تميز كند. درصدي از اين زنان كه متاسفانه به حقوق خود آگاهي كافي ندارند، گاهي حقوقي بسيار كمتر از آنچه استحقاقش را دارند، دريافت ميكنند و كارفرما به اصطلاح سرشان را كلاه بزرگي ميگذارد كه به اين همه زحمت و درد جسمي و روحي شغلي كه حتي عنوان مناسبي هم برايش وجود ندارد، نميارزد. آنها ترجيح ميدهند كه كسي نداند به چه كاري مشغول هستند و دليل آن هم طبق گفته خودشان واكنش نامناسبي است كه برخي دارند. قديمترها ميگفتند كار كه عار نيست، اما وقتي همه با دهان باز و قيافهاي متعجب زل ميزنند به زناني كه به جاي اينكه از ديگران كمك بخواهد، آستينهايش را بالا زده و نان بازوي خودشان را ميخورند، آنها ترجيح ميدهند كه مورد قضاوت قرار نگيرند و صحبتي از شغل واقعي خود نكنند.
مهري راه خانه تا محل كارش آنقدر دور بود كه عصرها شوهرش با موتور از سر كار كه بازميگشت، ميآمد پياش و با هم به خانه ميرفتند. مرد از وقتي ديد زن براي خودش درآمدي دارد، گفت بايد روزي50 هزار تومان هم به من بدهي چون تو را ميبرم و ميآورم! چشمهاي زن گرد شد، اما با اجبار پول را به مرد داد. خانهشان آنقدر دور بود كه به مسيرهاي مترو نميخورد و اگر ميخواست با تاكسي برود هم هزينه روزانهاش بسيار بيشتر از درآمدش ميشد. به ناچار كرايه شوهرش را پرداخت ميكرد، هر چند در زمستان، همه مسير را چون بيدي در باد، پشت موتور ميلرزيد.
مهري چند سالي به اين كار مشغول شد، كار تميز كردن و نظافت خانه مردم، كه نه درآمد درست و حسابي داشت و نه بيمه. هنوز چند ماهي از كار كردنش نگذشته بود كه درد دست و پا و گردن، شروع شد. پسرش ميگفت مادر نميخواد ديگه كار كني، اما شوهرش مخالفت ميكرد و ميگفت كار كن. مهري هنوز 50 سالش نشده است، اين كار را با سپردن به يكي از آشناهاي نزديك پيدا كرده بود. او از طريق شركتهايي كه نيرو معرفي ميكنند، كار نميكرد. تنها به خانههايي ميرفت كه همان آشنا معرفي كرده بود و كارفرمايان بعد از چند وقت كه از كارش راضي بودند، به يكديگر معرفي ميكردند.
اغلب كارفرمايان مهري همه با هم خويش بودند. زني كه هفتهاي يكبار به خانهشان ميرفت، بعد از چند هفته، دخترش را هم معرفي كرد. بعد از چند ماه ديگر مهري وقت سر خاراندن هم نداشت و تنها روزهاي آخر هفته را استراحت كه نه، به امور خانه خودش و بچهها و همسرش ميپرداخت. حقوقش تا سال گذشته ساعتي 100 هزار تومان بود. ميگويد دستمزدم از ديگران كمتر بود، چون تازه وارد اين شغل شده بودم و كمي كند بودم. برخي كارها را هم توان انجام دادنش را نداشتم. خانه يكي از آشناهاي همين زن رفته بود و ميگويد از من ميخواست يخچال و تخت و كمد را جابهجا كنم و برخي مواقع نميتوانستم نه بگويم. توان انجام دادنش را نداشتم و زن مدام ميگفت كه نفر قبلي اين كارها را انجام ميداده. مهري از اين رفتار زن ناراحت شده بود، اما كاري از دستش برنميآمد. ميگويد اما همه به اين شكل رفتار نميكردند و در بيشتر خانهها، اغلب زنان خانهداري بودند كه با احترام با او برخورد ميكردند و با هم دور يك ميز غذا ميخوردند. هرچند در برخي خانهها رفتار مناسبي نداشتند و احترام نميگذاشتند.
مهري مدام دستش در آب و كف و شوينده بود. در برخي خانهها، كارفرماها وادارش ميكردند كه حتما با شويندههاي قوي كاركند، تا به قول خودشان تميزتر شود. خودش هم نميتوانست به همه نه بگويد. دستمالش را دور دهانش ميبست تا بوي مواد شوينده كمتر اذيتش كند. گاهي از او ميخواستند يكجا را چندبار تميز كند و ميگفتند به اندازه كافي تميز نشده است. همه اين رفتارها كنار دستمزد پايين و رفتوآمدي كه به چند ساعت در روز ميرسيد، سبب نارضايتياش از كار بود. اما آنچه او را به ناچار از ادامه كار بازداشت، دست درد و گردن و كمردرد بود. ديگر پسرش به او اجازه كاركردن نداد. مهري ديگر مجبور نبود با يكدست لباس خشك و كمي شرم، صبحها از خانه بيرون بزند و غروب، با دستدرد و لقمهاي كه در گلويش با بغض ميماسيد به خانه بازگردد. ديگر دستش در جيب خودش نيست، اما پسركش كه تازه شاغل شده، كمي كمك خرج خانه است تا مادر آرام بگيرد و كمتر غصه روزگار را بخورد.
