حس ساعت شنی بودن از همان روز تا سالها با من بود
لاغرو
یاسر سیستانینژاد
سیبزمینی آبپز هم افاقه نمیکرد. همان لاغری بودم که بودم. همیشه شلوارهایم گشادتر از حد معمول بود. شانههای پیراهنم افتاده! کمربندم دو دور کامل دور کمرم میزد. شماره پایم 43. پیراهن و شلوار کوچک با کفشهای گُنده. عین آدمهایی که توی کارتونها نشان بچهها میدهند و میگویند فانتزی است. فقط شانس آوردم آن زمان کارتونها همه رئال بودند. از «آنه شرلی» بگیر تا «بچههای مدرسه آلپ» و... همه چهره آدمیزادی داشتند وگرنه اگر مثل حالا «بتمن» و «مرد عنکبوتی» و «باب اسفنجی» و این چیزها بود، حتما بچههای مدرسه یک اسمی رویم میگذاشتند. از شانسم، همیشه هم با چاقترین بچه کلاس دوست میشدم. از همان دبستان تا وقتی که دیپلم گرفتم. اوج مسخرهبازی بچهها این بود که به من و رفقای چاقم میگفتند: «لورل و هاردی»!
هرکس میخواست نشانیام را بدهد، میگفت: «همون لاغرو!». وقتی میخواستند یکی دیگر را نشان هم بدهند باز هم میگفتند: «همون که کنار لاغرو وایساده!».
من بودم و لاغری مفرطی که همیشه همراهم بود. وقتی دانشگاه میرفتم یک دستم به کیفم بود و آن یکی دستم به کمربند شلوارم. یکبار یکی از دختران همدانشگاهی از روبهرو آمد. چشمهایش را گشاد کرد. سر تا پایم را ورانداز کرد. آهسته؛ اما جوری که من صدایش را شنیدم، به کناردستیاش گفت: «ساعت شنی!». مستقیم به دستشویی دانشگاه رفتم. خودم را در آینه نگاه کردم تا ببینم مثل ساعت شنی هستم یا نه! اما آینهها نیمتنه بودند، از سینه به بالا را نشان میدادند. سر پنجه بلند شدم تا از آن بالا کمرم را توی آینه ببینم. نمیشد. بیخیال شدم و به کلاس رفتم. استادِ شاهنامه دستهایش را از دو طرف باز کرده بود و از یال و کوپال و شانههای پهن و سینه فراخ رستم دستان میگفت. اما من صدای دختر همدانشگاهی توی گوشم بود که دائم تکرار میکرد: «ساعت شنی!». خودم را به خانه رساندم. خودم را توی آینه قدیِ روی کمد لباسی نگاه کردم. پیراهن گشاد، شلوار گشاد، کمربند فرورفته در شکم، عین ساعت شنی!
حس ساعت شنی بودن از همان روز تا سالها با من بود. همهاش منتظر بودم یکنفر توی خیابان کمرم را توی مشت بگیرد و وارونهام کند تا شنها از آن طرف اندامم به طرف دیگر سرازیر شود.
روزگاری عاشق شدم و تا مرحله ازدواج پیش رفتم. روزی که میخواستم کتوشلوار بخرم، با نامزدم و خانوادهاش به بازار رفتیم. فروشنده، آشنا بود. پدرم و پدربزرگ مرحومم کت و شلوارهایشان را از او میخریدند. مغازهای وسط بازار سرپوشیده کرمان.
به اتفاق نامزدم کتوشلواری انتخاب کردیم. رفتم توی اتاق پرو. خودم میدانستم چه اوضاعی دارم. هر جوری بود کت را روی شانههایم قرار دادم. دو طرف کمری شلوارم را گرفتم و از در اتاق پرو بیرون آمدم. همانطور که تلوتلو میخوردم، گفتم: «تازگیا لاغر شدم!». فروشنده با دستش لب پیشخوان را گرفت و گفت: «ما از وقتی که یادمون میاد تو همینجوری بودی!». شل و ول شدم. عین کت و شلوارم! حس بستنی قیفی را داشتم که از شش جهت وا رفته باشد. خودم را جمعوجور کردم. کت را به خانه بردیم و شلوار را هم به خیاط دادیم تا کمرش را برایم تنگ کند. کتوشلوار، گرانتر از کار درآمد. طبیعی بود. همیشه همینطور بود. علاوه بر پول کتوشلوار باید اجرت خیاط را هم میدادیم. سر اجرت با خیاط چانه زدیم. گفت: «من این شلوار رو انگار باز کردم و از اول دوختم.» راست میگفت. اگر فقط کمرم را تنگ میکرد، شب عروسی مثل ساعت شنی باید وسط تالار میایستادم. خدا را شکر بهخیر گذشت. اما باید حواسم را جمع میکردم تا همان قدری که خانواده عروس پول زیادتری بابت کتوشلوار من دادهاند، روی حلقه ازدواج جبران کنم.
دو ماه از عقدمان گذشت. خانواده عروس از وضعیت سربازیام پرسیده بودند. گفته بودم که طبق قانون قد و وزن، از سربازی معافم. اما تا جنبیدم، این قانون لغو شد و در اولین روز تابستان عازم یزد شدم. چلّه تابستان!
رژه چندساعته زیر آفتاب، کار خودش را کرد و از آنچه که در آینه میدیدم، لاغرتر شدم. لباسهای نظامی به تنم زار میزد. با کوچکترین نسیمی کلاه از سرم میافتاد و در حالی که همه گروهان، بیحرکت و خبردار ایستاده بودند و جیکشان هم درنمیآمد، باید دنبال کلاهم میدویدم.
