• ۱۴۰۴ شنبه ۱۰ فروردين
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 5255 -
  • ۱۴۰۱ پنج شنبه ۲۳ تير

آن روزهاي ساده

مهرداد احمدي‌شيخاني

روز 21 آبان كه به تهران رسيدم، ديگر يك آواره جنگي بودم، آواره‌اي كه قبل از هر چيز بايد به فكر سرپناهي باشد تا بتواند خانواده‌اي پراكنده را زير يك سقف جمع كند. آنچه از خانواده باقي مانده بود، دو برادر كوچك‌تر بودند كه قبلا سوار بر كفي يك تريلي (حتما بايد اين ماجرا را روزي تعريف كنم) به اراك رفته و در خانه دايي‌مان بودند و حالا من و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ هم به تهران رسيده بوديم. من به خانه پسرعمه‌ام رفتم و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ هم در خانه خاله مادرم مستقر شدند. واضح است كه همه اينها موقت بود و بايد هر چه زودتر فكر چاره مي‌كردم. وقتي به تهران رسيده بودم، لباسي كه به تن داشتم اينها بود، پيراهني ارتشي كه نمي‌دانم مال چه كسي بود و چطور به من رسيده بود، شلوار پارچه‌اي ساده كه برايم بزرگ بود و دمپايي كه هر دو لنگه‌اش مال پاي راست بود و يكي از آنها هم زنانه بود و البته پاي بي‌جوراب. چند روز بعد پسرعمه‌ام مرا براي خريد يك جفت كفش به ميدان امام حسين برد. بعد از كفش‌دار شدن به فكر افتادم كه به ساختمان مجلس شوراي اسلامي بروم و نماينده آن روز خرمشهر، يعني يونس محمدي را پيدا كنم و از او كمك بخواهم. براي همين، پرسان‌پرسان نشاني مجلس شوراي اسلامي كه در ساختمان سابق مجلس سنا مستقر بود، يافتم و به آنجا رفتم. آن روزها، مجلس شورا، حراست بسيار ساده‌اي داشت، همين كه گفتم از رزمندگان دفاع خرمشهر هستم و به قصد ديدن نماينده شهرم آمده‌ام، به محوطه مجلس راهم دادند. وقتي به سمت مجلس مي‌آمدم، دو، سه نوبت تاكسي عوض كردم. در يكي از آن تاكسي‌ها، راننده كه سر و وضع مرا ديد، پرسيد از كجا آمده‌ام. گفتم از خرمشهر و آواره جنگ هستم. راننده كه آدمي بسيار معمولي بود بعد از شنيدن نام خرمشهر، خيلي عادي گفت: «خرمشهر؟ همان كه مال عراق است؟»، تازه آنجا بود كه فهميدم هنوز خيلي مانده كه مردم بفهمند چه فاجعه‌اي اتفاق افتاده و ماجراهاي روزهاي بعد به من نشان داد كه نه تنها مردم عادي كه بسياري از صاحبان قدرت  نيز از عمق  فاجعه‌اي كه رخ  داده،  بي‌خبرند.
حدود ظهر بود كه موفق شدم يونس محمدي را ببينم. آشنايي مختصري از پيش از جنگ و قبل از آنكه نماينده مجلس بشود، داشتيم. قبل از جنگ دبير دبيرستان بود و من هم در زمان انتخابات از فعالين و ناظرين صندوق راي. مرا كه ديد سلام و احوالپرسي كرديم و گفت اينجا چه مي‌كني؟ ماجرا را برايش گفتم و اينكه برادرم شهيد شده و ما به تهران آمديم و الان نياز به سرپناه داريم. احوال هر كدام از دوستان را كه مي‌پرسيد، مي‌گفتم شهيد شده تا رسيديم به نام مرحوم محمدرضا عباسي، فرماندار آن روزهاي خرمشهر كه گفتم خبر دارم كه مجروح شده ولي نمي‌دانم بعد چه اتفاقي برايش افتاده. پرسيد حالا در تهران چه مي‌كني كه گفتم تازه رسيده‌ايم و هنوز هيچ كاري نمي‌كنم. گفت در ساختمان نخست‌وزيري، دفتري تشكيل شده براي پيگيري وضعيت آوارگان جنگي (همان كه بعدها شد بنياد مهاجرين جنگ تحميلي). گفت سرپرستي اين دفتر به اسماعيل زماني سپرده شده، برو آنجا به اسماعيل كمك كن. بعد دو نامه برايم نوشت، يكي خطاب به اسماعيل زماني كه فلاني را براي كمك فرستاده‌ام، به كارش بگير و يك نامه هم به بنياد شهيد و مرا به عنوان خانواده شهيد معرفي كرده و نوشته بود مساعدت لازم را انجام دهيد. ساختمان نخست‌وزيري نزديك بود. همان وقت رفتم آنجا. جلوي در ساختمان به نگهباني گفتم كه براي ديدن اسماعيل زماني آمده‌ام. گفتند برو طبقه دوم. الان كه فكر مي‌كنم، عجب همه ‌چيز آن روزها ساده بود. حتي اسم مرا نپرسيدند و بدون هيچ بازرسي بدني وارد ساختمان نخست‌وزيري شدم. در طبقه دوم يك نفر راهنمايي‌ام كرد كه به كدام