زبان دستها در تربيت ما كجاست؟
شكوفه راستگو جهرمي
شهريور گذشته، در كارگاهي با حضور پسران كلاس هشتم و نهم، از بچهها خواستيم هنگام ورود، براي خودشان كارت اسم درست كنند و سپس صندليهايشان را بردارند و در كنار دوستانشان به شكل دايره بچينند. روي سفره كارگاه، كاغذهاي A4، پوشش پلاستيكي كارت، بندهاي آويزگردن و ماژيك گذاشته بوديم. بچهها بايد كاغذها را به اندازه مناسب برش ميزدند، نامشان را روي آن مينوشتند، كارت را داخل پوشش پلاستيكي قرار ميدادند و بند را به آن وصل ميكردند. براي بسياري از آنها، همين كار ساده دشوار بود. بعضي از والديني كه فرزندانشان را همراهي ميكردند، بيدرنگ دستبهكار ميشدند تا كارت را آماده كنند. از آنها ميخواستم اجازه دهند بچهها خودشان اين كار را انجام دهند. آن صحنه از ذهنم بيرون نرفت. چرا انجام دادن كاري ساده، كه ميتوانست فرصتي براي تجربه و يادگيري باشد، تا اين اندازه دشوار به نظر ميرسيد؟ و چرا بعضي از ما بزرگترها، پيش از آنكه كودك فرصت كند تلاش كند، براي انجام دادن كار بهجاي او پيشقدم ميشويم؟ چند روز پيش، هنگام خواندن كتاب «اميد؛ زندگينامه خودنوشت پاپ فرانسيس»، به بخشي برخوردم كه مرا دوباره به ياد آن كارگاه انداخت. فرانسيس در توضيح نگاه خود به آموزش مينويسد: «آموزش عملي برآمده از محبتي پدرانه است، مانند بخشيدن زندگي و پيوسته ما را به مشاركت و بازنگري در آنچه انجام ميدهيم فرا ميخواند. آموزش هميشه عملي اميدبخش است كه از اكنون به آينده مينگرد؛ و همچون اميدپويا است زيرا آموزش ايستا وجود ندارد. اين فرآيند دوسويه و گفتوگومحور نه تحقيرآميز است و نه نسبيگرايانه، بلكه راز خود را در سه زبان آشكارميسازد: زبان ذهن، زبان قلب و زبان دستها. رشد كردن به معناي آن است كه به آنچه احساس ميكنيم و انجام ميدهيم بينديشيم، آنچه را ميانديشيم و انجام ميدهيم احساس كنيم و آنچه را احساس ميكنيم و به آن ميانديشيم به عمل درآوريم. اين خود نوعي همآوايي است كه بايد پيش از هرچيز در درون خودمان پرورش يابد» او در ادامه، از ديدار با گروهي از كودكان نابينا در ميدان سنپيتر ميگويد. يكي از كودكان از او ميپرسد: «ميتوانم شما را ببينم؟ ميتوانم به شما نگاه كنم؟» فرانسيس ابتدا منظورش را درنمييابد، اما وقتي اجازه ميدهد، كودك با لمس كردن، او را با دستهايش ميبيند. اين تجربه او را به اهميت آنچه«شعور دستها» مينامد، متوجه ميكند؛ دستهايي كه نهفقط ابزار عمل، بلكه راهي براي شناخت و كاويدن جهاناند. اين نگاه، پرسشي اساسي درباره تربيت پيش روي ما ميگذارد: آيا يادگيري را به دانستن و فهميدن محدود كردهايم، يا براي تجربه كردن و آموختن از راه عمل نيز به همان اندازه ارزش قائليم؟ منظورم از «ما» فقط مدرسه نيست؛ خانواده و والد ايراني معاصر را هم ميگويم. در بسياري از موقعيتها، ممكن است از سر محبت بخواهيم فرزندمان سختي نكشد، كارش زودتر پيش برود يا نتيجه بهتري بگيرد. گاهي نيز بيحوصلگي خودمان در برابر كندي كار، بينظمي يا اشتباههاي كودك، ما را به مداخله واميدارد. در هر دو حالت، ممكن است كاري را كه كودك توانايي آموختنش را دارد، از او بگيريم.حال آنكه يادگيري هميشه از مسيرتوضيح دادن و شنيدن نميگذرد. گاهي كودك بايد چيزي را خودش ببُرد، بسازد، باز كند، دوباره سرهم كند، اشتباه كند و راه ديگري را بيازمايد. درچنين تجربههايي، او فقط انجام دادن يك كار را ياد نميگيرد؛ فرصت پيدا ميكند تواناييهايش را بشناسد، مسالهاي را حل كند و به تدريج به قضاوت وعمل خودش اعتماد كند. البته قرار نيست كودك را در برابر دشواريها تنها بگذاريم يا هر كمكي را از او دريغ كنيم. مساله، تفاوت ميان كمك كردن و جاي او انجام دادن است. گاهي بهترين كمك آن است كه كنار كودك بمانيم، راهنمايياش كنيم و درصورت نياز دستش را بگيريم، بيآنكه فرصت تجربه كردن را از او بگيريم. شايد پيش از هر مداخلهاي بتوانيم از خود بپرسيم: آيا كمك من توانايي كودك را گسترش ميدهد، يا فرصتي را كه براي يادگيري دارد از او ميگيرد؟اين پرسش فقط به كارت اسم يك كارگاه محدود نميشود. كافي است به كاردستيهاي كودكستانها و دبستانها نگاه كنيم؛ به آثاري كه گاه بخش عمده ساختنشان را والدين بر عهده داشتهاند و در نهايت به نام كودكان به مدرسه ميروند. آه، از انبوه كاردستيهايي كه به دست والدين ساخته ميشوند، اما قرار است نشانه يادگيري كودكان باشند! شايد وقت آن رسيده باشد كه در كنار زبان ذهن و زبان قلب، براي زبان دستها نيز جايگاه شايستهاي در تربيت فرزندانمان باز كنيم.
٭كتاب «اميد؛ زندگينامه خودنوشت پاپ فرانسيس»، نوشته خورخه ماريوبرگوليو، ترجمه محمد قليپور.