پروژه ایران هراسی از سوی امریکا
از آكروپوليس تا تهديد لسآنجلس
مرتضي مكي
از روايت تمدني ماركو روبيو در آكروپوليس تا تهديد دونالد ترامپ درباره لسآنجلس، واشنگتن در حال ساختن تصويري از ايران است كه ميتواند زمينه سياسي و رواني تشديد تقابل نظامي را فراهم كند. هدف اين تصويرسازي، فراتر از ايرانهراسي، تاثيرگذاري بر محاسبات امنيتي ايران و آمادهسازي افكار عمومي براي پذيرش فشار و جنگ است.
ماركو روبيو، وزير خارجه امريكا در ديداري از آتن، لشكركشي خشايارشا به يونان در سال ۴۸۰ پيش از ميلاد را به نقطه آغاز روايتي درباره هويت غرب، ضرورت احياي قدرت امريكا و مقابله با تهديدهاي امروز تبديل كرد. دونالد ترامپ نيز در كمپينهاي انتخاباتي جمهوريخواهان با طرح احتمال هدف قرار گرفتن شهرهاي امريكايي، ازجمله لسآنجلس و سنديگو، بار ديگر خطر ايران را در مركز توجه افكار عمومي قرار داد. اين دو موضع، در ظاهر از موضوعاتي متفاوت سخن ميگويند؛ يكي تاريخ و تمدن و ديگري امنيت سرزميني امريكا. با اين حال، در سطح راهبردي به يكديگر پيوند ميخورند، بازنمايي ايران به عنوان تهديدي فراگير كه مقابله با آن در قالب دفاع از تمدن غرب و امنيت شهروندان امريكايي توجيه ميشود. اين روند را بايد در چارچوب «جنگ شناختي» بررسي كرد، جنگي كه در آن، پيش از آنكه تصميم نظامي گرفته شود، ذهن مخاطب براي پذيرش ضرورت جنگ آماده ميشود. مساله فقط اظهارات تند مقامات امريكايي نيست. مساله، ساختن روايتي است كه در آن ايران از كشوري برخوردار از منافع و حقوق امنيتي مشخص، به تهديدي دايمي و فراگير تبديل ميشود، تهديدي كه ميتوان با استناد به آن، فشار اقتصادي، انزواي سياسي و حتي اقدام نظامي را ضرورتي اجتنابناپذير جلوه داد. از تاريخسازي روبيو تا امنيتيسازي ايران؛ سخنراني روبيو در آكروپوليس، صرفا يادآوري گذشته يونان نبود. او با عبور از يونان باستان به روم، مسيحيت، اروپا و ايالاتمتحده، روايتي پيوسته از تمدن غرب ساخت و ويژگيهايي مانند رقابت، جاهطلبي، برتريجويي و آمادگي براي جنگ را از عناصر اصلي تداوم اين تمدن معرفي كرد. او با تاكيد بر مفهوم يوناني «توموس»، يعني شور، غرور، شجاعت و اراده، سياست دولت ترامپ را در امتداد ميراث تاريخي غرب قرار داد. مساله اصلي اينجاست كه تاريخ چگونه به ابزار سياست روز تبديل ميشود. وقتي گذشته در قالب تقابل تمدنها بازسازي شود، اختلافات سياسي امروز نيز ميتوانند به نبردي ميان هويتها و ارزشهاي متضاد تبديل شوند. در چنين روايتي، دشمن صرفا دولتي با منافع متفاوت نيست، تهديدي عليه موجوديت و ميراث تمدني معرفي ميشود.
