نژلا نژاد
قرنهاست كه ادبيات به دست انسان، از دريچه چشم انسان و براي انسان نوشته و خوانده شده است. ما در طول تاريخ قصهگويي، حيوانات را به درون شعرها، حكايتها و رمانها كشاندهايم، اما نه براي آزاد كردن صداي واقعي، رنج زيسته و حيات مستقل آنها، بلكه براي ساختن صورتك و تابلوي راهنما براي اميال، ترسها و پندهاي اخلاقي و سياسي خودمان از پوست و گوشت و استخوان حيوانات.
در اين كاربست ديرپا، روباه همواره محكوم به مكاري است، گرگ ناگزير از درندگي و سگ يا اسب تنها آينهاي منفعل براي بازتاب تنهايي و تروماهاي بشرياند؛ اما چه ميشود اگر يك بار هنگام خواندن متون ادبي، انسان را از مركز جهان متن كنار بگذاريم و اجازه بدهيم حيوانات داستان خودشان را روايت كنند، پاسخ به اين پرسش راديكال، شالوده كتاب تازه حسين رسولزاده با عنوان «خوانش فراگون» را شكل ميدهد.
حسين رسولزاده براي مخاطبان جدي ادبيات، چهرهاي چندبعدي و ديرآشناست؛ شاعر، داستاننويس، منتقد ادبي و نظريهپردازي كه از دهه هفتاد خورشيدي به عنوان منتقدي اثرگذار در فضاي فكري و ادبي ايران حضور داشته است. از او آثار متعددي منتشر شده كه از آنها ميتوان به «رقص در باران»، «نقد، كيست» هر دو از سوي نشر روزنه اشاره كرد. به تازگي نيز كتاب پژوهشي و تئوريك ديگري با نام «نيستيشناسي مخاطب» را با نشر مرواريد چاپ كرده. اثري كه قرار است به زودي در ويرايشي تازه و با افزودن فصلهايي جديد، اين بار با نشر حكمت كلمه روانه بازار كتاب شود. رسولزاده در پروژه نظري «خوانش فراگون» سراغ نقطه كور تاريخ نقد ادبي رفته و عليه استبداد «انسانمركزي» و «گونهپرستي» در ادبيات شوريده است. ايده مركزي اين كتاب، رها كردن حيوانات از زندان نشانهشناختي و قفس استعارههاي انساني است؛ نظريهاي كه تلاش ميكند مرزهاي خودساخته ميان انسان و حيوان را شالودهشكني كند. «خوانش فراگون» استراتژي و دريچهاي تازه براي مواجهه با متون ادبي است؛ شيوهاي از خواندن كه به ما ميآموزد چگونه در بازخواني متون كلاسيك و مدرن ايران و جهان، نقابهاي تحميلي و تمثيلي انسان را از چهره حيوانات برداريم و آنها را نه به عنوان ابزارهايي در خدمت كلانروايت انسان، بلكه در مقام موجوداتي مستقل و خودبسنده به رسميت بشناسيم. گفتوگوي پيش رو، تلاشي است براي كاويدن ابعاد فلسفي، فرمي و زيباييشناختي اين نظريه، بررسي نسبت آن با تخيل ادبي و سنجش كارآمدي آن در تالار آينههاي ادبيات داستاني.
آقاي رسولزاده، بياييد از خود عنوان و هسته مركزي نظريهتان شروع كنيم: «خوانش فراگون». مخاطب ادبيات با خوانشهاي اسطورهاي، روانشناختي، جامعهشناختي يا فرماليستي آشناست؛ وقتي شما از «خوانش فراگون» سخن به ميان ميآوريد، دقيقا چه نوع مواجههاي با متن ادبي را پيشنهاد ميكنيد؟ چرا «فراگون»؟ و اين شيوه خواندن، چه تفاوت بنياديني با نحوهاي دارد كه ما تا امروز قصهها و رمانها را ميخوانديم؟
خوانشهاي تاكنوني از ادبيات داستاني معطوف به حيوانات، داستانهايي كه در آن حيوانات حضور دارند، قرائتهايي به غايت انسانمحور بوده است. خوانشي گونهپرستانه كه گونه انسان را در مركز قرائت قرار ميدهد. در اين خوانشها ظاهرا حيوانات سخن ميگويند، اما در واقع حيوانات، صدايي ندارند. آنچه حيوان مينمايد، صورتكي است كه در پس آن، انساني سخن ميگويد. سوال اين است: چگونه ميتوان ادبيات معطوف به حيوانات را «خواند» كه حيوانات خود، به سخن درآيند؟ اين پرسشي نخستين بار و ساختشكنانه است. بنابراين خوانش فراگون را ابداع كردم. خوانشي وراي گونهپرستي، فراي انسانمحوري كه ميخواهد قصهها را چنان بخواند تا خود حيوانات سخن بگويند. آيا چنين خوانشي ممكن است؟ تفاوت خوانش فراگون با ديگر خوانشها در همين جاست؛ پيامد تجاوز انسان به زيستگاههاي حيوانات - به ويژه در عصر مدرن - ناپديدي سالافزون حيوانات بود. ما ديگر بسياري از حيوانات و حشرات را در كنار خود نميبينيم، اما اين ناپديدي، صدايي را از قعر قصهها و داستانها پديدار ساخته است. من اين صدا را شنيدهام. ما تاكنون قصههاي بازتابيده حتي در ادبيات مدرن را همانگونه خواندهايم كه آنها را از زيستگاههاي خود راندهايم. حيوانات براي بازپس گرفتن زيستگاههاي خود ابتدا بايد صداي خود را بازپس بگيرند. خوانش فراگون، همان خوانشي است كه ميخواهد صداي حيوانات را به آنها بازگرداند تا خود سخن بگويند.
در كتاب براي توضيح خوانش فراگون از دو تعبير استفاده ميكنيد: «چرخش كپرنيكي» و «شمارههاي خالكوبي شده بر دست زندانيان آشوويتس». اين خالكوبيها نمادهايي قطعياند كه امكان خوانشهاي ديگر را از حيوان ميگيرند. خوانندهاي كه خودش «انسان» است، چگونه ميتواند با يك چرخش كپرنيكي، حيوان را از اين قطعيتها رها كند و قرائت خودش را داشته باشد؟
بله، در واقع پرسشِ اصلي همينجاست؛ چگونه آن خوانشي كه آن را خوانش فراگون ناميدهام ميتواند صداي حيوانات را در متنهاي داستاني به آنها بازگرداند در حالي كه در نهايت آن كه ميخواند نه يك حيوان، بلكه يك انسان است! همان طور كه اشاره كرديد، من خوانش فراگون را متضمن چرخشي در خوانشهاي تاكنوني دانسته و آن را چرخش كپرنيكي خواندهام؛ اما اين چرخش به چه معناست؟ چنانكه در كتابم توضيح دادهام جورجو آگامبن در كتاب «باقيماندههاي آشوويتس، شاهد و بايگاني» در جستوجوي فاجعه آشوويتس، پرسشي را مطرح كرده است: نجاتيافتگان چگونه ميتوانند صداي سوختهشدگان باشند در حالي كه خود سوخته نشدهاند؟ چگونه ميتوان به چيزي شهادت داد كه خود تجربه نكردهايم؟ آيا بر اساس استفهامي كه آگامبن مطرح كرده، ميتوان گفت براي بيان آنچه بر حيوانات گذشته، بايد حيوان بود - كه در آن صورت نميتوان سخن گفت - و براي سخن گفتن، بايد انسان ماند - كه در اين صورت نميتوان از تجربهاي گفت كه تجربه نكرده است؟- من در كتابم نخواستهام به «نيابت» از حيوانات سخن بگويم چنانكه پريمو لِوي ميخواست به جاي سوختهشدگان حرف بزند، بلكه تنها خواستهام در سپهر ادبيات داستاني «زاويه ديد» را از انسان - كه خود را در مركز قرار داده - به سمت حيوان - كه به حاشيه رانده شده - «بچرخانم». من اين چرخش در خوانش را چرخش كپرنيكي خواندهام. چرخشي كه مشعل فروزان آن را از كانت اقتباس كردهام. بنابراين همانگونه كه كپرنيك براي رهاسازي كرات آسماني و قرار دادن آنها در جاي خود، نيازي نداشت بدل به يكي از كرات شود، در خوانش فراگون نيز براي بازگرداندن حيوانات به خودشان، نيازي به تبديل خود به حيوان نيست. تنها كافي است زاويه ديد را به سمت درست بچرخانيم.
