غزل حضرتي
اين گزارش، چهار روايت از روز حمله به مدرسه شجره طيبه ميناب است. خانواده باراني، خانواده شهرجو، معلم پيشدبستاني و آقاي نصيري؛ تراشكاري كه دو روز به آواربرداري مدرسه كمك كرد. آخرين شماره گزارشهاي ميناب در شماره بعد خواهد بود كه روايت امدادگران هلالاحمر ميناب خواهد بود.
آفتاب تابيده روي پوستم و قرمز شدهام. شال مشكي روي سرم است. لباسم مشكي است. داغ شده دست و صورتم. خودم را در آينه ماشين نگاه ميكنم. تيره شدهام از آفتاب زياد. يادم ميرود آب بخورم. ميخواهم آب بزنم به صورتم تا از شدت گرمازدگيام كم شود. آب توي ماشين هم داغ است. راهي خانه رضا ميشويم؛ «رضا باراني». با خودم ميگويم آنجا حتما يك ليوان آب خنك هست كه بخورم. ميرسيم به كوچهشان. راه سنگلاخ است و با كمترين سرعت، كوچه را ميرانيم. پدر رضا دم در ايستاده. مرد جواني با ريش مشكي و لباس مشكي. خوشرو است و بهمان خوشامد ميگويد. از حياط كوچكشان كه رد ميشويم به سبك خانههاي جنوب، در آهني ما را به داخل خانه ميرساند. وارد كه ميشويم دختر كوچك خوشرنگي را ميبينيم. زينب؛ آخرين بچه خانه است، دو سال دارد. دنبالمان راه افتاده. مادر رضا را ميبينيم، شبيه زنهاي بندر است، آرام، صبور و مهربان. ما را به داخل پذيرايي هدايت ميكند. وارد كه ميشويم عكس بزرگ رضا را ميبينيم كه به ديوار زدهاند، چفيه مشكي دور گردنش انداخته، با يك كلاه آفتابي مشكي. معلوم است كه در راهپيمايي اربعين بودند. روي زمين، لباس تكواندویش را گذاشتهاند، لباس فرم مدرسهاش، كوله خاكياش كه داغان شده، كتاب نگارش فارسي كلاس دوم از همانها كه در خانه ما هم هست به چشمم ميآيد. وسايل مدرسهاش را ميبينم، دلم هري ميريزد. خودم را جمع ميكنم كه مادرش نبيند.
رضا از صداي بلند ميترسيد
اسم مادر رضا «عاليه ذاكري» است؛ زني ۳۴ ساله و خانهدار كه چهرهاش هم خيلي جوان است. رضا بچه سومش بود؛ بعد از زهرا و مريم. رضا كلاس دومي بود. روز حمله با زينب، دختر دو سالهاش در خانه بودند؛ مثل مرضيه مادر حنان و سبحان، مثل خيلي از مادرهاي ديگري كه آن ساعت از روز خانه بودند. «من از حمله به مدرسه خبر نداشتم، زيرنويس شبكه خبر، اعلام كرد به تهران حمله شده. همسايهمان زنگ زد كه از مدرسه زنگ زدند برويم دنبال بچهها. قرار شد رضا را هم با خودش بياورد. نشسته بودم با زينب در خانه كه سه صدا پشت هم شنيدم. نفهميدم چه شده، همان موقع مريم، دخترم وارد خانه شد. مريم كلاس چهارم است و در همان شجره طيبه درس ميخواند. دخترها را داده بودند خانم رزاقپور ببرد، پسرها را خانم جعفري. من دود و آتش را ديدم. به مريم گفتم چه خبر شده؟ گفت نميدانم. مريم به كوچه رسيده بود كه انفجار شده بود. به همسايهها گفتم چه خبر است؟ ميگفتند المهدي را زدند. المهدي روبهرويمان است. زينب را بغل كردم رفتم سر كوچه. خانم جعفري همسايهمان از مدرسه برگشت، بچهها را آورده بود، اما رضا نبود. به او گفتم، زد توي سرش، نشست، هيچي نگفت. گفتم اشكال ندارد شما زينب را بگيريد، من بروم دنبال رضا، بچهام از صدا ميترسد. هميشه نورافشاني كه ميكردند گوشش را ميگرفت، اصلا نميرفت توي جمعيت. گفتم بروم بيارمش خانه، اين صدا برايش خيلي زياد بود. من پياده راه افتادم، همسايه هم همراهم آمد. خيابانها بسته شده بود.» دارم تصور ميكنم عاليه را كه دواندوان به مدرسه ميرود، تا آن موقع هم نفهميده بود كه مدرسه هدف حمله بوده.