اين روايت با يك تناقض اساسي روبهرو است. روبيو از تمدن، ميراث تاريخي و هويت غرب سخن ميگويد، اما همزمان، قدرت نظامي و آمادگي براي جنگ را از اركان اصلي بقاي آن معرفي ميكند. نتيجه چنين رويكردي، كمرنگ شدن مرز ميان دفاع از تمدن و توجيه اعمال قدرت است. تاريخ بهجاي آنكه زمينهاي براي شناخت متقابل ملتها باشد، به ابزاري براي مشروعيتبخشي به سياست قدرت تبديل ميشود. در اين چارچوب، ايران نيز در معرض نوعي بازتعريف سياسي قرار ميگيرد. اختلافات هستهاي، توان موشكي و سياست منطقهاي ايران در قالب روايتي بزرگتر قرار ميگيرند كه هدف آن ترسيم مرزي روشن ميان غربِ مدعي دفاع از تمدن و ايرانِ معرفيشده به عنوان تهديد است. ايرانهراسي، جايگزين اسلامهراسي- يكي از ابعاد مهم اين روند، تبديل ايرانهراسي به محور اصلي تصويرسازي امنيتي واشنگتن است. در اين روايت، ايران كشوري معرفي ميشود كه گويا بهطور مستمر در حال گسترش زرادخانههاي خود براي تهديد امريكا و جهان است. اين تصويرسازي، شباهتهايي با الگوي اسلامهراسي در سياست غرب دارد. در هر دو الگو، پديدهاي پيچيده به يك تهديد يكپارچه تبديل ميشود و مخاطب بهجاي شناخت تفاوتها و واقعيتهاي موجود، با تصويري كلي و هراسآور روبهرو ميشود. در مورد ايران، اين روند زماني خطرناكتر ميشود كه توان موشكي، برنامه هستهاي و سياست منطقهاي كشور بدون تفكيك ماهيت و كاركرد هركدام، در قالب يك تهديد واحد عرضه شوند. پژوهشها و آمار وارقام انديشكدهها و رسانهها نيز به كمك اين روايتسازي دولت امريكا در جهت تقويت ايرانهراسي ميآيند. مركز مطالعات راهبردي و بينالمللي امريكا، CSIS، در ارزيابي زرادخانه موشكي ايران، از يكي از گستردهترين مجموعههاي موشكي در خاورميانه سخن ميگويد. اين توانمندي، قابليت هدف قرار دادن اهدافي در منطقه را فراهم ميكند، اما توان حمله به پايگاههاي امريكا در خاورميانه، بهخوديخود به معناي برخورداري از توان موشكي لازم براي هدف قرار دادن خاك اصلي ايالاتمتحده نيست. براي اثبات چنين قابليتي، بايد شواهد فني مشخصي ارايه شود. اين تمايز در تحليل سخنان ترامپ درباره لسآنجلس و سنديگو اهميت تعيينكننده دارد. طرح احتمال حمله ايران به شهرهاي امريكا، بدون ارايه شواهد فني متناسب با چنين سناريويي، ميتواند ترس عمومي را جايگزين ارزيابي واقعبينانه تهديد كند. در چنين فضايي، پرسش اصلي ديگر اين نيست كه ايران اكنون چه توانمنديهايي دارد، بلكه اين است كه چه سناريوي هراسآوري را ميتوان براي توجيه سياستهاي سختگيرانهتر به افكار عمومي عرضه كرد. اظهارات ترامپ درباره احتمال هدف قرار گرفتن شهرهاي امريكا، بخشي از مناقشه بر سر توجيه هزينههاي جنگ با ايران بود. او با اشاره به احتمال تهديد شهرهاي امريكايي، كوشيد ضرورت مقابله با ايران را در چارچوب حفاظت از امنيت داخلي امريكا توضيح دهد. در تحليل امنيتي، تفاوت بزرگي ميان طرح يك احتمال، اثبات قابليت فني و ارزيابي احتمال وقوع يك حمله وجود دارد. ادغام اين سه سطح در يك روايت سياسي، ميتواند مخاطب را به اين نتيجه برساند كه تهديدي فوري در برابر او قرار دارد، حتي هنگامي كه شواهد علني براي اثبات چنين برداشتي كافي نيست. جنگ شناختي دقيقا از همين شكاف بهره ميگيرد. سناريويي با پيامدهاي هولناك مطرح ميشود، تكرار آن، احتمال وقوعش را در ذهن مخاطب افزايش ميدهد، سپس فشار اقتصادي، افزايش هزينههاي نظامي و اقدامات سختگيرانه به عنوان بهايي ضروري براي جلوگيري از آن معرفي ميشوند. در اين وضعيت، ترس از تهديد جاي ارزيابي مستند آن را ميگيرد. افكار عمومي ممكن است به اين جمعبندي برسد كه هر هزينهاي براي جلوگيري از خطر ادعايي قابل توجيه است. به اين ترتيب، يك سناريوي اثباتنشده ميتواند كاركرد سياسي واقعي پيدا كند، حتي اگر مبناي فني آن همچنان محل ترديد باشد. هدف جنگ شناختي، تغيير محاسبات ايران -جنگ شناختي فقط براي تاثيرگذاري بر