بحر طویلهای هدهدمیرزا / 16
ابوالقاسم حالت
مرحوم «ابوالقاسم حالت» (1371–1298)، ملقب به «ابوالعینک»، از شاعران و طنزپردازان چیرهدستی است که آثار ماندگاری از او به یادگار مانده. بخشی از آثار او، «بحر طویل»هایی است که چندین دهه پیش سرود و تعدادی از آنها سالها بعد، یعنی در سال 1363 در کتابی با عنوان «بحر طویلهای هدهدمیرزا» از سوی انتشارات توس انتشار یافت. خودش در مقدمه همین کتاب مینویسد: «این کتاب حاوی قسمتی از بحرطويلهایی است که نگارنده در طی مدتی متجاوز از سیسال همکاری با هیئتتحریریه هفتهنامه فکاهی توفیق سروده و در آن نامه به امضای هدهدمیرزا منتشر کرده است.» البته او خود را در این کار، ادامهدهنده مسیر «حسین توفیق» میداند و بعد از نقل روایتی مینویسد: «ساختن بحر طویل و امضای هدهدمیرزا، درواقع میراثی بود که از آن مرحوم برای من باقی ماند و این کار تقریبا تا آخرین سال انتشار توفيق ادامه يافت؛ زیرا هروقت که دنباله آن قطع میشد اصرار خوانندگان توفیق ادامه آن را اجتنابناپذیر میساخت.»
در ادامه مقدمه، زندهیاد حالت درباره قالب مهجور «بحر طویل» هم نکاتی را یادآور میشود که خواندنی است.
در ستون «طنز مستطاب» صفحه «غیرقابل اعتماد»، برخی از بحر طویلهای ابوالقاسم حالت را خواهیم آورد تا نمونههایی خواندنی از سرودههای طنزآمیز یک استاد طنزپردازی در یک قالب مهجور اما جذاب را عرضه کرده باشیم. بحر طویل این شماره، سرودهای است با عنوانِ «دزد باوجدان».
گشت يك دزد شب از پیشهی پر دلهرهی خویش پشیمان و سحر رفت به مسجد که کند توبه از آن کار زیانبار و وضو گیرد و بر درگه دادار نمازی بگذارد. چو وضو کرد و روان شد به شبستان، دم در دید که نعلین نو و قیمتی مجتهد آنجا بوَد و صاحب آن نیز سرش گرم نماز است و پی راز و نیاز است و در زمزمه باز است و سر رشته دراز است. چنان گشت بر آن کفش قشنگ از دل و جان خیره، که شد نفس بر او چيره و کمکم هوس توبه ز دزدی ز سرش پاك برون رفت و از آنجای که هرکس پی برهان و دلیلی است که با عذر موجه عمل خود دهد انجام، به دل گفت که: «چون روزی مخلوق، کم و بیش، مقدر شده از پیش، به تحقیق مرا قسمت مقدور جز این نیست که نان از ره دزدی بخورم. چون که چنین است، یقین است که مجبورم و معذور، گر امروز زنم دست به کاری که نشاید!»
گفت این با خود و نعلین بدزدید و روان گشت به بازار که آن را بفروشد. وسط راه، بهناگاه کشید از ته دل آه و به خود گفت که: «هرچند منم دزد، ولیکن دلم آنقدر سیه نیست که راضی بشوم مجتهدی عالم و آراسته با پای برهنه برود منزل خود. از طرف دیگر اگر کفش گرانقیمت او را سر جایش بنهم، رزق خودم لنگ شود. بِه که کنم فكر متینی که هم از مشکل او باز شود عقده و هم من به نوایی رسم آنگونه که باید.»
بعد اندیشهی بسیار، به يكمرتبه راهی نظرش آمد و خوشحال شد و رفت به منزلگه آن مجتهد و کوفت در و گفت که: «آقاست هماکنون به فلان مسجد و چون یافت فراغت ز نماز خود و میخواست که آید طرف خانه، خبردار شد از سرقت نعلین نو خویش و فرستاد مرا تا که شما را کنم از واقعه آگاه که يك كفش دگر زود برایش بفرستید که با پای برهنه به سوی خانه نیاید.»