«خانم رزاقپور آمد خانهمان، گفت حلالم كن، مريم چند بار گفت برويم رضا را بياوريم، به او گفتم خانم جعفري قرار است پسرها را بياورد. خانم جعفري گفت من اصلا متوجه نشدم رضا سوار نشده، ديدم ماشين پر شده راه افتادم. من رفتم سر كوچه مدرسه، كوچه را بسته بودند. هنوز نفهميده بودم مدرسه را زدند. شنبه بود و بچهها ورزش داشتند، زمين چمنشان پشت مدرسه است. گفتم حتما رفتند زمين چمن. هنوز باور نميكردم چه شده. موج دوم خورد به درمانگاه. ما را از مدرسه بيرون كردند. من برگشتم خانه. دم افطار بود كه همسرم با برادرم كه رفته بودند سردخانه رضا را پيدا كردند. همسرم داخل مدرسه بود، برادرم در بيمارستان بود. سردخانهها را گشته بود، يك نفر را كه به پشت خوابيده بود، حدس زده بود رضاست. ميگفت از پاهايش شك كردم رضاست. زنگ زده بود به همسرم شماره پيراهن ورزشي رضا را بپرسد. درنهايت همسرم رفت سردخانه. ميگفت رضا شلوار نداشت، از شورت اسپرتي كه صبح پايش كرده بودم و از روي جوراب و فرم پاهايش او را شناخت. موهاي بچهام لخت بود، گوشه نميرفت، ميآمد توي صورتش. پايين صورتش داغان شده بود. دست و پا داشت، اما تكه شده بود. من نديدم بچهام را. فقط شبي كه رفتم وداع با شهدا، غسل و كفن شده بود. نتوانستيم بازش كنيم، فقط موها و صورتش را ديدم، موهايش كه آمده بود توي صورتش را ديدم.» خيلي صبر دارد كه اينها را تعريف ميكند خودش را نگه ميدارد تا اشكش نريزد.
رضا تكواندوكار بود و عاشق ورزش. كمربند سبز داشت. عاليه ميگويد: «عاشق اين بود كه زود مشقهايش را بنويسد، برود كلاس تكواندو. عاشق شنا بود، پنجشنبهها با پدرش ميرفت استخر. مكبر حسينيه هم بود.» دوباره روز حادثه ميآيد جلوي چشمش. «سرويسشان مينيبوس بود، ولي آن روز به سرويس زنگ نزدند. به والدين زنگ زدند، نگفتند جنگ شده، گفتند بيايد ما يك جلسهاي داريم، نخواستند ما را بترسانند.» كي ميدانست قرار است به مدرسه حمله شود؟ «اين ۵۰ روز، روز كه نيست، خدا ميداند از سال هم گذشته براي نديدن و دلتنگ شدن.» اشك را با چادرش پاك ميكند. از او ميپرسم روز و شبتان چطور ميگذرد؟ ميگويد: «عصرها تا ساعت يك شب داخل گلزاريم، از آنجا ميرويم خانه مادرم، نميتوانم در خانه خودم بمانم. اوايل زينب بيتابي ميكرد، دائم گريه ميكرد، نميفهميدم دليلش چيست، بعد فهميدم به خاطر رضاست، عكسها را برميداشت با زبان خودش ميگفت داداش نيست.»
رضا ميخواست قهرمان تيم ملي شود
مسعود باراني، پدر ۳۸ ساله رضاست. او روز حادثه سركار و خارج از ميناب بود. «در تلويزيون ديديم تهران ستونهاي دود بلند شده. يكي از دوستان آمد گفت ميگويند ميناب را زدهاند. تقريبا حدود ۱۱ و نيم بود. گفت بريم كمك داخل شهر. ما حركت كرديم، نزديك ميناب ديديم دود غليظي از دور معلوم است. ترافيك شديد بود، خودمان را رسانديم داخل شهر. گفتند مدرسه را زدند. دو تا از بچههاي من در اين مدرسه بودند، گفتم ياحسين. از ماشين پياده شديم، به دو خودمان را رسانديم به مدرسه. ديديم چيزي كه نبايد ميشد، شده. همه زير آوارند. همه دنبال گمشدههايشان بودند. چندتا از رفقايم را ديدم، ظاهرم را حفظ كرده بودم و داشتم دلداريشان ميدادم. گفتم يكسري مجروح را بردند بيمارستان، برويد آنجا. بعد باخبر شدم بچههاي آنها قبل از انفجار از مدرسه خارج شده بودند. مانده بودم چه كار كنم.