اتاق بروم. اتاق نسبتا بزرگي بود با چند ميز تحرير ولي فقط دو نفر در آن بودند. يكي اسماعيل زماني و ديگري آقايي كه الان به خاطر ندارم كه بود. قبل از جنگ، يكي، دو بار اسماعيل را ديده بودم. از فعالين پيش از انقلاب بود و بين سياسيون كشور شناخته شده. نامه يونس را دادم. نامه را كه خواند گفت فردا صبح ساعت 8 اينجا باش. از ساختمان نخست‌وزيري بيرون آمدم و با نشاني كه يونس محمدي داده بود به ميداني كه امروز هفت‌تير نام دارد و ساختمان آن روز بنياد شهيد در ضلع غربي‌اش قرار داشت، رفتم. آقايي به نام مازندراني كه بعدها در شورش خياباني 30 خرداد 1360 توسط ميليشاي مجاهدين و با ضربات تيغ موكت‌بري به شهادت رسيد (حتما روزي وقايع آن روز را خواهم نوشت) نامه يونس را از من گرفت و معرفي‌نامه‌اي به من داد كه به جايي در تقاطع خيابان حافظ و جمهوري به نام پارك هتل بروم تا مساله اسكانم حل شود. در پارك هتل، يك سوييت در اختيارم گذاشتند و گفتند مي‌توانم خانواده‌ام را به آنجا انتقال دهم.
فردا صبح راس ساعت 8 در ساختمان نخست‌وزيري كارم را شروع كردم. اولين كاري كه اسماعيل به من سپرد، تماس با فرمانداري شهرستان‌هاي مختلف بود تا آمار تعداد آوارگاني كه به آن شهرها رفته بودند و محل اسكان و امكاناتي كه در اختيارشان قرار گرفته و نيازهاي فوري آنها را فهرست كنم. در نتيجه اين تماس‌ها معلوم شد كه تقريبا هيچ آماري وجود نداشت. اول گمان مي‌كرديم كه احتمالا اين افراد در مدارس اسكان يافته باشند ولي بعد معلوم شد كه به دليل شروع سال تحصيلي بيشتر آوارگان در اماكني مانند مساجد مستقر شده بودند و نياز فوري به زيرانداز و لباس و غذا دارند. گزارش‌هايي كه مي‌گرفتم همه حاكي از آشفتگي و حتي گاهي درگيري بين اين آوارگان و مردم محلي بود. روز سومي كه آنجا مشغول بودم، شهيد رجايي با حالتي برافروخته و عصباني به اتاق‌مان آمد. روي يكي از صندلي‌ها نشت و سرش را به دست گرفت. اسماعيل به كنارش رفت و سعي كرد آرامش كند. چند دقيقه كه گذشت و جو آرام شد، رجايي از اين گفت كه در شيراز وضعيت بدي پيش آمده. بسياري از آوارگان جنگ در صحن شاهچراغ ساكن شده بودند. وضعيت اسكان اين افراد و درهم‌آميختگي اين تعداد زياد به مذاق بعضي خوش نيامده و آن را هتك حرمت آن مكان دانسته، به شهيد دستغيب شكايت مي‌برند. آن شهيد هم در نمازجمعه خواهان برخورد با اين آوارگان مي‌شود. جماعتي هم بعد از نماز مي‌ريزند و آب به زير آوارگان مي‌بندند و با هجوم به آنان، از صحن شاهچراغ بيرون‌شان مي‌كنند. اين اتفاق بسيار بر شهيد رجايي گران آمده بود و از اسماعيل خواست گزارشي تهيه كند تا وضعيت و بحران پيش آمده و دليل آوارگي و شرايط اين همه مردم را براي مسوولان شهرهاي مختلف روشن كند. رجايي كه از اتاق رفت، اسماعيل از من خواست كه هر چه سريع‌تر ماوقع آن 35 روز مقاومت و آنچه طي خروج از آبادان تا رسيدن به تهران و به ‌خصوص وضعيتي كه به چشم خود طي 120 كيلومتري كه از آبادان تا ماهشهر و در بيابان از شرايط آوارگان ديدم را بنويسم. همان دم شروع كردم، صفحه به صفحه كه مي‌نوشتم، اسماعيل از من مي‌گرفت، چك و اصلاح مي‌كرد و مي‌فرستاد براي تايپ. شايد حدود 30 صفحه تايپي شد.
تا قبل از عيد در آن دفتر ماندم و بي‌مزد كار كردم. فقط يك‌بار يك چك‌پول به مبلغ دو هزار تومان از اسماعيل گرفتم تا به شوهرخاله‌ام بدهم براي عوارض خروج از كشور. در كويت كار مي‌كرد و از من كمك خواست تا بتواند عوارض خروج از كشور را بدهد. من هم اين مبلغ را از اسماعيل گرفتم. يك چك‌پول سبزرنگ بود. سبز روشن، تا آن روز چك‌پول نديده بودم. وقتي از آن دفتر رفتم، ديگر در ساختمان نخست‌وزيري نبوديم. كلي دنگ و فنگ پيدا شده بود. منتقل شده بوديم به ساختماني در خيابان اميراكرم. شده بود بنياد مهاجرين جنگ تحميلي با كلي پرسنل و حقوق‌بگير. جاي  من  ديگر  آنجا  نبود.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون