كامو، رسالت و ترديد
مرتضي ميرحسيني
با دلبر امريكايياش در رستوراني نشسته بود. دوستي كه با ناشرش همكاري داشت همانجا پيدايش كرد. دنبالش ميگشت. نزديك شد و به او خبر داد كه جايزه نوبل ادبي را برده است. نخستين كاري كه كرد اين بود كه از جايش بلند شد، تلفن را برداشت و به مادرش زنگ زد. گفت چقدر دلم برايت تنگ شده است. فرداي آن روز در دفترچه يادداشتهايش نوشت: «نوبل. احساس عجيب درماندگي و دلتنگي. در بيست سالگي، فقير و برهنه، افتخار واقعي را شناختم. مادرم.» آن زمان، يعني پاييز 1957، كامو چهلوچهار ساله بود. نوشتههايش را بسياري در گوشهوكنار دنيا ميخواندند و بيشتر با «بيگانه» (1942) و شاهكارش «طاعون» (1947) و اين اواخر «سقوط» (1956) او را ميشناختند. كارهاي ديگرش مثل «اسطوره سيزيف» (1942) و «كاليگولا» (1944) را نيز تحسين ميكردند. اما نويسندگي، از مسيري كه او در آن گام گذاشت، دشمنان زيادي برايش داشت. چند سال بعد كه ناگهاني و در تصادف رانندگي مُرد (زمستان 1960) -يا به باور جيوواني كاتللي در توطئهاي او را كشتند- آن دشمنيها در روايت زندگياش به حاشيه رفت، اما در آن سالهاي آخر، حتي در همان روزهاي پيش و پس از نوبل ادبي با شماري از نويسندگان فرانسوي درگير بود. حتي ديگر با بسياري از دوستان قديمياش پيوندي نداشت. با سارتر نيز بههم زده بود. مشاجره آنها به روزنامهها كشيد و دورهاي بر فضاي ادبي فرانسه سايه انداخت. ماجراي جدايي و كدورت اين دو به كنار، كامو از جريان اتفاقات و از جنس مناسبات حاكم بر زندگي فرهنگي فرانسويها -به ويژه پاريسيها- آزرده شده بود. تلخي عميقي را در كامش احساس ميكرد. چند هفته پيش از آن، در دفترچه يادداشتهايش نوشت: «براي اولينبار پس از خواندن جنايت و مكافات، ترديد مطلق در رسالتم. امكان انصرافم را به طور جدي بررسي ميكنم. همواره اعتقاد داشتهام كه آفرينش يك گفتوگو است، اما گفتوگو با چه كسي؟ جامعه ادبي ما، كه اصول آن شرارت حقيرانه است و در آن اهانت جايگزين روش نقد؟ يا با كل جامعه؟ مردمي كه نوشتههاي ما را نميخوانند، طبقه بورژوايي كه در طول سال روزنامه ميخواند و دو كتاب مد روز. در واقع آفريننده امروز فقط ميتواند پيامبر تنهايي باشد كه آفرينشي بياندازه در او لانه كرده و او را ميخورد. من چنين آفرينندهاي هستم؟ بر اين باور بودم. واقعا فكر ميكردم ميتوانم چنين موجودي باشم. امروز در اين مورد ترديد دارم و وسوسه ترك اين كوشش بيوقفه كه مرا در عين خوشبختي بدبخت ميكند، اين رياضت تهي، اين ندايي كه نميدانم مرا به سمت چه چيزي فراميخواند در من قوي است. به تئاتر خواهم پرداخت و گاه گاه، بيآنكه دلنگران آن باشم، چيزهايي دراماتيك خواهم نوشت. شايد اين مرا آزاد كند. من با هنري قابل ستايش يا شريف چه ميتوانم كرد؟ و آيا به آنچه در روياي آن هستم توانا هستم؟ اگر از عهدهاش برنميآيم، در روياي آن بودن چه معنا دارد؟ دست كشيدن از اين نيز رضا دادن به هيچ است! ديگران كه بزرگتر از من بودند همين كار را كردند.» بعد از نوبل ادبي، كمي بيشتر از سه سال ديگر زندگي كرد. چندين مقاله براي نشريات و چندتايي مقدمه براي كتابهاي نويسندگان ديگر نوشت. ذهنش درگير حوادثي شده بود كه به روابط فرانسه و الجزاير (زادگاهش) ارتباط داشت و با «انسان اول» كه شايد قرار بود زندگينامه خودنوشتش باشد كلنجار ميرفت. اين كتاب ناتمام ماند. بعدها بسياري، حتي آنهايي كه در زندگي با او جنگيده بودند، خاطرات و ميراثش را محترم شمردند. آندره مالرو نيز، كه كامو نوبل ادبياش را به او تقديم كرده بود، بعدها در شاهكارش «ضد خاطرات» نوشت: «به آلبر كامو فكر ميكنم كه 10 سال پيش از مرگ ناگهانياش نوشت: پرواز پرندگان هميشه در روز، بيپايان جلوه ميكند، اما هميشه گويا سرانجام در شبانگاه مقصدشان را مييابند. آنها به سوي چيزي پرواز ميكنند. شايد به سوي شبانگاه زندگي.»