هر شهيدي را ميآوردند بيرون، من به دو ميرفتم سمتش. بعد از يك ساعت در جستوجوي دختر و پسرم بودم كه فهميدم دخترم؛ مريم به سلامتي آمده بيرون. از بيمارستان به سردخانه از سردخانه به مدرسه در رفت و آمد بودم. كمك ميكردم به جستوجو. اعضاي بدن بچهها را ديدم؛ دست، پا، پنجه، بدن. بعد از ظهر برادرخانمم از بيمارستان يك نفر را شبيه رضا ديده بود، با من تماس گرفت. رفتم آنجا. زيپ كاور را كه باز كردم، ديدم پسرم را روي شكم خوابانده بودند. شلوار ورزشياش كامل از بين رفته بود، شورت ورزشياش را ديدم، از روي رنگ شورت ورزشي و جورابش شناسايياش كردم. ماهيچههاي عضلاني پاهايش و صافي موهايش هم كمك كرد به شناسايياش. صورتش سالم بود، ضربهاي روي گونه سمت چپش خورده بود. بچههاي كلاس رضا داخل كلاس بودند، كلاسشان كنار نمازخانه بود. ۸ ساعت طول كشيد تا پيداش كردم. اگر بخواهم بگويم آن ۸ ساعت بر من چه گذشت، به عنوان يك پدر نه، به عنوان برادر و رفيق پسرم بايد بگويم. ارتباط ما از پدر پسري فراتر بود، ما با هم رفيق بوديم، نميتوانم وصف كنم كه چقدر سخت گذشت؛ سخت مال يك لحظهاش است. خودم از درون داشتم منفجر ميشدم، در حالي كه ديگران را آرام ميكردم. سختترين لحظه براي من لحظهاي بود كه كيف خونياش كه خون تازه رضا رويش بود را ديدم. كيف را كه بغل كردم، گرماي خونش به من رسيد. يك لحظه احساس كردم خود پسرم را بغل كردهام. نميخواستم باور كنم رضاي من جزو شهداست. فكر ميكردم مجروح شده و اين خونش نشانه مجروح شدن است.»
مسعود باراني از روز حادثه تا روز چهلم ۱۱ كيلو وزن كم كرده است. به قول خودش ظاهر خونسردي دارد، اما از درون آتشفشاني است كه دارد ميجوشد. «رضا پسر من نبود، دوستم بود، برادرم بود. ما در خانه همديگر را داداش صدا ميزديم. ميبردمش باشگاه، كنارش ميماندم، كلاسش تمام ميشد. زماني كه دريا ميرفتيم، باهم شنا ميكرديم، استخر ميرفتيم. هميشه ميگفت من ميخواهم قهرمان تيم ملي شوم. بعد از اينكه مدال طلا گرفتم، پرچم ايران را بگيرم روي كولم و بچرخم. الان فكر ميكنم رضاي ما قهرمان شد؛ روزي كه روي دست مردم تشييع شد، همان روز كه پرچم ايران دورش بود، قهرمان شد. قبل از اينكه بچهام را دفن كنم قهرمانياش را بهش تبريك گفتم، بعد دفنش كردم.»
مسعود و رضا هفته قبل از حمله داشتند دوتايي خانهشان را براي عيد رنگ ميزدند. هنوز رد قلممويي كه رضا روي ديوار راهروي ورودي خانه كشيده، پيداست. «روز آخر ديوارهاي خانه را من و رضا با هم رنگ ميزديم، هنوز يك لايه بيشتر نزده بوديم، گفتيم فردا و پسفردا ميزنيم. بعدازظهرش رضا بايد ميرفت مسجد، مكبر بود. زود كار را تمام كرديم خواستم بروم حمام. رضا با اينكه خودش تنها حمام ميرفت، براي اولين بار به من گفت من هم ميخواهم با تو بيايم حمام. شامپو كردمش، شستمش، لحظه آخر كه ميخواستم بياورمش بيرون گفتم تو ميداني قديمها دامادها شب ازدواجشان يك نفر حمامشان ميكرد، حوله ميپيچيد دورشان و لباس تنشان ميكرد؟ دوست داري تو را اين طوري ببرم؟ گفت آره دوست دارم. من حوله پيچيدمش، بلند ميگفتم داماد آوردم، داماد آوردم. حتي لباسهايش را هم خودم تنش كردم.» دوست دارد گريه كند، ولي خوددار است. اشك من ولي ميريزد. تن لاغر رضا را در عكس ميبينم، ياد پسر خودم ميافتم كه دقيقا همسن و همجثه رضاست.
مادر رضا وقتي دوربين خاموش ميشود، وقتي از او ميخواهم خانهاش را نشانم بدهد، دوچرخهاي را گوشه هال نشانم ميدهد و با اشك ميگويد: «يك روز رفتم فروشگاه، برادرزادهام دوچرخه برقي داشت، رضا به من گفت من از اينها ميخوام. پرسيدم شرايط خريد را گفتند پول پيش نميخواهد، قسطي ميتوانيد ببريد، ماهي دو و 900 . خريدمش گفتم هرطور شده دو و 900 را ميدهم. دو قسط داده بودم، بچهام دو ماه سوار شده بود. الان ميگويم خدا را شكر كه همين را برايش گرفتم. بچهام اين همه آرزو داشت، اين يكي را خريدم. خدا خواست من اين را بگيرم وگرنه خيلي عذاب وجدان ميگرفتم، همهاش ميگويم كاش پول بيشتري داشتم، آرزوهاي بچهام را برآورده ميكردم، هرچه ميخواست برايش ميخريدم. اين خانه پر از خاطره است، نميتوانم ديگر اينجا بمانم. رضا خيلي آرزو داشت برويم خانه جديد. رفتن به خانه جديد هم برايم سخت است بدون رضا.»
