روايت «اعتماد» از چهل روز بعد از فاجعه
بهشت زهرا، چلة دوم
همه در دی ماه مردهاند، اما رویش ننوشته کدامشان نمیخواست بمیرد. کدامشان آرزوها داشت برای زندگی. کدامشان برای زندگی بهتر راهی خیابان شده بود. کدامشان به مرگ طبیعی نمرده. قبرستان پر شده از جوان. خدا به مادرانشان رحم کند
غزل حضرتي
«به نگاهي بخوانم آيينهاي بيهمزبانم/ من بيتو دلتنگم بيتابم ويرانم»
باز گذارم به قطعه 329 افتاد. باز بهشتزهرا. باز صداي نوحه و بوي مرگ. رديف قبرهاي تازه و بدون سنگ قبر. گلهاي سرخ و سفيد پرپر شده روي مزار. ديگر خبري از نوحه و نوحهخوان نيست. سبك عزاداريها تغيير كرده. روي صندلي مينشينم، از همان صندليها كه ميچينند زير سايهبان جلوي مزار. صداي محمد اصفهاني ميپيچد در تازهترين قطعه خاكي بهشتزهرا. شانههاي آدمها تكان ميخورد. زني حدودا ۶۰ ساله رديف اول نشسته كه از ميزان بيتابياش ميشود حدس زد جوانش زير خاك رفته. بيتاب است، مثل همه مادرهاي جوان ازدست داده. بلند بلند با پسرش حرف ميزند؛ پسر ۳۵ سالهاش كه چهل روز است چشم از جهان فروبسته. تا اينجايش همه چيز عادي است. جواني از دنيا رفته، برايش دارند چهلم ميگيرند. يكي از اقوامش ميگويد «تير به قلبش خورده، در فرديس كرج، در آغوش مادرش جان داده.» همين چند كلمه همه چيز را عوض ميكند و اين چند خط ميشود، سختترين جاي ماجرا، از نگاه من. اما از نگاه آن زن كه قلبش دارد از سينهاش بيرون ميزند، همه روزها و شبهاي اين چهل روز، همه ساعتهايش، همه روزهاي بعد از اين چهل روز حتي، سخت است. سخت نه، جانفرساست، مرگ است. بايد جاي او باشي تا بفهمي چه ميكشد. برادران «حميد» همسن و سال او هستند. دو مرد جوان حدود چهل سالهاند. ايستادهاند بالاي سر قبر پر از گل. هقهق ميكنند. صورتشان را ميگيرند، سرشان را فشار ميدهند، قطرههاي اشكشان ميچكد روي گلهاي تازه مزار. هر از گاهي يكي آن يكي را بغل ميكند، دوباره در آغوش هم گريه ميكنند. راست ميگويند كه غم داغ برادر را، برادرمرده ميداند. صداي نوحه از مزار كناري ميآيد. اما صداي آهنگهايي كه اينجا پخش ميكنند، قلب آدم را ميتركاند.
«همه ميگن كه تو رفتي. همه ميگن كه تو نيستي... همه حرفاشون دروغه...» همه شعرهاي غمگين دنيا اينجا پخش ميشود. جوانترها اشكشان بند نميآيد، دوستانش زيرلب ميخوانند، زمزمه ميكنند، صورتشان را تندتند پاك ميكنند، من هم صورتم را پاك ميكنم. نميدانم چرا خجالت ميكشم. از كي، نميدانم. از نوشتن، از خاكسپاري و بهشت زهرا و قبر و چهلم و تاجگل كلافه شدهام. دلم ميخواست از زندگي بنويسم. از تابلوي بهشت زهرا بدم ميآيد. از پليليست غم و مصيبت حالم بههم ميخورد، از ديدن چهره جوانهاي زيبا، خندان، پر از زندگي ميخواهم دق كنم. اما اين حال و روز الان آدمهاي اينجاست، اين شهر است، اين وطن است.
حميد، پسري جوان، مانند باقي كشته شدههاي دي ماه بود. پنجشنبه 18 دي ماه، در فرديس كرج با مادرش راهي خيابان شده بود. همانجا در فرديس كرج، تير به قلبش خورد و در آغوش مادرش تمام كرد. حالا مادر مانده و پسري كه وقتي كه مرد، زل زده بود به چشمان مادرش و شايد دلش ميخواست مثل هميشه مادر، ناجياش باشد. عكس حميد روي مزار، مثل عكس بقيه كشته شدههاست؛ پر از نور و رنگ، پشتش درياست، خيره شده به دوربين، لبهايش دارد ميخندد. شبيه برادرانش است؛ بلندبالا، چشمانش پر از نور زندگي. چشمان برادرانش اما خالي شده. هيچ شوق زندگي در آنها نيست. سرد و خاموش، مثل چشمان الان حميد.
مردگان اين سال، عاشقترين زندگان بودهاند
«در خلوت روشن با تو گريستهام، براي خاطر زندگان و در گورستان تاريك با تو خواندهام، زيباترين سرودها را، زيرا كه مردگان اين سال، عاشقترين زندگان بودهاند.»
«عرشيا»، 17 سال بيشتر ندارد. مادرش و احتمالا خالهاش روي مزارش را با سليقه گل چيدهاند. هر دو خم شدهاند روي سنگ تازه، دلشان نميآيد بروند. عكس روي قبر پسركي را نشان ميدهد كه به نظر نوجوان ميآيد. او هم دارد مثل حميد ميخندد.
همه آرام گريه ميكنند. انگار هراسي در دلشان مانده كه نميتوانند فرياد مانده در گلويشان را رها كنند. يكي ميگويد «اون خانوم كيه داره فيلم ميگيره؟ ميشناسينش؟ بهش بگين نگيره. اصلا از چي داره ميگيره.» بغل دستياش ميگويد «چي ميخواد بشه؟ ديگه بدتر از اين؟ ولش كن.»
اين مزار هم نياز به نوحهخوان ندارد. هركس عكس عرشيا را ميبيند، دلش ميپكد. پسركي كه الان بايد مدرسه ميبود، شايدم داشت براي كنكور درس ميخواند، حالا عكسش رفته روي سنگي بر گوري.
دنيا در بهشت زهرا تمام ميشود. اينجا از گوشه و كنار صداي گريه و نوحه ميآيد. من اما سر شدهام، قبلا از قبرستان بيزار بودم. الان انگار بدم نميآيد هر چند وقت يكبار، راهي اينجا شوم و بنشينم گوشهاي و زل بزنم به سنگي. بعد براي خودم و براي صاحب قبر و براي همهمان اشك بريزم. در دلم، روي صورتم.
سنگهاي قطعه 329 تازهاند. آدمهاي زيرش هم تازهاند. خيليهايشان هنوز سنگ واقعي ندارند و فعلا همان سنگ مربعي توسي رويشان است كه اسم و تاريخ فوت را نوشته. همه در دي ماه مردهاند، اما رويش ننوشته كدامشان نميخواست بميرد. كدامشان آرزوها داشت براي زندگي. كدامشان براي زندگي بهتر راهي خيابان شده بود. كدامشان به مرگ طبيعي نمرده. قبرستان پر شده از جوان. خدا به مادرانشان رحم كند.