بزنگاه
ما را مثل عقرب بار آوردهاند؛ مثل عقرب. ما مردم صبح كه سر از بالين ورميداريم تا شب كه سر مرگمان را ميگذاريم، مدام همديگر را ميگزيم. بخيليم؛ بخيل! خوشمان ميآيد كه سر راه ديگران سنگ بيندازيم؛ خوشمان ميآيد كه ديگران را خوار و فلج ببينيم. اگر ديگري يك لقمه نان داشته باشد كه سق بزند، مثل اين است كه گوشت تن ما را ميجود. تنگ نظريم ما مردم. تنگنظر و بخيل. بخيل و بدخواه. وقتي ميبينيم ديگري سر گرسنه زمين ميگذارد، انگار خيال ما راحتتر است. وقتي ميبينيم كسي محتاج است، اگر هم به او كمك كنيم، باز هم مايه خاطر جمعي ما است. انگار كه از سرپا بودن همديگر بيم داريم.
كليدر - محمود دولتآبادي
فلاشبك
گوش كن محسن. اينو بهت نگفتم، گفتم يه طوري ميشه. اما هنوز ميگي عاشقتم، هنوز ميگي عشق تو اول و آخرمه، قد همين حرفي كه زدي وايسا، قد همين حرفي كه زدي قد بكش.
حكم-مسعود كيميايي