سر تهرانيها از مسووليتهاي سربازي بيكلاه ماند
بامداد لاجوردي
9 نفر بوديم كه مدرك كارشناسي ارشد داشتيم و ساكن تهران. خيال برمان داشته بود كه به همين بهانهها ميتوانيم مسووليتهايي كه سربازي را راحت ميكند به چنگ بياوريم اما وقتي كچل كرده به پادگان برگشتيم همه كارهاي خوب و راحت تقسيم شده بود و سر ما بيكلاه مانده بود.
خوب يادم هست كه روز اول، بعد از تقسيم گردانها، سربازي با پايه خدمتي بالا ما را به سمت آسايشگاهمان راهنمايي كرد. بعد گروهبان وظيفهاي با ابروهاي گره كرده وارد شد و توضيح داد كه طي دو روز بايد لباسها را سايز و موها را با نمره حداكثر 8 كوتاه كنيم و 5 صبح در آسايشگاه باشيم. او گفت حتما بايد نواري قرمز كنار شلوارمان بدوزيم. معنا و مفهوم نوار قرمز اين بود: سرباز دوره آموزشي هستيم، داراي مدرك تحصيلي دانشگاهي. مطابق خط و نشانهايي كه كشيده بودند وضع ظاهري موها و لباسم را راست و ريس كردم؛ شلوار را در ميدان حسنآباد تهران اندازه كردم و نواري قرمزرنگ را حاشيه آن دوختم. اساسا كچل كردن به خودي خود فشار رواني نداشت اما هنوز نفهميدم چرا كچلي سربازي اين حد از فشار به من وارد كرد و در برابر اين پيشنهاد دوستان كه موهايم را در يك مهماني ماشين كنم، بداخلاقي كردم پس رفتم آرايشگاه و از آرايشگري كه خود را طراح مد مو ميدانست، خواستم تا موهايم را كوتاه كند؛ هرچند اجراي اين مدل مو براي آن آرايشگر پرادعا توهينآميز آمد، اما انجام داد.حال بايد برنامهريزي ميكردم چطور خودم را 5 صبح به پادگان برسانم. نميتوانستم ماشين شخصيمان را استفاده كنم. در درجه اول نميدانستم وضعيت پاركينگ چطور است و دوم اينكه ممكن بود به اين زوديها بر نگردم و محبوبم گرفتار شود. خودش پيشنهاد داد تا در پادگان من را برساند كه من مخالف بودم. دليلي نميديدم به خاطر من، چنين مشقتي را به جان بخرد، چراكه من به سربازي محكوم شده بودم، نه او. اما در نهايت قرار شد من را تا ميدان آزادي برساند. ساعت 3 صبح بيدار شديم. مجبورم زودتر بيدار شوم و صبحانه مفصلي تدارك ديده شده بود. چيزي شبيه شام آخر، پرشكوه اما غمانگيز. وسايل را داخل ماشين گذاشتيم و ساعت 3و نيم به سمت ميدان آزادي حركت كرديم. پيش از اين هيچ تصويري از ساعت 4 و نيم صبح ميدان آزادي نداشتم. وقتي به ميدان رسيديم، آزادي غرق سربازاني بود كه از اين سو به سويي ديگر ميرفتند. 4 سرباز در يك تاكسي در هم فشرده شديم و رفتيم به سمت پادگان. جمعيتي جلوي دژباني منتظر بازرسي بودند تا مبادا موبايل، داروي خاص، مواد مخدر يا چاقو و... وارد پادگان شود. صف خيلي كند جلو ميرفت. هنوز وقتي چند رديف مانده بود نوبتمان شود، سرباز دژباني فرياد ميزد كولهتان را روي زمين خالي كنيد. لباس و خوراكيهايم را روي زمين ولو كردم. بازديدي كرد و اجازه ورود داد. راهمان را گرفتيم به سمت آسايشگاه گروهان. به آسايشگاه كه رسيديم تختها مرتب شده بود؛ ارشد گروهان مشخص شده بود و منشيها معين. اينها مسووليتهاي مهمي بودند؛ در ذهنم براي تصاحب آنها نقشه كشيده بودم. عليرغم برخي باورهاي اخلاقي، مصمم بودم تا روي برخي مزيتها مانند دانشگاه محل تحصيلم، يا دست به قلم بودنم يا تاهلم تبليغ كنم و اين مسووليتها را به چنگ آورم. چون كساني كه اين مسووليتها را برعهده ميگرفتند كمتر فشار ميآمد يا حتي ميتوانستند به ديگران دستور دهند. اينها را از بچههاي غيرتهراني كه يك شب زودتر از ما آمده بودند انتخاب كرده بودند لذا چيزي نصيب تهرانيها نشد.