مدل لاريجاني در سياست ايران
اميرعباس ميرزاخاني
در سياست ايران، گاه كنار رفتن يك چهره سياسي تنها پايان كار فردي او نيست، بلكه نشانهاي از تغيير در الگوي سياستورزي به شمار ميآيد. علي لاريجاني يكي از نمونههاي شاخص چنين دگرگوني است؛ سياستمداري كه نزديك به سه دهه در سطوح گوناگون قدرت حضور داشت و كوشيد نوعي سياست بر پايه گفتوگو، تعادل و عقلانيت نهادي را نمايندگي كند. در سپهر سياسي جمهوري اسلامي، لاريجاني نه پوپوليست بود و نه چهرهاي كه از تحريك احساسات عمومي بهره گيرد. سرمايه اصلي او در سياست، مهارت در تنظيم تعارضها و ايجاد هماهنگي ميان نهادهاي مختلف بود. اين ويژگي تا حدي از تركيب ذهني و آموزشي او ناشي ميشد؛ تحصيلكرده حوزه علميه، فارغالتحصيل رياضي و استاد فلسفه دانشگاه تهران. همين امتزاج ميان منطق تحليلي و فهم فلسفي، در نوع نگاه او به سياست تاثير گذاشت؛ نگاهي كه سياست را نه ميدان حذف، بلكه عرصه حل تنشها ميداند. كارنامه لاريجاني طيف گستردهاي از نهادهاي كليدي جمهوري اسلامي را در بر ميگيرد؛ از رياست سازمان صدا و سيما تا دبيري شوراي عالي امنيت ملي و رياست سهدورهاي مجلس شوراي اسلامي. اين تنوع تجربه، او را به يكي از معدود مديران چندبعدي نظام بدل كرده است. در صدا و سيما، در دههاي كه جامعه ايران در حال گذار فرهنگي بود، رويكرد او بر ساختاردهي و تمركز مديريتي استوار بود. حاميانش اين دوره را زمان نظمبخشي و تقويت اقتدار سازمان ميدانند، در حالي كه منتقدان، آن را دورهاي محافظهكارانه و محدودكننده تنوع ميخوانند. همين دوگانه در ديگر مقاطع فعاليت او نيز تكرار ميشود: لاريجاني معمولا در ميانه جدال دو ديدگاه قرار گرفته است. با ورود به شوراي عالي امنيت ملي، او در نقطه تلاقي سياست داخلي و سياست خارجي قرار گرفت. در سالهايي كه پرونده هستهاي به اصليترين موضوع ديپلماسي ايران تبديل شده بود، نقش دبيري شورا اهميت فراوان داشت. لاريجاني كوشيد از پراكندگي نهادهاي تصميمگير جلوگيري كند و روند مذاكرات را در قالب نهادي نگه دارد. هر چند اختلاف ديدگاه بر سر مسير مذاكرات موجب كنارهگيرياش شد، اما تجربه آن سالها بعدها در مجلس به كارش آمد.
مهمترين فصل زندگي سياسي او بدون ترديد در مجلس رقم خورد. در سه دوره رياستش بر مجلس، او با مجموعهاي از بحرانها و تنشهاي سياسي و اقتصادي مواجه بود؛ از تحريمهاي بينالمللي تا اختلافات دولت و مجلس. لاريجاني مجلس را نه تريبون تقابل، بلكه محل ميانجيگري و مديريت منازعه ميديد. در بزنگاه بررسي برجام، نقش او در حفظ فضاي گفتوگو تعيينكننده بود.
منتقدان ميگفتند روند تصويب توافق هستهاي با شتاب صورت گرفت؛ طرفدارانش معتقد بودند همين سرعت مانع از كشيده شدن اختلافات به بحران سياسي شد. واقعيت آن است كه در آن مقطع، لاريجاني بر سر خط باريكي از ميانجيگري حركت ميكرد؛ تلاشي براي آنكه اختلاف جناحها به شكاف نهادي منجر نشود.
موضع او در قبال برجام، مرزهاي سياسياش را دگرگون كرد. لاريجاني كه روزگاري در اردوگاه اصولگرايان تعريف ميشد، به تدريج به سياستمداري ميانگرا تبديل شد؛ كسي كه هم ميتواند با اصلاحطلبان گفتوگو كند و هم با اصولگرايان ارتباط داشته باشد، بيآنكه بهطور كامل به يكي از دو سوي طيف تعلق يابد.
در فضاي غيرقطبي، چنين موقعيتي امتيازي بزرگ است، زيرا توان پلسازي ميان جريانها را افزايش ميدهد. اما در ساختار سياسي قطبي، «ميانهروي» گاه به انزوا منجر ميشود. لاريجاني در دو انتخابات رياستجمهوري از صحنه كنار گذاشته شد؛ رخدادي كه بسياري از ناظران آن را نشانه كوچكتر شدن حوزه رقابت سياسي دانستند. اين پرسش همچنان باقي است كه چرا سياستمداري با سابقه طولاني در راس نهادهاي نظام، از حضور در رقابت انتخاباتي بازماند.
لاريجاني همواره دو گروه منتقد داشته است؛ گروهي او را محافظهكاري ميدانند كه ثبات ساختار قدرت را بر اصلاحات واقعي ترجيح ميدهد. از نگاه آنان، توان و موقعيت او ميتوانست به تغييرات جديتري منجر شود. گروهي ديگر، از زاويهاي متفاوت، او را بيش از حد مصالحهجو ميدانند؛ كسي كه براي پرهيز از تنش، مواضع صريح نميگيرد. در مقابل، حاميانش معتقدند همين ويژگي مصالحهجويي، همان «عقلانيت سياسي» است كه كشور در سالهاي پرآشوب به آن نياز دارد.
به هر حال، آنچه از مجموع تجربه او ميتوان استخراج كرد، چيزي فراتر از كارنامه يك مدير سياسي است؛ نوعي الگوي سياستورزي مبتني بر گفتوگو، تنظيم تعارض و مديريت بحران. اين «مدل لاريجاني» را ميتوان تلاشي دانست براي ارائه شكلي از سياست كه قدرت را ابزار حل اختلاف ميداند، نه عرصه حذف رقيب.
در دهه اخير، جامعه ايران با چالشهاي چندوجهي مواجه بوده است: فشارهاي تورمي و معيشتي، تحولات منطقهاي، شكافهاي نسلي و دگرگوني در ساختار رسانهاي. مديريت اين وضعيت بيش از هر زمان به سياستمداراني نياز دارد كه توان گفتوگو و ايجاد تعادل ميان نيروهاي متضاد را داشته باشند.
نگاه تعادلي در سياست الزاما به معناي بيعملي يا بيطرفي نيست، بلكه تاكيد بر مدل حكمراني گفتوگومحور است. تجربه بسياري از نظامهاي سياسي نشان ميدهد كه ثبات پايدار، نتيجه حضور كنشگران ميانجي است كه ميتوانند پل ارتباطي ميان دو سوي مخالف باشند. حذف كامل چنين نيروهايي معمولا مسير تصميمگيري را سختتر و پرهزينهتر ميكند.
از اين منظر، بررسي تجربه لاريجاني صرفا مرور زندگي يك فرد نيست؛ آزموني است براي سنجش ظرفيت نظام سياسي در پذيرش عقلانيت و مصالحه. اگر عرصه سياست تنها بر شعار و تقابل متكي شود، به تدريج جايي براي سياستورزان تعاملي باقي نميماند و تصميمگيري به دو قطب «با ما يا عليه ما» خلاصه ميشود؛ وضعيتي كه در بلندمدت به فرسودگي ساختار حكمراني ميانجامد.
لاريجاني با همه نقدها و اختلافنظرها، نماينده نسلي از سياستمداران است كه ميكوشيدند زبان گفتوگو را در دل ساختار قدرت زنده نگه دارند. در دوراني كه صداي بلند و تندتر مزيت شمرده ميشود، تلاش براي حفظ تعادل و منطق گفتوگو شايد به چشم نيايد، اما در لحظههاي بحراني اهميت خود را نشان ميدهد.
او بيش از آنكه چهرهاي جناحي باشد، سياستمداري فني و نهادي است؛ كسي كه قدرت را نه براي تغيير شعارها، بلكه براي سامان دادن اختلافها بهكار برد. در فضاي امروز سياست ايران، بازخواني چنين تجربهاي يادآور اين نكته است كه گفتوگو نه نشانه ضعف، بلكه شكل پيشرفتهاي از مديريت قدرت است.
در جهاني كه تضادها هر روز پيچيدهتر ميشوند، موفقيت كشورها كمتر از مسير تقابل و بيشتر از منطق مصالحه به دست ميآيد. سياستي كه بر پايه عقلانيت، گفتوگو و تدبير بنا شود، ميتواند حتي در دشوارترين شرايط نيز راهگشا باشد. از اين منظر، تجربه لاريجاني نه به عنوان چهرهاي بيخطا، بلكه به عنوان نماينده سياست تعادل، درسي كاربردي براي نسل جديد سياستورزان ايراني است: اينكه توسعه و ثبات، محصول حذف و هيجان نيست، بلكه نتيجه تعامل، نقد و خرد جمعي است.