يادگيري عصبيشناختي
مجتبي بيگدلي
رويكردي نوين براي بازانديشي در فرآيند يادگيري مغز
يكي از مهمترين نكاتي كه درباره روش يادگيري عصبيشناختي بيگدلي بايد روشن شود، اين است كه ما اساسا با يك متد آموزشي مواجه هستيم، نه يك روش درماني به مفهوم متداول پزشكي كه هدف اوليه آن طراحي الگويي متفاوت براي آموزش مغز و تسهيل يادگيري مهارتهاي جديد بوده است. در شيوههاي متداول يادگيري، انسان براي فراگيري يك مهارت ناچار است مراحل متعددي را پشت سر بگذارد. تمرين، تكرار، آزمونوخطا، دريافت بازخورد و اصلاح اشتباهات، بخشهاي اصلي اين فرآيند هستند. براي مثال، فردي كه قصد يادگيري يك مهارت ورزشي را دارد، ممكن است ساعتها، روزها يا حتي ماهها تمرين كند تا بتواند يك حركت را با هماهنگي و دقت مناسب انجام دهد. اما پرسش اساسي ما در ابتدا اين بود: آيا ميتوان بخشي از اين مسير طولاني را كوتاه كرد؟ آيا امكان دارد بهجاي آنكه مغز تمام اطلاعات مورد نياز براي انجام يك مهارت را صرفا از طريق آزمونوخطا به دست آورد، الگوهاي حسي و حركتي مرتبط با آن مهارت را به شكلي هدفمند در اختيار دستگاه عصبي قرار دهيم؟ اين پرسش، نقطه آغاز شكلگيري روش يادگيري عصبيشناختي بيگدلي بود.
مغز چگونه يك مهارت را ياد ميگيرد؟ وقتي انسان مهارتي را تمرين ميكند، مجموعهاي از اطلاعات بينايي، حسي، شناختي و حركتي در فرآيند يادگيري مشاركت ميكنند. مغز با دريافت اين اطلاعات، پردازش بازخوردها و اصلاح تدريجي عملكرد، شبكههاي عصبي مرتبط با آن مهارت را تغيير ميدهد. به عنوان مثال، هنگام يادگيري كنترل توپ با سينه در فوتبال، فرد بايد موقعيت توپ، سرعت حركت آن، زمان مناسب واكنش، وضعيت بدن، تعادل و هماهنگي عضلات را در نظر بگيرد. در تمرينهاي مكرر، دستگاه عصبي بهتدريج توانايي هماهنگكردن اين عوامل را افزايش ميدهد.
اين فرايند با سازوكارهايي مانند يادگيري حركتي و انعطافپذيري عصبي يا نوروپلاستيسيتي ارتباط دارد. ما در مدل پيشنهادي خود تلاش ميكنيم اطلاعاتي را كه فرد معمولا در جريان تمرين به دست ميآورد، به اجزاي كوچكتر و قابلشناسايي تقسيم كنيم. سپس با استفاده از الگوهاي مشخص تحريك حسي، زمينه دريافت و پردازش اين اطلاعات را فراهمسازيم.
در واقع، فرضيه اوليه ما اين بود كه ميتوان با طراحي وروديهاي حسي هدفمند، بخشي از فرايند شكلگيري الگوهاي عملكردي را تسهيل كرد.
