• ۱۴۰۴ شنبه ۱۰ فروردين
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 5255 -
  • ۱۴۰۱ پنج شنبه ۲۳ تير

حمله به قلعه باستيل

مرتضي ميرحسيني

يك: كشور و بيشتر از آن پاريس در تلاطم بود. شاه اين تلاطم را نمي‌ديد و حتي آن را احساس هم نمي‌كرد. همراه با خانواده‌اش در ورساي زندگي مي‌كرد و از جريان حوادث و كشمكش‌ها فاصله داشت. خبرها به او مي‌رسيدند، اما انگار هيچ معنا و مفهومي برايش نداشتند. مي‌خواست قدرت و اختيارات سلطنتي را حفظ كند، اما نه خودش مرد اين كار بود و نه ياران و مشاوران لايقي داشت كه كمكش كنند. حادثه به حادثه، اقتدار پادشاه كمتر مي‌شد و «ملت» گام به گام به سمت تغيير همه‌چيز پيش مي‌رفت. به قول اشتفان تسوايگ «لغت ملت ظرف چند روز از حرف الفباي گرد و خاك گرفته به صورت بزرگ‌ترين و قدرتمندترين اصطلاح براي عدالت تبديل
 مي‌شود.»
 اما شاه، لويي شانزدهم - حداقل در آن مقطع، پايان بهار و شروع تابستان 1789 ميلادي - متوجه اين دگرگوني بزرگ نشد. حتي براي تظاهر به اقتدار و به تحريك اشراف، چند چهره نسبتا موجه و محبوب مثل ژاك نكر (وزير دارايي) را كنار گذاشت و به تبعيد فرستاد و با اين كارش، سدي كه راه سيل را بسته بود باز كرد. خودش نمي‌دانست چه كرده و آنچه كرده چه پيامدي خواهد داشت. چهاردهم جولاي در دفتر خاطراتش نوشت «امروز به شكار نرفتيم، گوزني شكار نكرديم.» اصلا خطري را كه در يك قدمي‌اش بود به ذهنش راه نمي‌داد و واكنش بعدي مردم را پيش‌بيني 
نمي‌كرد. 
دو: پاريسي‌ها خبر عزل و تبعيد نكر را دوازدهم جولاي شنيدند و آن را اعلام جنگ تلقي كردند. «در يك دقيقه مظهر شورش يعني پرچم سه‌رنگ جمهوري تهيه مي‌شود. بعد از چند دقيقه ارتش به همه‌جا حمله مي‌كند، زرادخانه‌ها غارت و خيابان‌ها مسدود مي‌شوند. روز چهاردهم جولاي، بيست هزار نفر از قصر رويال به سوي باستيل حركت مي‌كنند و چند ساعت بعد قلعه به تصرف مردم درمي‌آيد. سر فرماندهي كه از باستيل محافظت و دفاع مي‌كند روي نوك نيزه‌اي به رقص درمي‌آيد. اولين ستاره خونين انقلاب مي‌درخشد. هيچ‌كس قدرت مقابله با خشم ناگهاني ملت را ندارد. نيروهاي ارتشي كه دستور صريحي از ورساي دريافت نكرده‌اند، عقب‌نشيني مي‌كنند و عصر همان روز هزاران شمع روشن مژده پيروزي را در پاريس مي‌دهد.» خبر ناآرامي‌ها پاريس و درگيري‌هاي باستيل با تاخير به ورساي رسيد. شاه توان تصميم‌گيري نداشت و حتي از درك بزرگ خطري كه تهديدش مي‌كرد نيز عاجز بود.
 زدوخوردهاي باستيل را هم بخشي از ناآرامي‌هاي چندوقت اخير تصور كرد و بي‌اعتنا به آنچه در جريان بود، ساعت 10 شب به خواب رفت. «به چنان خواب عميقي كه حتي زمين‌لرزه جهاني هم او را بيدار نخواهد كرد. چه زمان هرج‌ومرج، بي‌باك و لجام‌گسيخته‌اي است؟ چه دوره بي‌شرمانه‌اي شروع شده كه حتي اجازه خواب خوش را هم به شاه 
نمي‌دهد؟»
 ساعتي بعد پيكي از پاريس رسيد. به او گفتند اعلي‌حضرت خواب است، اما اصرار كرد كه حتما بايد شاه را ببيند و با او صحبت كند. نگهبانان خوابگاه سلطنتي متوجه اهميت موضوع شدند و شاه را بيدار كردند. پيك كه هرزوگ ليانكور نام داشت گفت «باستيل ويران شده، فرمانده آنجا به قتل رسيده، سر او نوك نيزه از خيابان‌هاي شهر عبور داده مي‌شود.» شاه با وحشت گفت «اين كه شورش است!» پيك، تشريفات مرسوم را كنار گذاشت، جمله لويي شانزدهم را تصحيح كرد و با لحني خالي از ادب و احترام گفت «نه اعلي‌حضرت، اين انقلاب است!»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون