يوگسلاوي، نسلكشي، نهضت مقاومت
مرتضي ميرحسيني
بيطرفي برايشان معني نداشت. اصلا اين واژه را نميفهميدند. در دنيايي كه آنان براي تغييرش، براي تسلط بر آن ميجنگيدند همه دولتهاي كوچك و بزرگ يا متحدشان بودند يا در جبهه دشمن جاي ميگرفتند. از متحد نيز اطاعت بيچونوچرا و همراهي با نقشههاي جنگي را ميخواستند و به دشمن هم- اگر فرصتش پيدا ميشد- رحم نميكردند. آنچه آلمانيها در جنگ دوم جهاني با يوگسلاوي كردند، واقعيتي در همين چارچوب بود. جنگ كه شروع شد، دولت يوگسلاوي اعلام بيطرفي كرد. نميخواستند آتش آن ماجرا دامنشان را بگيرد. مصمم بودند از درگيريها دور بمانند. نتوانستند. زير فشار آلمان رفتند و از ناچاري به دولتهاي محور پيوستند. حتي قراردادي با حكومت نازي، براي رسميت دادن به اين اتحاد - كه به لفظ رايج زمانه «پيمان دوستي» خوانده ميشد - امضا كردند. اما حوادث بعدي متفاوت با پيشبينيهايششان رقم خورد. صداي اعتراض به اين اتحاد نه فقط از گوشهوكنار، كه حتي در پايتخت بلند شد و بعد كشور در آشوب فرورفت. كار از دست دولت بيرون رفت.
ناآرامي گسترش يافت. حكومت سقوط كرد. گروه ديگري از صربها قدرت را به دست گرفتند. همان ابتدا، پيمان اتحاد با آلمان را باطل كردند و كوشيدند از تعهد به بازي در زمين نازيها شانه خالي كنند. شدني نبود. دستكم به آساني شدني نبود. آلمانيها با تغيير و تحولات يوگسلاوي، با لغو يكطرفه «پيمان دوستي» كنار نيامدند. دست به حمله زدند. پايتخت و حكومت جديد را هدف گرفتند. ساقطش كردند. به بهاي جان 17 هزار نفر از اهالي بلگراد كه در بمباران هوايي جان باختند، دولتي دستنشانده را به صربها تحميل كردند. البته سهم متحدانشان را هم دادند و بخشي از يوگسلاوي را به غنيمت ميان بلغارستان و ايتاليا و مجارستان تقسيم كردند. پيروزي اوليه آسان بود، اما تسلط قطعي و كامل بر آن سرزمين ناممكن شد. نهضت مقاومتي كه به رهبري تيتو در واكنش به اين تجاوز و اشغال پا گرفته بود، سيطره نازيها - و دستنشاندههاي آنان - را به چالش كشيد. متفقين نيز به پشتيباني از نهضت مقاومت - كه كارش را عملا بدون سلاح و تجهيزات شروع كرده بود - رفتند. يوگسلاوي به ميدان گسترده نبردهاي پارتيزاني تبديل شد. نازيها تلفات دادند. حتي در چند عمليات شكست خوردند. اما تصميم به رفتن نداشتند. ماندند و براي اين ماندن، هر چند نفر را كه لازم ديدند كشتند. بدترين روز اين نسلكشي، بيستويكم اكتبر 1941 بود كه در آن روز، سربازان آلماني دو هزار و 300 نفر را در كراگويواتس، 7 هزار نفر را در كراليفو، و 6 هزار نفر را در ناحيه ماچوا تيرباران كردند. نه فقط مردان و زناني را كه به عضويت در نهضت مقاومت ميشناختند، كه شماري از آنهايي را كه مشكوك به همكاري با نهضت مقاومت بودند و حتي جمعي از نوجوانان را هم - با اتهام خبرچيني و شايعهپراكني به نفع نيروهاي تيتو - كشتند. شايد ميخواستند صربها را بترسانند و در حمايت و همكاريشان با نهضت مقاومت ترديد بيندازند. شايد هم فقط به انتقام، به تلافي شكستهاي اخيرشان فكر ميكردند. اما اين جنايت، به نفعشان نشد. نفرت عمومي از آنان را بيشتر كرد و عده بيشتري را به همكاري با نهضت مقاومت سوق داد. از آن پس شعارهاي تيتو و هدفي كه او و نيروهايش براي آن ميجنگيدند براي مردم يوگسلاوي جذابتر جلوه ميكرد. درگيريها البته تا سه سال بعد ادامه داشت. نهضت مقاومت قويتر شد و عملياتهايي موفق را، حتي در شهرهاي بزرگ به اجرا گذاشت. كم تلفات دادند و زياد تلفات گرفتند. اما اخراج نازيهاي اشغالگر تا مراحل پاياني جنگ دوم جهاني ممكن نشد.