افكار عمومي امريكا يا اروپا طراحي نميشود. يكي از اهداف مهم آن ميتواند تاثيرگذاري بر جامعه و تصميمگيران ايران باشد. بزرگنمايي تهديدها، القاي اجتنابناپذيري جنگ و تكرار سناريوهاي هراسآور ممكن است فضاي سياسي كشور را بهسمتي سوق دهد كه هر گزينهاي جز تشديد تقابل، ناكافي به نظر برسد. در چنين شرايطي، فشار خارجي ميتواند به تغيير محاسبات داخلي منجر شود. بخشي از جامعه ممكن است خواستار افزايش شتابزده توان نظامي شود، گروهي ديگر ممكن است با تصور اجتنابناپذير بودن جنگ، ظرفيت ديپلماسي را بيفايده بدانند. در هر دو حالت، دامنه انتخابهاي راهبردي كشور محدود ميشود و تصميمگيري سنجيده جاي خود را به واكنشهاي شتابزده ميدهد. خطر مهمتر، شكلگيري چرخهاي خودتقويتكننده است. تهديد امريكا، واكنش دفاعي ايران را در پي دارد. واكنش ايران در روايت سياسي واشنگتن به عنوان شاهدي بر خطرناك بودن اين كشور معرفي ميشود، سپس همين تصوير، بهانهاي براي افزايش فشار و تهديدهاي تازه فراهم ميكند. به اين ترتيب، سياستي كه با ادعاي مهار تهديد آغاز شده است، ممكن است به بازتوليد همان ناامني بينجامد كه مدعي مقابله با آن است. با اين حال، مقابله با اين روند نبايد به معناي انكار تهديدهاي واقعي يا كنار گذاشتن بررسي مستقل سياست دفاعي ايران باشد. مساله اصلي، تصميمگيري بر پايه ارزيابي دقيق توان نظامي طرف مقابل، شناخت اهداف سياسي واشنگتن و محاسبه منافع ملي است نه واكنش به هر تهديد تبليغاتي يا پذيرش چارچوبي كه طرف مقابل براي تعريف بحران تعيين ميكند.
بازدارندگي بدون ديپلماسي كافي نيست- تقويت توان دفاعي براي كشوري كه با تهديد نظامي مواجه است، ضرورتي امنيتي محسوب ميشود. با اين حال، بازدارندگي زماني موثرتر خواهد بود كه با ديپلماسي فعال و راهبردي روشن براي جلوگيري از گسترش جنگ همراه شود. قدرت دفاعي بايد هزينه تجاوز را افزايش دهد و ديپلماسي بايد امكان خروج از چرخه تقابل را حفظ كند. ارزيابي واقعبينانه وضعيت منطقه مستلزم بررسي همزمان توان نظامي همه طرفها و رفتار سياسي آنها است. انسجام داخلي نيز در اين معادله اهميت دارد. مقابله با فشار خارجي نيازمند هماهنگي در تصميمگيري و حفظ توان ملي است، اما وحدت در برابر تهديد به معناي تعطيل كردن نقد و گفتوگو نيست. برعكس، تصميمگيري دقيق و برخورداري از ارزيابيهاي كارشناسي مستقل، بخشي از قدرت ملي براي مقابله با جنگ شناختي است. سخنان روبيو در آكروپوليس و اظهارات ترامپ درباره شهرهاي امريكا، بهتنهايي اثبات نميكنند كه واشنگتن تصميم قطعي براي گسترش جنگ گرفته است. با اين حال، قرار دادن اين مواضع در كنار تهديدهاي نظامي و فشارهاي سياسي، ضرورت بررسي نقش آنها در شكلدهي به افكار عمومي را نشان ميدهد. مساله اصلي، پيوند ميان روايت تمدني، ايرانهراسي و تهديد نظامي است. هنگامي كه ايران به عنوان دشمني تمدني و خطري براي امنيت شهروندان امريكايي معرفي ميشود، امكان تبديل اختلافات سياسي به تقابلي فراگير افزايش مييابد. در اين شرايط، اقدام نظامي ممكن است نه به عنوان آخرين گزينه، بلكه به عنوان اقدامي ضروري براي دفع خطري بزرگ عرضه شود. پاسخ موثر به اين روند، تركيبي از بازدارندگي معتبر، ديپلماسي فعال، انسجام داخلي و اطلاعرساني مستند است. بايد ميان توان واقعي ايران و سناريوهاي سياسي درباره آن تمايز گذاشت و اجازه نداد ادعاهاي اثباتنشده جاي ارزيابي فني را بگيرند. پرسش تعيينكننده اين است: آيا واشنگتن به دنبال مهار تهديدي مشخص است يا با تبديل ايران به دشمني تمدني و امنيتي، زمينه رواني و سياسي تداوم تقابل نظامي را فراهم ميكند؟ پاسخ را بايد در پيوند ميان گفتار و رفتار امريكا، شواهد فني و تصميمهاي عملي آن جستوجو كرد. خطر اصلي زماني شكل ميگيرد كه ترس جاي ارزيابي را بگيرد و جنگ، بهجاي آخرين گزينه، به ضرورتي از پيشپذيرفتهشده تبديل شود.
كارشناس ارشد روابط بينالملل