با چنين چرخشي، سمبلها بهمثابه بنيانهاي قرائتهاي انسانمحور فروميپاشند. قرائتهاي انسانمحور براي هر حيواني، سمبلي تراشيده و آن را همچون شمارههاي خالكوبي آشوويتسي، بر جان آنان حك كرده است. در خوانش فراگون از ادبيات مدرن از كافكا گرفته تا بولگاكف و جورج اورول و بلاتونف حيوانات از سمبلهايي در داستانها به خوديتِ خود باز ميگردند، از حمل بارهاي سمبوليك و فراخود سر ميپيچند و نقش خود را ايفا ميكنند.
شما با همين چرخش، ظرفيت «انتري كه لوطياش مرده بود» صادق چوبك را فراتر از اين ميدانيد كه حيوانش را صرفا تمثيل انسان استبدادزده بخوانيم. در داستان جايي هست كه زاويه ديد ميچرخد و جسد انسان در نگاه ميمون «لاشه» ميشود. خوانش فراگون در اين لحظه چه ميبيند و چه قرائتي از داستان ميسازد؟
در فصلي از كتاب با عنوان «حيوانات صداي خود را باز پس ميگيرند» وارد خوانش پراتيكي ادبيات داستاني، در دو قلمروی كلاسيك و مدرن شدهام. در واپسين سطور اين فصل - پس از خوانشِ مفصلي از ادبيات داستاني غرب - به داستانهاي مدرن فارسي نيز گريزي زدهام. در قسمتي از داستان «انتري كه لوطياش مرده بود» اثر صادق چوبك، هنگامي كه «ارباب» ميميرد، ناگهان «زاويه ديد» به سمت حيوان ميچرخد. او به «لاشه» اربابش مينگرد. اينجا زبان گونهپرستانه عليه خودش به پا ميخيزد؛ زباني كه جسد حيوانات را به صورت «لاشه» ميديد، اين بار جسدِ انسان را به صورتِ لاشه توصيف ميكند. حالا اين حيوان است كه به راستي «مينگرد» و گويي حيواني كه تاكنون با زبان انسانمحور، تازيانه ميخورد، تازيانه زبان را عليه خود انسان به كار ميگيرد. پايانِ داستان، پايانِ بردگي است.
اگر بگوييم اين ميمون است كه «به راستي مينگرد» همان پرسشي پيش ميآيد كه با آگامبن آغاز ميكنيد: چگونه ميتوان بر چيزي شهادت داد كه تجربه نكردهايم؟ در ادبيات، تخيل و شهود نويسنده چيزي ميسازد كه گويي از پس تجربه برآمده است. مثلا رضا قاسمي در فتح باب «همنوايي شبانه اركستر چوبها» اسب و رنج او را چنان زنده احضار ميكند كه گويي راوي آن را زيسته است. او براي گفتن رنج خودش زبان ندارد و به رنج حيوان پناه ميبرد، بيآنكه ادعا كند صداي او است. در خوانش فراگون، تخيل و شهود چه جايي دارد؟ و چنين پناه بردني را چگونه ميخوانيد؟
بر خلاف رويكردهاي رئاليستي، در قلمروی هنر و ادبيات؛ تجربه، اقتدار يكهاي ندارد. تولستوي در زمينههاي تاريخي «جنگ و صلح» حضوري تجربي نداشت در حالي كه در جنگهاي سباستاپول شخصا حضور داشت. با اين حال درنگهاي زيباييشناختي تولستوي در «جنگ و صلح» جنبههاي عميقتري از هستي انسان را واكاويده تا داستانهاي سباستاپول - كه تولستوي مستقيما در آن شركت داشت. فيلسوف معاصر - تامس نيگل - مدتها پيش در پي آن بود كه بداند «خفاش بودن چه حالي دارد؟!» اما به راستي چگونه ميتوان «حال» خفاش را از منظر انسان، به تجربه درآورد؟ آيا ميتوان بر اساس حال انسان حال خفاش را تجربه كرد؟ عكس قضيه نيز صادق است؛ با اين حال آنچه رمان «جنگ و صلح» را بر فراز «داستانهاي جنگهاي سباستاپول» قرار ميدهد، تخيل و خلاقيت نويسنده است. آلن روبگرييه، ميگويد هنگامي كه در حال نگارش رمانِ «بيننده» بود، سعي ميكرد «پرواز مرغان دريايي را با دقت، روايت كند». اما هنگامي كه موقعيتي دست داد تا پرواز مرغان دريايي را به تجربه از نزديك ببيند، دريافت پرواز مرغانِ دريايي او بسيار واقعيتر از مرغاني بود كه او اكنون ميديد. پرواز مرغانِ دريايي درون قصه، واقعيتر از پرواز مرغانِ دريايي در واقعيت بود، زيرا كاملا تخيلي بود. در برابر اين پرسش كه خوانش فراگون چه جايگاهي براي تخيل قائل است، بهشدت وسوسه ميشوم كه بگويم خوانش فراگون، سرتاسر تخيل است.
