نقدي بر ايدهآليسم ايراني
اي برادر تو همه انديشه نيستي
محسن آزموده
باورها و انديشهها چقدر اهميت دارند و چه تاثيري در رفتار و كردار ما و درنهايت شرايط زندگيمان دارند؟ اين پرسش شايد در نظر اولي بيش از حد انتزاعي و بيربط به وضعيت زندگي باشد و طرف متوجه منظورم نشود و اهميت آن را در نيابد، به همين خاطر شايد بد نباشد آن را به شكلي سادهتر طرح كنم. آيا اگر همه مردم ايران مثل كانت و هگل و دكارت فكر كنند، عقل باور باشند، سطح آگاهي خيلي بالايي داشته باشند و دانش و سواد بالايي داشته باشند، يعني باورهايشان عقلاني باشد و به همه چيز انتقادي فكر كنند، همه مشكلات حل ميشود؟ تكليف شرايط عيني و جبر جغرافيايي و وضعيت تاريخي چه ميشود؟
بگذاريد قضيه را بازتر كنم. مشهور است كه دستكم از زمان جنگهاي ايران و روس در نيمه نخست قرن نوزدهم و شكست ايران اين پرسش در ذهن معدودي از دغدغهمندان ايراني پديد آمد كه چرا ما شكست خورديم؟ چرا عقب مانديم؟ چرا از گردونه تاريخ وامانديم؟ تر و تميزترين و مشهورترين شكل اين سوال را به عباس ميرزا، وليعهد و شاهزاده ناكام ايراني منسوب ميكنند كه بعد از شكستهاي ايرانيان از روسها، از يك ديپلمات غربي پرسيد: «آنچه قدرتي است كه شما را تا اين اندازه از ما برتر ساخته؟ دلايل پيشرفت شما و ضعف ثابت ما كدام است؟» پاسخ آن غربي را نميدانيم، اما باز مشهور است راهحل خود عباس ميرزا اعزام شماري از ايرانيان براي فراگرفتن دانش و فن عمدتا نظامي از غربيها بوده.
بعد از آن اما يك گفتار (ديسكورس) در ميان منورالفكران و روشنفكران ايراني رايج شد كه ميگفتند بايد دانش و آگاهي را افزايش داد و به مردم آموزش داد. در اين «گفتار» علتالعلل عقبماندگي ايرانيان، بيسوادي و ناآگاهي است و اگر بتوانيم سطح دانش و آگاهي جامعه را افزايش بدهيم، بر بخش عمدهاي از مشكلات غلبه كردهايم. در نتيجه همين گفتار، وجهه همت عمده روشنفكران آموزش همگاني شد. اين نهضت تا به امروز نيز ادامه دارد. انصافا هم بايد گفت كه تا اندازه زيادي در افزايش دانايي جامعه موفق بوده. امروز جامعه ايران دستكم روي كاغذ يكي از باسوادترين كشورها در منطقه است و سطح سواد و آگاهي مردم در آن كم نيست.
اما بهرغم اين افزايش آگاهيها، بخش بزرگي از مشكلات همچنان پابرجاست و در بسياري از جنبهها، جامعه همچنان دچار بدبختيها و مشكلات انكارناپذير است. جالب است كه برخي همچنان بر همان گفتار پافشاري ميكنند و ميگويند مقصر روشنفكران و اصحاب فكري هستند و نارساييها از جانب ايشان است. روشنفكران هستند كه كمكاري كردهاند يا ما را به انحراف كشاندهاند و اگر درست فكر ميكردند، ما الان اين وضعيت را نداشتيم.
آنچه باورمندان به اين «گفتار» نميبينند يا نميخواهند ببينند و برايش اصالت و اهميت چنداني قائل نيستند، شرايط عيني و وضعيتهاي جغرافيايي و تاريخي است. اين به معناي انكار اهميت باورها و انديشهها نيست، مساله آن است كه آدمها و جوامع در شرايطي پا به عرصه ظهور ميگذارند و زندگي ميكنند كه الزاما دست خودشان نيست و آن شرايط و موقعيتها در كليت زندگي و وضعيت آنها تاثير ميگذارد. موضوع جبرباوري جغرافيايي يا تاريخي نيست. البته كه آدميزاد ميتواند و بايد بكوشد بر مشكلات و شرايط خود فائق آيد، اما اين پيروزي بر مشكلات با صرف تفكر و انديشه و اصلاح يا تغيير باورها امكانپذير نيست.
ايدهآليسم ايراني به معناي اصالت دادن به باورها و انديشهها و تخفيف و تحقير يا انكار و ناديده گرفتن شرايط عيني و مادي و بستر ظهور انديشهها و باورها، در چنبر توهماتي فكري گرفتار آمده و شبيه آن موجود ناقصالخلقهاي شده كه ماركس در توصيف جامعه آلماني زمان خود توصيف ميكرد، يعني انساني كلهاش بيش از اندازه بزرگ است اما دست و پاهايش كوچك و ناتوان و رشد نيافته. در واكنش به اين ايدهآليسم تخيلي بايد گفت، اي برادر تو همه انديشه نيستي، باورها مهم هستند، اما چيزهاي ديگري هم مهم هستند. از ابرهاي موهوم انتزاعيات پايين بيا و پا روي زمين بگذار و واقعيتهاي مادي را هم ببين.