اقوام طعنه ميزدند
كه خانههاي مردم را تميز ميكني
صدايش سرما خورده است. لهجهاش بوي يكي از شهرهاي شمال را ميدهد. آنقدر نحيف است كه باورت نميشود بتواند باري را از زمين بلندكند، اما با همين اندام ريزش، بيش از 14 سال است كه بار مشكلات زندگيشان را كنار همسري بيمار، به دوش ميكشد. از ظاهرش نميشود قضاوت كرد چه جاني دارد؛ مريم 47 ساله كه چندبار تاكيد ميكند نام حقيقيام را ننويس، بيش از يك دهه قبل از شهرستان بهخاطر نبودن كار، همراه شوهرش به تهران آمد و حالا دخترك نوجواني هم دارد. ابتدا در ساختماني سرايدار بودند و در خانههاي همانجا ساعتي كار ميكرد تا اينكه كمكم مشتريهايش زياد شدند و آشناها به ديگران معرفياش كردند. او آنقدر مشتري داشته كه ديگر سراغ شركتها نرفته است و حالا به گفته خودش حتي آخر هفته هم اگر كسي نياز داشته باشد كار ميكند.
چند روزي ميشود كه سرماخوردگي او را از پا درآورده است. به گفته او دردهاي جسمي اين شغل كم نيست؛ از درد زانو، تا كتف و بدندرد و سرفههايي كه ناشي از استفاده موادشيميايي و انواع شويندههاست. حالا هم سرماخوردگي امانش را بريده و با اين وضع جسمي نميتواند حداقل يكهفته كار كند. ميگويد مردم را هم مريض ميكنم و در خانه بمانم بهتر است. اما مدام باخودش درآمد اين يك هفته را مرور ميكند. ساعتي 250 هزار تومان دريافت ميكند. كارش به گفته خود او خيلي خوب است و بعد از تمام شدن يك روز، خانهاي كه برق ميزند، گواه گفتهاش است و مشتريهايي كه كل هفته تماس ميگيرند تا به خانههايشان برود. حالا تقريبا هر روز هفته مشتري ثابتي دارد. اما درآمدش باوجود سختي كار و دردهاي جسمي و آزارهاي روحي كه از ديگران بابت كاري كه برايش زحمت ميكشد به او رسيده و همچنان هم ميرسد، چندان هم زياد نيست. آن هم باوجودي كه هيچ آينده شغلي و حتي بيمه نيز ندارد. ميگويد يكي دوسال خودم و دخترم را بيمه كردم، اما همان را هم نتوانستم پرداخت كنم.
شوهرش اما هيچ پساندازي ندارد و همه درآمدش خرج دوا و دكتر خودش ميشود كه قلبش را عمل كرده، قند و ديسك كمر هم دارد. ديگر ته جيبش چيزي براي خرج زن و دختر نوجوانش نميماند.
اوايل كه از شهرستان به تهران آمده بودند، اقوام شوهرش به او طعنه ميزدند و اين مساله ناراحتش ميكرد و تا ميتوانست به كسي نميگفت كه كارش چيست و همچنان هم خيلي دوست ندارد كسي بداند چه كاري انجام ميدهد. دلش نميخواهد درباره برخي مشكلات شغلش صحبت كند، اما ترجيح ميدهد با عنوان بهتري شغلش را به كار ميبردند.
به خانواده گفتم پرستار بچه هستم
نيكي 46 سال دارد و داراي مدرك ديپلم است. شرايط خانوادگي به او فرصت ادامه تحصيل را نداد. خياطي را آموخت و مدتي مغازه داشت كه چرخش نچرخيد و مجبور شد كارش را تعطيل كند. بيش از 10سال است كه به شغل خدمات امور منزل مشغول است. چند سال قبل از همسرش جدا شد و به خانه پدري بازگشت. دو سال با پدر زندگي كرد، همراه پدري در بستر بيماري كه همه مسووليتش با او بود و خواهر و برادرهايش هم با وجود حضور نيكي از بار مسووليت مالي و حمايت خود، شانه خالي ميكردند.