آموزش از انتهاي مسير يادگيري- يكي از ويژگيهاي مفهومي روش ما، چيزي است كه آن را «آموزش از انتهاي فرايند يادگيري» ميناميم. براي توضيح اين موضوع ميتوان از يك مثال ساده استفاده كرد. تصور كنيد قصد داريد غذايي تهيه كنيد. در روش معمول، ابتدا مواد اوليه را آماده ميكنيد، آنها را ميشوييد، خرد ميكنيد، تركيب ميكنيد و سپس مراحل پخت را انجام ميدهيد تا در نهايت غذاي موردنظر آماده شود. حال تصور كنيد بتوانيد ويژگيهاي محصول نهايي را از ابتدا شناسايي كنيد و بهجاي تكرار تمام مراحل معمول، فرايندي براي بازسازي مستقيم آن طراحي كنيد. مثال ديگر، چاپگر سهبعدي است. در ساخت سنتي يك قطعه ممكن است لازم باشد بخشهاي مختلف را جداگانه اندازهگيري، برشكاري و مونتاژ كنيم؛ اما چاپگر سهبعدي با دريافت يك مدل مشخص، قطعه را بر اساس الگوي طراحيشده ميسازد. ما از اين تشبيه براي توضيح ايده خود استفاده ميكنيم. البته مغز انسان بسيار پيچيدهتر از يك چاپگر است و يادگيري عصبي را نميتوان به چاپ يك قطعه تقليل داد. در روش پيشنهادي ما، تلاش ميشود ابتدا ويژگيهاي عملكرد نهايي شناسايي شود و سپس الگوهاي حسي مرتبط با آن در قالب يك فرايند آموزشي طراحي شوند. به بيان سادهتر، ما بهجاي تمركز صرف بر تكرار مراحل اوليه، از الگوي مهارت نهايي براي طراحي آموزش استفاده ميكنيم.
تجربهاي در برنامه تلويزيوني «ميدان»- يكي از تجربههايي كه به اعتقاد من ظرفيت اين ايده را بهخوبي نشان داد، اجراي آن در برنامه تلويزيوني «ميدان» بود. در اين برنامه، مقابل دوربينها، تلاش كرديم مهارت كنترل توپ با سينه يا همان «استوپ سينه» را به آقاي دكتر نبي، از چهرههاي شناختهشده كشور، آموزش دهيم. ايشان بنا بر اظهارات خودشان، سابقهاي در بازي فوتبال نداشتند، مسابقات فوتبال را دنبال نميكردند و اصولا اهل فوتبال نبودند. در اين تجربه، بهجاي استفاده از آموزشهاي مرسوم و توضيح مرحلهبهمرحله تكنيك، از الگوي آموزشي مبتني بر تحريكات حسي هدفمند استفاده كرديم. پس از حدود سه دقيقه، ايشان توانستند چند حركت كنترل توپ با سينه را انجام دهند؛ عملكردي كه با توجه به تجربه محدود قبلي ايشان، براي ما جالب و اميدواركننده بود. نكته مهم اين بود كه در اين اجرا، توضيحات فني متداول درباره نحوه قرارگيري بدن، زمان واكنش يا شيوه كنترل توپ ارايه نشده بود. البته اين مشاهده بهتنهايي اثبات نميكند كه مهارت بهطور كامل آموخته شده يا روش ما از آموزشهاي معمول موثرتر است. براي چنين نتيجهگيريهايي بايد عملكرد افراد پيش و پس از آموزش، ميزان ماندگاري مهارت و نتايج گروههاي مقايسه بهصورت علمي بررسي شود. با اينحال، اين تجربه يك پرسش پژوهشي مهم را پيش روي ما قرار داد: آيا ميتوان با ارايه هدفمند اطلاعات حسي، سرعت يادگيري برخي مهارتهاي حركتي را افزايش داد؟
انتقال اطلاعات حسي و حركتي؛ فرضيه اصلي روش- در مدل نظري ما، مهارتها صرفا مجموعهاي از حركات عضلاني نيستند؛ بلكه حاصل هماهنگي پيچيده اطلاعات حسي، شناختي و حركتياند. براي مثال، وقتي فردي پس از تمرين فراوان موفق به اجراي يك حركت ميشود، دستگاه عصبي او تنها يك دستور حركتي ساده را ذخيره نكرده است؛ بلكه مجموعهاي از روابط زماني، فضايي، حسي و حركتي در شبكههاي عصبي مرتبط با آن مهارت تغيير كردهاند. ما از اصطلاحاتي مانند «دادههاي تكامليافته» يا «سورسكدهاي حركتي» براي توضيح مفهومي اين الگوها استفاده ميكنيم. اين اصطلاحات در مدل ما جنبه تشبيهي دارند و به معناي كشف كد نرمافزاري واقعي در مغز نيستند. ايده اصلي اين است كه اگر بتوان مولفههاي مهم يك مهارت را شناسايي كرد، شايد بتوان از طريق تحريكات حسي طراحيشده، شرايط مساعدتري براي يادگيري و سازماندهي پاسخهاي حركتي ايجاد كرد. اين فرضيه هنوز نيازمند بررسيهاي عصبشناختي و آزمايشهاي كنترلشده است؛ بهويژه براي مشخصشدن اينكه تغييرات مشاهدهشده دقيقا از چه سازوكاري ناشي ميشوند.