۳۰ ساعت بيوقفه در مدرسه بودم
«صداي موشك كه آمد، شايد هرجايي را حدس ميزديم جز مدرسه. وقتي اينجا رسيدم، هيچ شباهتي به مدرسه نداشت. من خودم بچه دارم. نميتوانستم چيزهايي كه ميبينم را باور كنم. تلخترين صحنهاي كه ديدم، بچههايي بودند كه كولهپشتيشان را انداخته بودند، انگار آدمي كه ميخواهد فرار كند.»
آقاي نصيري تراشكار و جوشكار است. هيچ كدام از بچههايش در «شجره طيبه» درس نميخواندند. اما روز موشكباران مدرسه، در محل حاضر شده براي كمك. مينشيند روي نيمكت حياط مدرسه. ريشهايش بلند است. سرش را انداخته پايين، غصه بزرگي در وجودش دارد كه نميتواند انگار كنترلش كند. به ما نگاه نميكند. وسط حرفهايش اشك است كه ميريزد. ميگويد: «همان ساعات اول انفجار خودم را رساندم مدرسه. ۳۰ ساعت در مدرسه بودم. فقط يكي، دو بار براي آوردن وسايل اينجا را ترك كردم. هركاري كه بلد بودم كردم تا بتوانيم ميلهها را ببريم و آوار را سبك كنيم تا بچهها را بكشيم بيرون. اما بچهها تكهتكه شده بودند. چيزهايي كه ديدم هرگز از ذهن و روانم پاك نميشود.» همين طور كه حرف ميزند آرام گريه ميكند. مرد صبور و آرامي به نظر ميرسد. معلوم است در همه اين دو ماه، اين صحنهها را دائم با خودش مرور كرده و گريسته. با انگشتانش چشمهايش را فشار ميدهد، انگار خسته شده از اشك ريختن. جوري فشار ميدهد كه هرچه اشك هست بريزد بيرون تا بتواند بقيه حرفش را بزند.
شبيه علي نصيري آن روز زياد بودند.
حاجمهدي سالاري هم همه ابزارش را آورده بود؛ از موتور برق تا هر ابزاري براي آواربرداري. نصيري روز حادثه اول راهي بيمارستان شده، بعد از كمكهايي كه به امدادگران داده، خودش را رسانده به مدرسه. «موقعي كه رسيديم حجم آوار آهن سقف تخريب شده زياد بود. بنابراين قرار شد تا جايي كه ميتوانيم وسايل بياوريم؛ از پيكور، سنگ چرخ تا هوا براي برشكاري. هرچه لازم بود را آورديم براي انجام برشكاري تيرآهنها و ميلگردها. از ساعت ۲ ظهر شنبه تا ۹ شب روز بعدش اينجا بودم.» اهل روستاي نصيرايي است، اطراف ميناب. ميگويد خيليها مثل من آمدند كمك. هركسي هركاري ميتوانست انجام ميداد. فرقي نداشت بستگانشان اينجا باشند يا نه. «اولين چيزي كه ديدم بهت بود و حيرت. مثل آدمي كه گيج و منگ باشد شده بودم. صحنههايي ديدم كه هيچ وقت از ذهنم نميرود. پيكري را ديدم كه هيچ چيزش مشخص نبود؛ لباس، گوشت، خون.» گريه ميكند. «ولي با اين حال احساسم اين را ميگفت كه بايد اينجا باشم، نبايد خودم را ببازم. دو دانشآموزي كه هيچ وقت از يادم نميرود (بغض و اشك باعث ميشود سخت و بريده حرف بزند) و مظلوميتشان را هيچ وقت فراموش نميكنم، بچهاي بود كه كيف روي كولش بود، مثل آدمي كه ميخواست فرار كند. شايد يك تن آوار بود؛ از سقف بگير تا ستون. اينها بچههاي ما بودند كه زير آن حجم آوار مانده بودند، فرقي نميكرد بچه خودم باشد يا نه. اين ۵۰ روز خيلي سخت بود، خيلي.»
عليرضا هيچ وقت بزرگ نشد
دستهايم را قفل ميكنم در هم. صورتم را ميچسبانم به شيشه. هيچ چيز عوض نميشود. رها نميشود ذهنم. آفتاب مغزم را سوراخ كرده. دوست دارم يخ بگذارم روي سرم، آب بشود قطره قطره بريزد روي چشمهايم و لبهايم راتر كند. از ماشين پياده ميشوم و راهي قبرستان ميشوم.
مزار شهدا وسط قبرستان است. يك تكه را اختصاص دادهاند به بچهها. سفيد و روشن است. نورپردازي شده. پر است از پرچم. خانوادهها مزار را پر كردهاند. انگار بخشي از زندگي روزمرهشان است. ديگر گريه نميكنند. ميآيند مينشينند، نگاه ميكنند به قبرها. با هم حرف ميزنند، باز نگاه ميكنند به قبرها. زيرانداز انداختهاند بين قبرها. خانوادههاي اصلي نشستهاند جاي هرروزشان. بعضي ميآيند فاتحهاي ميخوانند، كمي روي دو پا مينشينند و خداحافظي ميكنند. همسايه، فاميل، دوست. چهره مادرها و پدرها معلوم است. چند خط روي صورتشان است. چشمهايشان خالي خالي است. با مادر عليرضا حرف ميزنم. صدايش از ته چاه ميآيد. تعريف ميكند كه پسرش كوچكترين عضو خانوادهشان بود. خيليهايشان از خانوادههاي غيرنظامي بودند، با شغلهاي معمولي و حتي اوضاع مالي نه چندان قوي. چادر مشكي روي سرش انداخته و به سبك هرمزگانيها بسته. صورتش شكسته شده. سني ندارد، همسن من است. حرف كه ميزند روي يك خط صاف است. به جاهايي ميرسد كه دستان من شروع به لرزش ميكنند. صدايش گم ميشود. سرش را مياندازد پايين. «بچهام سوخته بود. از روي لباس شناختيمش.» دلم ميخواهد دستش را بگيرم، بگويم نميخواهد اينها را بگويي. قلبت دارد ميايستد. من ميگويم اينها صبورند، اما شايد هم نه. چارهاي ندارند جز صبور بودن.
خودش را شهرجو معرفي ميكند؛ مادر عليرضاي ۷ ساله. عليرضا بچه سوم يك خانواده پنج نفري بود. مادر خانهدار و پدر نقاش ساختمان. «معلمشون كه زنگ زد گفت اوضاع خرابه، جنگ شده، بياين دنبال عليرضا. سريع به باباش زنگ زدم، او هم سريع راه افتاد. رسيد به فلكه شيرخوارگاه كه بمب اول رو زدند، به سرعت موتور گرفت، رفت دم مدرسه، بمب دوم رو زدند شوهرم دم مدرسه پرت شد. زنگ زدم گفتم چي شده رفتي دنبال بچه؟ فقط جيغ ميزد ميگفت مدرسه رو زدن، بچه زير آواره. با پسر بزرگم به دو راه افتاديم سمت مدرسه. 10 جا، ۲۰ جا افتادم زمين تا رسيدم به مدرسه. وقتي رسيدم ديدم مدرسهاي وجود نداره. سه روز طول كشيد بچهام را پيدا كردم. رفتيم بيمارستان، نبود. رفتيم سردخانه تياب؛ سردخانه اول را نگاه كرديم، نبود. سردخانه دوم را ديدم، صحراي كربلا بود. گفتم بايد طاقت بياري، بچهات رو پيدا كني. يكي يكي كاورها را كشيديم، نگاه كرديم. چشمم افتاد به يك كاور. گفتم اين بچه خودمه.» بو كشيده بود انگار. «خواهرم به من گفت چه جوري فهميدي؟ گفتم فهميدم اين بچه خودمه. بچه من كاملا سوخته بود. يكم ابرو و دهانش نسوخته بود. از بوش فهميدم بچه خودمه. دكتر مشكوك بود، عكس بچه را نشانش داديم، با كمي پنبه صورتش را شست، معلوم شد خودشه. روز اول كه رفته بود مدرسه با لباس ورزشي رفته بود، كمي از كش شلوارش مانده بود روي پاش. اون لحظه دلم آروم گرفت يكم. توي اون سه روز نه خواب داشتم نه خوراك. خيلي ناآروم بودم، در كه ميزدند به دو ميرفتم ميگفتم بچهامه، برميگرده. اونجا كه ديدمش آروم گرفتم.» اينها را كه ميگويد ياد پدر و مادر ماكان ميافتم. يعني آنها تا ابد نه خواب دارند نه خوراك؟ يعني تا كي با هر زنگ دري از جا ميپرند؟ تا كي در خواب و خيالشان ماكان را ميبينند كه برگشته خانه؟ تصورش عذابآور است چه رسد به زندگي كردنش. عليرضا فوتبال را خيلي دوست داشت. استقلالي بود. هر روز با برادر كلاس ششمياش ميرفتند زمين فوتبال باهم بازي ميكردند. ميخواست بزرگ كه شد خلبان شود، اما عليرضا هيچ وقت بزرگ نشد.
«سهشنبه قبلش، يك نقاشي در مدرسه كشيده بود آورد نشانم داد. عكس مامان و بابا و دو تا داداشاش. گفتم چرا خودت نيستي توي عكس؟ گفت من كه اينجا نيستم، من توي مدرسهام. هنوز به آن نقاشي كه فكر ميكنم ناراحت ميشوم. دفتر نقاشياش توي كيفش بود، كيفش از بين رفته. هيچي از عليرضا بهمان ندادند، دوتا كتاب ازش ماند كه آن را هم گذاشتند در آموزش و پرورش.» عليرضا لحظه حمله توي كلاس بود، كنار معلمش. ۶ دانشآموز كلاس اولي بههمراه معلمشان در آن كلاس شهيد شدند.