حالا چند ماهي است كه با كمك ديگران و قرض مبلغي كه بايد ماهانه از حقوقش پس بدهد، توانسته خانهاي را اجاره كند و مستقل شود. هر چند هنوز مسووليت پدرش بيشتر بر دوش اوست و بخشي از هزينههاي سنگين پدرش را ميپردازد، اما كمي از فشار و مسووليتش كم شده است.
نيكي هم از طريق شركتهايي كه قرارداد ميبندند كار ميكند و هم خودش چند نفري از آشناها و دوستانش را ميشناسد كه از هفته تا ماهي يكبار به خانههايشان ميرود. آنها را كه خودش مستقيم ميشناسد، ساعتي 250 هزار تومان و آنها كه شركت قرارداد مينويسد، ساعتي 200 هزار تومان برايش درآمد دارد. ميگويد خانههايي كه از طرف شركت ميروم چون قرارداد 6 ماهه و يك ساله دارند، سبب ميشود به حقوق ثابتي تا چند ماه آينده مطمئن باشي.
اينكه از طرف شركت بروي يا خودت آشنايي داشته باشي، هر كدام مشكلات خودش را دارد. او ميگويد مثلا اگر كارفرما با شركت به مشكل برخورد، امكان دارد كه حقوق چند ماه كار را از دست بدهي. خودش طبق تجربهاي كه داشته، كارفرمايي بخشي از حقوقش معادل 5 ميليون تومان را نميپردازد كه در نهايت شركت هم نميتواند حق و حقوق او را بگيرد.
به گفته خودش خانههايي كه روزانه ميرود هم مشتريهاي ثابتي نيستند و ممكن است مثلا يكهفته بخواهند و چندهفته نه و كارشان ثابت نيست. اما آنها كه از طرف شركت معرفي ميشوند، كارشان ثابت ميشود و روي درآمدش هم ميشود حداقل براي چندماه حساب كرد. هيچ شركتي تابهحال او را بيمه نكرده است.
رفتار اغلب كارفرماهايي كه نيكي در اين سالها با آنها كار كرده مناسب و با احترام بوده است، جز يكمورد كه آن هم با آغاز جنگ به مشكل برخوردند و ميگويد رفتارشان از بالا و به شدت دستوري و امري بود و به نيكي حس زيردست بودن ميداد. درحالي كه به او گفته بودند اضافهكار بمان و حقوق بيشتري ميدهيم و برايت تاكسي اينترنتي ميگيريم. حتي به شركت هم گفته بودند. مثلا ساعت 10 صبح ميرفت تا ساعت نزديك9 شب ميماند و آخرش هم تاكسي كه ميگرفتند، تا مترويي نزديك خانهشان او را ميرساند و زن از آنجا تا اطراف تهران كه خانهاش بود بايد بهتنهايي ميرفت. درحالي كه تازه 10 و ربع ميرسيد به نقطهاي كه بايد از مترو پياده ميشد و از آنجا، آن وقت شب كه تاكسيهاي خطي نبودند، با ترس و لرز سوار تاكسيهاي گذري ميشد. درنهايت به اين نتيجه ميرسد كه به خطرش نميارزد و از شركت ميخواهد كه اضافهكار نماند، اما شركت هم حمايتي از او نميكند. طبق گفته او شركتها ميگويند وقتي وارد خانهاي شدي ديگر بهانه نياور و تا پايان قراردادت بمان و رسما هيچ حمايتي از نيروهاي خود نميكنند. اما همه مانند نيكي نيستند كه تنها براي تامين مخارج خودشان يكنفر به اين شغل بپردازند. زنان بسياري هستند كه سرپرست خانواده هستند و تازه بعداز پايان يكروز كاري سخت، با حقوقي اندك، بايد به خانه بروند و به امور منزل خود بپردازند و چارهاي ندارند جز تن دادن به هر شرايط كاري.
نيكي ميگويد اگر آخر هفتهها را هم كار كنم، باوجود سه روز ثابت در هفته و كارهاي گذري، در ماه حداكثر درآمدم 30 ميليون تومان ميشود كه اگر اجاره را از آن كم كنم، مقدار زيادي نميماند.
خانوادهاش نميدانند به چه كاري مشغول است و به همه گفته كه پرستاربچه است. ميگويد عدمپذيرش اين شغل و قضاوتهاي مردم و خانواده سبب ميشود به كسي نگويد به چه كاري مشغول است، البته بهگفته او براي برخي جاافتاده است و رفتار كارفرماها هم ابتدا خوب و عادي است، اما اگر كار به بحث و جدل بكشد، با كوچكترين مشكل و نارضايتي، انتظار دارند كه به قول خودشان زبانت دراز نباشد و حتي اگر حق خودت را طلبكني هم بايد قانع باشي به آنچه آنها ميدهند. اما نيكي هميشه شخصيت مستقلي داشته و از همان نوجواني مسووليتهاي سنگيني درخانه بردوش او بوده و همه هزينههاي زندگي را پدر به او سپرده بود. نيكي از همان سن كم، از حساب و كتاب خرج و مخارج خانه يادگرفت كه حق خود را با احترام طلب كند و براي آن اگر لازم باشد بجنگد و اجازه ندهد كسي حقش را پايمال كند.