وسوسه شما براي گفتن اينكه خوانش فراگون «سرتاسر تخيل است» و مثالي كه از روبگرييه و «مرغان دريايي» زديد، ما را مستقيما از ساحت «خواننده» به ساحت «مولف» ميبرد. اگر مانند دريدا جهان را هم نوعي متن بدانيم، مولف نيز در مواجهه با همين «متن جهان» است كه دست به خلق اثر ميزند. بنابراين پيش از آنكه خواننده بتواند صداي حيوان را در كتاب آزاد كند، گويي خود نويسنده بايد خوانشي فراگون از جهان داشته باشد. «خوانش فراگون مولف» در مقام نخستين خواننده جهان، چگونه خوانشي است؟
اين پرسشي بنيادين است؛ به آن در كتاب ديگرم «نيستيشناسي مخاطب» مفصلا پرداختهام. انسان همواره جهان را همچون كتاب در برابرِ خود گشوده ميديد و آن را ميخواند چندان كه دكارت بر آن بود «بايد كتابِ بزرگِ طبيعت، خوانده شود». دريدا در كتاب «درباره گراماتولوژي» از تمدنهاي نخستيني سخن به ميان آورده كه به نقشهاي نمادين و توتمها و سيماچهها به مثابه متنهاي نوشتاري مينگريستند. نخستين كساني كه ميخواندند، با «خواندن» مينوشتند. بنابراين خواندن، كنشي لزوما مؤخر بر نوشتن نيست، چنانكه خواننده نيز مؤخر بر نويسنده نيست. همواره چنين پنداشتهايم خواننده، شناسهاي آنسوتر است؛ كسي كه بيرون از متن، نشسته و مخاطب متني است كه همچون پيامي در بطري، به سوي او روان خواهد شد؛ اما نخستين خواننده، خود نويسنده است. آن «ديگري» كسي ديگر نيست؛ خودِ او است؛ همان كه مينويسد. نوشتن، خواننده و نويسنده را معاصر هم ميكند. اگر چنانكه مالارمه - و سپس هايدگر و رولان بارت - گفتهاند:« اين زبان است كه سخن ميگويد و نه نويسنده.» پس نويسنده، نخستين خواننده آن خواهد بود. نوشتن، غياب خواندن و خواندن، غياب نوشتن نيست. نوشتن، پديدار ساختن خواندن و خواندن، پديدار ساختن نوشتن است. بنابراين مراد از «خوانش» كنِشي سراسر معطوف به «خواندن» نيست، بلكه نوشتن را نيز در برميگيرد. به گفته موريس بلانشو «كتاب خوانده نشده چيست؟ كتابي هنوز نوشته نشده... بنابراين خواندن، وادار ساختن كتاب است تا خود را به نگارش در آورد.»
خوانش فراگون، به نگارش در آوردنِ متنهاي داستاني معطوف به حيوانات است، چنانكه حيوانات از باربرِ نقشهاي سپرده، به شخصيتهاي مستقلِ خودبسند بدل شوند؛ از زبانبستههايي براي ديگري، به زبانداراني براي خود... در پايان اين نكته را اضافه كنم كه كتاب خوانش فراگون اگر چه كتابي صرفا «درباره» حيوانات نيست، اما در فصلهاي نخستينِ خود، به ساختارشكني مرزهاي خودساخته ميان حيوانات و انسان نيز پرداخته است.