كالبدشكافي نمادهاي سياه و پوچي در سينماي حميد نعمتالله
بيداري در حصار سكوت
مرضيه نگهبان مروي
فيلم «بُت» اثر جديد حميد نعمتالله، تجربهاي نيست كه مخاطب با آرامش از آن خارج شود؛ بلكه تجربهاي است كه با التهاب، طولاني بودن و نوعي «آزار رواني» همراه است. در اين اثر، روايت ۱۴۴دقيقهاي فيلم براي انتقال دقيق حس «بيخوابي» و فرسودگي شخصيت اصلي طراحي شده است. درست مانند تجربه تماشاي نمايشنامه «در انتظار گودو» اثر بكت، مخاطب در «بُت» دچار نوعي انتظار بيپايان و پوچي ميشود؛ حسي كه در آن زمان ميگذرد، اما معناي ملموسي براي پايان يافتن آن پيدا نميشود. كارگردان با اين استراتژي، حالِ بد و اضطراب ناشي از بيخوابي را مستقيما به سيستم عصبي تماشاگر تزريق ميكند.شروع داستان بر تقابلي روشن استوار است: ليلا براي فروش عسل و حفظ خانه پدرياش به يك برنامه زنده ميرود، اما در همانجا است كه اولين ضربه نمادين به شخصيت وارد ميشود. توجهها بهجاي محصول او (عسل) معطوف به وضعيت جسمي و بيخوابي او ميشود. اين جابهجايي، نقطه عزيمت فيلم است؛ فردي كه با هدف حل يك مساله اقتصادي وارد فضاي عمومي شده، ناخواسته به «موضوع اصلي نمايش» تبديل ميشود. در اينجا بيخوابي ابزاري است كه امكان ديده شدن ليلا را فراهم ميكند و همزمان، او را در معرض قضاوت و بهرهبرداري قرار ميدهد. فيلم با اين حركت، به شكاف عميق ميان «رنج واقعي» و «رنج رسانهاي» اشاره ميكند.در هسته اين اثر، تلاش شخصيت اصلي (با بازي درخشان ليلا حاتمي) براي شكستن ركورد بيداري، نمادي از يك مبارزه بيهوده با زمان و تقدير است. لباسهاي مشكي و استايل مردانه و فاقد لطافت، نشان از فروپاشي جنسيت در برابر رنج است؛ او ديگر ليلا حاتمي هميشه كه دلبر و لطيف است، نيست، بلكه موجودي است كه براي بقا در اين اتمسفر سنگين، تمام ظرافتهاي انساني را از خود تهي كرده است.نماد «لال بودن» در اينجا، نمادي از «بيگناهي بيصدا» است. او ميبيند، ميشنود، اما قدرت اعتراض ندارد. اين سكوت، با شخصيت «دوست حسود» او (با بازي ليلي رشيدي) تضاد عميقي ميسازد. حسادت در اين فيلم، نمادي از ميلِ جامعه براي بلعيدنِ رنج ديگري است. در حالي كه ليلا در سكوت و بيخوابي غرق است، اطرافيانش (از جمله دوست حسود و برادر قمارباز) در حال مصرف كردن فروپاشي او هستند. برادر قمارباز در اين ميان، نماد آن بخش از اجتماع است كه حتي در تاريكترين لحظات، به دنبال «شانس» و «سود» است و توجهي به رنجهاي وجودي اطرافيان ندارد.شغل او يعني «عسلفروش بودن» پارادوكسي تلخ است. عسل كه نماد شيريني و آرامش است، در ميانه زندگياي كه از تلخي و بيخوابي لبريز است، نقش يك كنايه را ايفا ميكند. او شيريني را به ديگران ميفروشد، در حالي كه خودش در ميانه يك تلخي مطلق گرفتار است. اين تضاد، نشاندهنده شكاف ميان «ظاهر محصول» و «باطن توليدكننده» است. در ميانه اين اتمسفر سنگين، حضور محمدرضا فروتن با جذابيت هميشگياش، لايهاي از انسانيت را به فيلم ميبخشد، اما حتي اين حضور هم نميتواند از آن حسِ «در انتظار گودو» بكاهد.
«بُت» فيلمي است كه با هدف خوشايند مخاطب ساخته نشده است؛ بلكه فيلمي است كه ميخواهد مخاطب را در همان وضعيت «بيخوابي و اضطراب» قرار دهد. نعمتالله با استفاده از اين المانهاي نمادين، از يك درام اجتماعي به يك شعر سياه و هستيشناسانه دست مييابد كه در آن، رنج، از يك تجربه شخصي به يك كالا براي تماشاي عمومي تبديل ميشود.