با خنده گفتم ترامپ نميداند ميناب كجاست
حسنيه سالم، معلم پيشدبستاني است. خودش را محكم گرفته. صورتش بيحس و چشمانش خالي است. نگاهم ميكند، سعي ميكنم با لبخندي با او احوالپرسي كنم. بدون ذرهاي تغيير در صورتش جوابم را ميدهد. لبخند ندارد. وسط حرفهايش ميگويد: «آن روز سياهترين روز زندگي همه ما شد.»
سالم؛ معلم پيشدبستاني دخترانه مدرسه شجره طيبه است با ۳۲ سال سن و ۱۰ سال سابقه مربيگري. 7 سال است در اين مدرسه درس ميدهد. آن شنبه را با جزييات كامل به ياد ميآورد. «آن روز از بچههاي من ۴ نفرشان غايب بودند، ۱۱ نفر آمده بودند مدرسه. پسر من هم همين جا ميآيد. زنگ صف كه تمام شد، بچهها آمدند توي كلاس، سفره صبحانه را برايشان پهن كردم، صبحانهشان را خوردند، حضور غياب كرديم و شروع كردم به درس دادن. زنگ تمام شد و بچهها رفتند بيرون براي بازي. دوباره برگشتند توي كلاس. من برايشان چرخه آب و خورشيد و ابر را چسباندم روي تخته و شروع كردم به درس دادن. تقريبا ساعت۱۰ و ۳۵ دقيقه بود خواهرم زنگ زد گفت خبر داري جنگ شده؟ گفتم نه، گفت ميگن چند نقطه تهرانو زده. شما تعطيل شدين؟ گفتم نه ما تعطيل نشديم، بعد خنديدم گفتم نه طرف ما كه جنگ نميشه، ترامپ حتي نميفهمه ميناب كجاست، با ما كاري ندارند. زنگ زدم به همسرم خبر جنگ را به او دادم. گفت سريع دست بچه رو بگير بيا از مدرسه بيرون، باز خنديدم گفتم چرا ميترسي، چيزي نشده كه، كسي كاري با ميناب نداره، لحن صدايش تندتر شد، گفت شوخي نميكنم، دست بچه رو بگير بيا بيرون، گفتم من نميام بيرون، بچههاي مردم دستم امانتند، ما هم تعطيل نشديم، چرا بايد الان بيام بيرون؟ اگه ميخواي بيا بچهتو ببر. چند دقيقه نشده بود كه شهيده فاطمه عسكري، معلم پرورشي مدرسه گفت سريع بياين خانم ذاكري (مدير مدرسه) باهاتون كار داره. به بچههام گفتم بشينيد از كلاس بيرون نياين، من الان ميام. بالا كه رفتم گفتند فقط تماس بگيريد خانوادهها بيان دنبال بچههاشون، پيام نذاريد چون شايد گروه رو نبينند. من اومدم بيام پايين، مابين راه در راهپلهاي كه به طبقه پايين ميرفت به مدرسه پسرها را باز كردم، ديدم خانم شهيد توران قليپور، مدير مدرسه پسرانه توي سالن ايستاده بود، گفتم خانم قليپور زحمت بكشين بگين ياسين بياد پيش من. خنديد گفت الان ميبريش؟ گفتم آره ديگه من نخوام بعد بيام بالا، اگه معلمش كار نداره، بچه رو بفرستين بياد، گفت باشه.»
اين شايد همان راهپلهاي است كه يكسريها دوره افتادهاند و ميگويند درش قفل بوده، چرا قفل بوده، از قصد قفل كرده بودند. اگر در راه مدرسه پسرانه به دخترانه قفل هم باشد دور از ذهن نيست. قاعدتا حياط و وروديهاي پسرانه و دخترانه از هم جدا بود و اگر راهرو يا راهپلهاي هم در اين ميان بود براي آمد و رفت معلم و معاون و مدير بوده. شايد هم آرش از همين راهپله خودش را به طبقه بالا و پيش آتنا خواهرش رسانده. «پسرم ياسين آمد پيشم و گفت ماماني جنگ...هنوز جملهاش كامل نشده بود كه انفجار اول اتفاق افتاد. گفتم يا ابوالفضل فهميدم جنگ شده. فهميدم يه جايي رو زد. گويا آن قسمت داروخانه رو زده بود كه پشت حياط مدرسه بود. دست ياسينو گرفتم بچهها را كشيدم سمت خودم همه رفتيم زير ميز. صندلي خودمو چسبوندم به ميز و به ياسين گفتم بچسب به ديوار و نشستم پيششون. هنوز كامل ننشسته بوديم كه انفجار بعدي آمد؛ خيلي صداش زياد بود طوري كه گفتم تموم شد. بچههامو نگاه كردم و فكر كردم اين نگاه، نگاه آخرمه به بچههام. از پاي ياسين داشت خون ميآمد. بچههامم همينطور جيغ ميزدند. صدا كه قطع شد. گفتم ياسين بدو درو باز كن. صداي گريه بيشتر پسرهاي دبستاني رو ميشنيدم. ياسين در رو باز كرد و رفتيم بيرون. در رو كه باز كرد فقط خاك و دود بود. جلومو نميديدم، پسرايي كه بيرون بودن، خاكي بودن، صورتشون هم خوني بود. بلندش كردم. بچههاي خودم رو گرفتم گفتم خانم ذاكري دست بچههاتو بگير بريم بيرون. من اون لحظه حتي فكرشم نميكردم كه مدرسه رو زده، گفتم شايد همون اطراف رو زده يا شايد كلا تو ميناب جنگ شده. يه لحظه سرمو بردم بالا و اون آوار مدرسه رو ديدم. شايد هيچ شوكي ديگه به بزرگي اين شوك نباشه تو زندگي من. مدرسهاي كه ۵ دقيقه قبلش من اونجا بودم با همكارام حرف ميزدم، حالا اين شكلي شده بود. بچههاي پيشدبستاني خيلي جيغ ميزدن و گريه ميكردن. دست بچههامو گرفته بودم تو دستم، خم شده بودم و داشتم باهاشون ميرفتم از حياط بيرون. ميديدم سيل جمعيت رو و ماشينها و والديني كه داشتن ميومدن سمت مدرسه. يه عده ماشينهاشون رو رها كرده بودند و ميدويدن سمت مدرسه. توي خيابون مدرسه، يك دانشآموز رو ديدم با مقنعه خوني، صورت پر از خاك كه خيابونو گرفته بود، پشت به مدرسه و داشت ميرفت، زل زده بود به جاده و داشت ميرفت. كلاس سومي بود. گفتم سيدمعصومه و دستشو گرفتم، گفتم بيا دخترم ببرمت. بچه شوك شده بود.» صحنهاي كه تعريف ميكند واقعا شبیه فيلمهاست و اصلا نميتوانم تصور كنم واقعي بوده است.
حسنيه بچهها را به خانه مادرش برده، بهشان غذا داده، سر و صورت خاكيشان را شسته، لباسهايشان را عوض كرده و به پدر و مادرهايشان زنگ زده تا از نگراني دربيايند. بعضيهايشان آنقدر مضطرب بودند و در آوارهاي مدرسه دنبال بچهشان ميگشتند كه تلفنشان را جواب نميدادند. «سيدمعصومه خيلي خاكي و خوني شده بود، فقط گريه ميكرد و به ديوار نگاه ميكرد. گفتم ميبرمت خونه پيش ماماني، پيش بابايي، تموم شد. ببين تو خونه هستيم. هرچه زنگ ميزديم مامان سيدمعصومه، جواب نميداد. همسرم گفت اينها جواب نميدن، بچه هم حرف نميزنه، گفتم من مطمئنم مامان باباي اين بچه دارن توي اون آوار دنبالش ميگردن، هرچه بهش ميگفتم بگو خونهتون كجاست، از كدوم طرف بريم، هيچي نميگفت. يهو اسم يك محله را گفت كه من و همسرم همان موقع سوار ماشينش كرديم و رفتيم سمت محلهشان.»
آن شنبه سياهترين روز زندگي همه ما بود
حسنيه وسط حرفهايش اشك ميريزد. ميگويد: «روزي كه پدرم را از دست دادم، سياهترين روز زندگيام بود، آنقدر سياه كه هميشه به همه ميگفتم هيچ مصيبتي برايم بالاتر از مرگ پدرم نبوده و نخواهد بود. پدرم از لباس سياه بدش ميآمد. ما روز چهلم پدرم سياه را از تنمان درآورديم، چون پدرم از سياه خوشش نميآمد. الان ميگويم شنبه ۹ اسفند سياهترين روز زندگي همه ما بود. هيچ كدام از ما نميتوانيم سياهمان را دربياوريم. انگار بزرگترين مصيبت مردم شهر بوده، حال يك شهر، يك ايران بد است. بچههايمان بيگناه كشته شدند. بچههايمان بيگناه تكه تكه شدند.»
او چند روز بعد از حمله به مدرسه رفته بود و آنچه ميديد، باور نميكرد. «وقتي بعد از حمله يك روز به مدرسه رفتم اصلا هيچ چيز از آن نمانده بود. ما مدرسه را با دستهاي خودمان ساخته بوديم. خيلي اوقات تا شب ميمانديم. از كل ساختمان مدرسه، قسمت دخترانه چهار تا كلاس تخريب فقط نشده بود؛ كلاس اول هست، كلاس ششم خانم ذاكري هست، دفتر كامل سوخته كلاس خانم بشيري كلاس دوم سوخته، كلاس خانم ندا سلطاني پنجم هم سوخته، كلاس خانم محمدي يك تكهاش مانده. از مدرسه پسرانه دفتر مانده بود و سه تا كلاس توي راهرو و كلاسهاي پيشدبستاني دخترانه و پسرانه.» به دانشآموزانش افتخار ميكند، چه آنهايي كه پيشدبستاني بودند و زندهاند و چه آنهايي كه دانشآموز سالهاي پيشش بودند و شهيد شدند. ميگويد :«ما وقتي ميرفتيم مسافرت، كسي اگر ميپرسيد اهل كجايين، چون كسي ميناب رو نميشناخت هميشه ميگفتيم بندرعباس. ولي الان هرجا تو جهان بري بگي ميناب ميدونند كجاست. ميدونم كه بچههاي ميناب در دنيا شناخته شدند به خاطر اين حمله، اما آرزوم اينه سالهاي بعد هم بچههاي ما تو دنيا بدرخشند، در زمينههاي علمي. ميناب با دانشمنداش صدا كنه.»
«براي بچههام كلاس آنلاين ميذارم، بهشون ميگم بياين تو كلاس با هم حرف بزنيم. روزي كه اداره گفت وسايل بچهها رو آوردند، خودم رفتم اداره آموزش و پرورش، يك روز كامل گشتم توي اون وسايل و همه وسايل پيشدبستاني رو جمع كردم، بردم خونه، كامل جداشون كردم، تميز كردم، بستهبندي كردم اسمشون رو زدم، به پدرو مادرها تاكيد كردم وقتي مياين دنبال وسايل، بچهها رو بيارين ببينمشون.» به خانم سالم گفتم اگر بخواهيد به بچههايتان يك حرف اميدواركننده بزنيد، چه ميگوييد؟ گفت: «بهشون ميگم ميتونيد بهتر و بيشتر درس بخونيد، با هم تلاش ميكنيم، اگر مدرسه خراب شده، مدرسه جديد رو با هم ميسازيم، جاي معلمها و دوستاشون خيلي خوبه، ما درس ميخونيم تا راه دوستان و معلماشون رو ادامه بديم. دانشآموزان مينابي ميتونن نخبههاي ايران بشن.»
ماكان پسر ايران
وقتي ما به ميناب رسيديم، پدر و مادر ماكان راهي اصفهان شده بودند. افسوس خوردم كه نتوانستم ببينمشان. نه براي مصاحبه. ميخواستم سير در آغوش مادرش گريه كنم. ميخواستم به او بگويم تو عجيبترين درد را داري ميكشي. درد فقدان پسرت يك سو و درد مفقودالاثر شدن يك سوي ديگر. صبر تو را مياستايم، كاش ميتوانستم كمي فقط كمي از دردهايت را بگيرم. ماكان پسر همه ما شد، ماكان نور چشم همه ما شد، ماكان پسر ايران شد.
وقتي روي خرابههاي مدرسه راه ميرفتم، وقتي روي تل نخالههاي ساختمان قدم ميگذاشتم، اولين كسي كه به ذهنم ميرسيد، ماكان بود با آن صورت خندان قشنگش. ماكان همه جاي آن ساختمان بود، همه جاي مدرسه بود، ماكان جزيي از ايران شده بود. اما اينها براي دل سوخته مادر و پدرش، مرهم نيست. من جاي آنها نيستم، اما انگار تا بدن سرد شده عزيزت را نبيني، تا چشمان هميشه بسته شدهاش را نبيني، باور نميكني مرگش را. اين ناباوري، عذابآورترين قسمت داستان مرگ است. پدر ماكان همه اين روزها را به انتظار پيدا شدن بچهاش گذرانده. سيروس نصيري گفته: «كلاس ماكان ۲۳ دانشآموز داشت كه آن روز ۴ نفرشان به مدرسه نرفته بودند و بقيه هم كلا شهيد شدند پيكر همه آنها پيدا شده و فقط ماكان پيدا نشده است. روز حادثه با روز تولد ماكان مصادف بود. روز ۳۸ بعد از وقوع حادثه مدرسه، خودم رفتم كلي در مدرسه چرخيديم و بعد از مدتي در محوطه فضاي سبز مدرسه يك لنگه كفش از پسرم ماكان را پيدا كرديم؛ اما اثري از پيكر او نبود.»
ماكان نصيري، پسر كلاس اولي مدرسه شجره طيبه، چهارمين فرزند خانواده نصيري، تنها كسي است كه در مدرسه ميناب مفقودالاثر شده است. خانم و آقاي نصيري شايد اين روزها تنها آرزويشان حتي يافتن گوشهاي از بدن ماكان باشد، آرزويي عجيب كه آدم فكرش را نميكند سراغ كسي بيايد. پدر و مادر ماكان تا ابد چشم به راه پسر كوچكشان ميمانند و اين آدم را پير ميكند.