از آموزش مهارت تا كاربردهاي آزمايشي در مشكلات حركتي- روش يادگيري عصبيشناختي بيگدلي در ابتدا با هدف آموزش و تسهيل فراگيري مهارتها شكل گرفت، اما در ادامه با موضوع ديگري مواجه شديم. در برخي تجربههاي اوليه و آزمايشي، اين الگوي آموزشي را براي افرادي كه با مشكلات حركتي و محدوديتهاي عملكردي مواجه بودند به كار گرفتيم.
در تعدادي از اين افراد، پس از اجراي تمرينها و تحريكات حسي، تغييراتي در كيفيت حركت، هماهنگي عضلات يا انجام برخي فعاليتهاي عملكردي مشاهده كرديم.
اين مشاهدات سبب شد بررسي كاربردهاي احتمالي روش را در حوزه بازآموزي مهارتهاي حركتي گسترش دهيم. با اينوجود، بايد ميان «مشاهده بهبود عملكرد» و «اثبات درمان بيماري» تفاوت قائل شد. بهبود يك حركت لزوما به معناي برطرفشدن علت بيماري يا اثبات اثربخشي درماني يك روش نيست. ما تأكيد داريم كه اين مدل در اصل يك رويكرد آموزشي است و كاربرد احتمالي آن در توانبخشي و مشكلات عصبي بايد با نظارت متخصصان، شاخصهاي استاندارد، گروههاي كنترل و پيگيري بلندمدت ارزيابي شود.
چشمانداز آينده- اعتقاد من اين است كه آينده آموزش تنها در افزايش ساعتهاي تمرين خلاصه نميشود، بلكه بايد به شناخت دقيقتر چگونگي يادگيري مغز و طراحي روشهاي هوشمندانهتر براي ارايه اطلاعات توجه كنيم. هدف ما اين نيست كه اهميت تمرين، تجربه و مشاركت فرد را انكار كنيم؛ بلكه ميخواهيم بررسي كنيم آيا ميتوان برخي مراحل يادگيري را كارآمدتر كرد و زمان دستيابي به مهارت را كاهش داد؟ روش يادگيري عصبيشناختي بيگدلي، حاصل تلاش براي پاسخدادن به همين پرسش است. اميدواريم با توسعه پژوهشهاي دانشگاهي، ثبت دقيق نتايج، بررسي سازوكارهاي عصبي و همكاري متخصصان علوم اعصاب، روانشناسي و توانبخشي، بتوانيم ظرفيتها و محدوديتهاي واقعي اين رويكرد را روشن كنيم. در نهايت، آنچه براي ما اهميت دارد، تبديل يك ايده نوآورانه و مجموعهاي از مشاهدات اوليه به دانشي قابلاندازهگيري، تكرارپذير و قابلارزيابي علمي است؛ دانشي كه در صورت تأييد پژوهشي، بتواند به توسعه روشهاي نوين آموزش و يادگيري كمك كند.