بهگفته نيكي اما همه زناني كه كار خدمات امور منزل را انجام ميدهند مانند او نيستند و زنان مظلوم بسياري هستند كه با حقوق پايين مورد سوءاستفاده قرار ميگيرند و به دليل اينكه سن بالايي دارند و بهسادگي امكان كاريافتن را ندارند، به هر شرايط كاري رضايت ميدهند و سكوت ميكنند. خودش هم كل دوره جنگ را بيكار بوده است.
او معتقد است كه كارفرماها نيز آنقدر فشرده كارها را بر سرشان ميريزند كه خودش از لحظه ورود به خانه، حتي يك لحظه هم نمينشيند. آنها گاهي اضافهكاري را هم از ياد ميبرند و انتظاردارند كه تالحظهاي كه كار هست، كاركنند. از خانهاي ميگويد كه پسربچهاي مدام در آشپزخانه است و مهلت نميدهد جايي را تميز كند. ميگويد عصرها كه همه اهالي خانه ميآيند و ميخواهم آماده رفتن شوم، تازه كارها بيشتر ميشود و همه به آشپزخانه ميآيند و فرصت نميدهند كار را تمام كنم. اين درحالي است كه اضافهكاري هم هميشه به او داده نميشود. اما توقع پايان كار، هميشه هست.
نيكي هم مانند بسياري از زنان كه كار در منزل را انجام ميدهند، از همان ابتدا با اين شغل مشكل داشته و بهقول خودش خيلي اذيت ميشد و از درون ميشكست، اما كمكم خودش را قانع ميكند و به خود ميقبولاند كه اين هم يك كار است: همين را هم به ديگران انتقال دادم و هر كارفرمايي كه با آنها كار كردم، جز آن يك موردي كه به مشكل برخوردم، رفتارشان با احترام بوده است. اصلا اجازه نميدهم كه برخورد نامناسبي داشته باشند. البته همه به اين شكل نيستند. من درنهايت يك نفر هستم كه بايد اموراتم بگذرد و ميگويم اگر اينجا هم نشد، ميروم جاي ديگر. ولي آن زني كه سرپرست خانواده است و بچه هم دارد و وارد اين كار ميشود، نميتواند بهسادگي از يك روز كاري بگذرد و حتي اگر برخورد نامناسبي هم داشته باشند، بهدليل اينكه ناچار است درآمد ثابتي براي تامين خانواده داشته باشد، به هر شرايطي تن ميدهد. ديگر انتخاب زيادي برايش نميماند.
سوءاستفادههاي اين شغل، تنها مربوط به حقوق و دستمزد و رفتار نامناسب نيست. او ميگويد از افرادي كه گذري با آنها برخورد داشته، شنيده است كه از برخي زناني كه براي نظافت و امور منزل ميروند حتي سوءاستفادههاي جنسي هم شده است، اما صدايشان درنيامده است.
براي زناني كه در منازل ديگران كار و نظافت ميكنند، هيچ آينده و تضميني از ادامه كار وجود ندارد. بيمهاي در كار نيست و تنها ميتوانند از حقوق همان روز و لحظهاي كه كاري طاقتفرسا را با جسم و جان نحيفشان انجام ميدهند، اطمينان داشته باشند؛ همان حقوق ناچيزي كه دريافت ميكنند. حقوقي كه اگر كارفرما دلش نخواهد و ندهد، هيچ تضميني نيست كه بتوانند آن را دريافت كنند. كارفرمايي كه گاه با رفتارش تحقيرشان ميكند و گاه با حقي كه از آنها ضايع ميكند. هر چند همه شبيه هم نيستند، اما زيرآسمان كبود زناني كه در اين شهر، از صبح تا غروب دستشان در آب و رطوبت و چركهاي مردم است، زندگي به درخشاني آن خانههايي كه غروبها موقع خارج شدن آنها برق افتاده نيست. برخي تازه به خانه كه ميرسند، بايد غرولند همسر و فرزنداني را بشنوند كه نميدانند اين زن از صبح تا اين وقت شب چه فشارها و رفتارهايي را تاب آورده است، حالا سخن از آن كمردرد و پادردي كه وقتي سرش را بر بالين ميگذارد به جانش ميافتد، بماند براي روزي كه آنقدر فرصت داشته باشد تا كمي به جانِ زندگي و ديگران غر بزند.