دو ماه دیگر هم گذشت. روزهای آخر دوره آموزشی بود. دورتر از ساختمان گروهان، وسط بیابانهای خضرآباد یزد، چادر زده بودیم. هوا گرم، تمرینات سخت. سربازی بود و به قول فرمانده گروهان، خانه خاله نبود. اما همه دلمان میخواست این دوره حتی یکساعت هم شده زودتر تمام شود و از پادگان بیرون بزنیم. گفته بودند اردو دوسه روز طول میکشد و بعد هم ترخیص میشوید. روز دوم که شد همه امیدوار بودند فرماندهان دستور برچیدن چادرها را بدهند، اما خبری نبود. بچهها یکییکی تمارض میکردند. من وسط چادر دراز کشیده بودم. پرده چادر بالا زده بود و بیرون کاملا دیده میشد. آمبولانس اورژانس پادگان دائم در حال رفتوآمد بود. یکی از بچهها از در چادر بیرون دوید:
- آهای بیا! آهای این حالش بههم خورده!
یکی دیگر از بچهها پشت سرش با پای برهنه بالا و پایین میپرید:
- بیا نفسش بند اومده! بیا!
آنوقت برگشت توی چادر و رو به من گفت:
- بخواب بیستوپنج! یالا چشماتو ببند!
کُد من بیستوپنج بود. اصلا آزاردهندهترین بخش سربازی برای من همین بود که به شماره صدایم بزنند. اسم و فامیل همدیگر را نمیدانستیم. تلاشی هم برای یادگیریاش نداشتیم. به همان اتیکت همدیگر را صدا میزدیم.
آمبولانس راهش را کج کرد و به طرف چادرمان آمد. خاک به هوا شده بود. من که در عمل انجامشده قرار گرفته بودم، شروع کردم خسخس کردن و سرفهزدن! زمینهاش را هم داشتم. بچهها برای همین من را بهترین گزینه برای تمارض میدانستند. اورژانسیها پایین پریدند و برانکارد را دم چادر گذاشتند:
- کدومه؟ کی حالش بد شده؟
همخدمتی اراکیام گفت:
- همون لاغره!
اورژانسیها بالای سرم آمدند. یکیشان دستش را روی پیشانیام گذاشت و با لهجه یزدی گفت:
- بیارینش بیرون! چقده لااااغره!
حتما با خودش فکر میکرد اگر تنگی نفس کاری با این سرباز نکند، حتما از شدت لاغری میمیرد. همخدمتیها دستوپایم را گرفتند و روی برانکارد انداختند و توی آمبولانس هُلم دادند. من هم چشمهایم را بسته بودم و حس بیمار در حال احتضار به خودم گرفته بودم. ناگهان بازویم سوخت. چشمهایم را باز کردم. مأمور اورژانس را دیدم که یک سوزن سرنگ را به بازویم فرو کرده است. بیحال و بیرمق پرسیدم:
- این چیه؟
با همان لهجه یزدی گفت:
- آمپوله! الآن راااحت میشی.
نمیدانم آمپول چی بود. همخدمتی اراکیام که پرستاری خوانده بود و توی آمبولانس هم بالای سرم بود، گفت:
- کورتونه!
به اورژانس رسیدیم. اورژانسیها به همخدمتیها گفتند:
- شما برگردین!
بچهها از اورژانس تا چادرها را توی آفتاب داغ برگشته بودند، به این امید که با این ترفندها بتوانند یکروز از اردو را کم کنند. من دستم را روی پیشانیام گذاشتم و خوابیدم زیر باد کولر. یکی، دوساعت بعد صدای ترق و تروق تیراندازی آمد. آموزش رزم شبانه بود. ملافه را روی سرم کشیدم و پهلو به پهلو شدم. دو، سه ساعتی راحت بودم. آخر شب بود که فرمانده گروهان به عیادتم آمد.
- چطوری بیستوپنج؟ خوبی؟
- بله، جناب سروان! خیلی بهترم.
- با پزشکت صحبت کردم. گفت امشب میتونی مرخص بشی و بیای توی چادرها بخوابی. پاشو!
خودم را به مردن زدم. نالیدم:
- یعنی حالم خوبه؟
- آره خوبی، پاشو دمپاییهاتو بپوش بریم.
دمپاییهایم را پوشیدم و دنبال فرمانده به چادر رفتم. بچهها از رزم شبانه برگشته بودند. نشستم. پقی زدم زیر خنده و گفتم:
- نقشهتون نگرفت؟
- برای تو که بد نشد. خوابیده بودی؟ حالا فردا میای اردو و حالت جا میاد.
هنوز حرف توی دهانش بود که فرمانده گروهان دم چادر آمد. با دستهایش دو طرف چادر را گرفت. کمرش را خم کرد و صدا زد:
- بیستوپنج!
- بله، جناب سروان؟!
- تو فردا لازم نیست بیای رزم. همینجا بمون کلمنها رو پر از آب کن! بچهها که برمیگردن، آب خنک برای خوردن داشته باشن... فهمیدی؟
- بله قربان، چشم.
فرمانده رفت و من زدم زیر خنده. کارد به بچهها میزدی خونشان درنمیآمد. این اولین و آخرین باری بود که لاغری به کارم آمده بود.