دار و دربار و خاطره
سهيلا انصاري
نمايش «ميرزارضا و اتاق زير شيرووني خونه كامرانميرزا» به كارگرداني حامد شيخي، كه اين روزها در سالن انتظامي خانه هنرمندان اجرا ميشود، تلاشي جسورانه است براي عبور از روايتهاي كليشهاي تاريخ و ورود به لايهاي ميان واقعيت، حافظه و تأويل. انتخاب «عالم برزخ» به عنوان بستر مواجهه ميرزارضا كرماني و كامرانميرزا، از همان ابتدا نشان ميدهد اثر قصد بازسازي صرف يك واقعه تاريخي را ندارد، بلكه ميخواهد تاريخ را به پرسش بكشد؛ هم تاريخ سياسي و هم تاريخ فرهنگي ما را.
نمايش با طرح ادعاي كامرانميرزا درباره مالكيت خانه هنرمندان در باغ فيشرآباد، خيلي هوشمندانه گذشته و حال را به هم گره ميزند. اشاره به تغيير نام و كاربري اين خانه، از باغ فيشرآباد و آنتوان فيشر تا خانه هنرمندان امروز، نمايش را از يك روايت خطي تاريخي خارج كرده و به نوعي تاريخنگاري انتقادي بدل ميكند؛ تاريخي كه مدام بازنويسي شده و مالكيت، هويت و حافظه در آن محل مناقشه است. از نظر اجرايي، طراحي لباسها كاملا در خدمت شخصيتپردازي قرار دارد و تناسب آن با دوره قاجار و ويژگيهاي فردي كاراكترها، باورپذيري اثر را بالا برده است. انتخاب بازيگران از ديگر نقاط قوت نمايش است؛ بازيها يكدست و كنترلشدهاند و بهخوبي ميان لحن تاريخي، طنز تلخ و نگاه انتقادي تعادل برقرار كردهاند.
طراحي صحنه با استفاده از المانهاي سنتي دوره قاجار و رنگ غالب قرمز، فضايي نمادين و پرتنش خلق كرده است. حضور مداوم ريسماندار كه ميرزا رضا بارها خود را از آن ميآويزد، نه تنها يادآور سرنوشت تاريخي اوست، بلكه به يك نشانه بصري تكرارشونده از خشونت ساختاري، سركوب و چرخه مرگ در تاريخ تبديل ميشود.
نمايش به خوبي از ارجاعات فرهنگي و سينمايي بهره ميبرد؛ نامبردن از بازيگران و فيلمسازاني چون جمشيد هاشمپور و ماجراي تغيير نامش در دوره پيش و پس از انقلاب، ايرج قادري، چنگيز وثوقي، خسرو شكيبايي و رضا بيكايمانوردي، لايهاي متاتئاتريكال به اثر ميافزايد و تاريخ هنر ايران را در كنار تاريخ سياست قرار ميدهد. پرداختن به عزتالله انتظامي، از حضور او در تئاترهاي سنگلج تا فيلم «گاو» اداي ديني است به حافظه تئاتري و سينمايي معاصر ايران و همچنين محل اجراي نمايش «ميرزا رضا». اشاراتي به مواردي نظير خطاب مردم به شاه با عنوان «سايه خدا روي زمين» يا جمله انتقادي شاه درباره «يك وعده كمتر غذاخوردن»، بهوضوح رويكرد انتقادي نمايش نسبت به قدرت و گفتمان سلطنت را آشكار ميكند؛ نقدي كه نه شعاري، بلكه در بستر روايت و كنايه شكل ميگيرد. استفاده از شعر «بُردي از يادم، دادي بر بادم...» با يادي از «پرويز خطيبي» به عنوان، ترانهسرا پيوندي احساسي ميان موسيقي، خاطره و روايت ايجاد ميكند و فضاي نوستالژيك اثر را تقويت ميسازد. همچنين اشاره به ميدان حسنآباد، كه زماني قبرستان و محل دفن ميرزا رضا كرماني بوده و امروز به آتشنشاني تبديل شده، نمونه موفقي از تقابل فراموشي و حافظه تاريخي در متن نمايش است.
نكته قابلتوجه ديگر در نمايش، بهرهگيري از پارچه پته در نمايش است. پته يك هنر سنتي و دستدوز ايراني است كه بهويژه در استان كرمان شناخته شده و يكي از صنايع دستي مشهور ايران بهشمار ميآيد. اين پارچه اغلب زمينهاي قرمزرنگ دارد و با نخهاي رنگي و دوختهاي دستساز تزئين ميشود، به ويژه با طرحهاي سنتي مثل بتهجقه، سرو، ترنج و درخت كه هر كدام نمادهاي خاصي در فرهنگ ايراني دارند. اين انتخاب در اجرا، علاوه بر ارزش بصري، لايهاي مردمنگارانه و فرهنگي به نمايش افزوده و آن را از يك روايت صرفا تاريخي فراتر برده است. در مجموع، اين نمايش اثري چندلايه، انديشمندانه و جسور است كه با تركيب تاريخ، هنر، نقد اجتماعي و عناصر آييني، تماشاگر را به بازانديشي در روايتهاي رسمي و فراموششده واميدارد؛ نمايشي كه نه تنها داستان ميرزا رضا كرماني، بلكه داستان نسبت ما با تاريخ را روي صحنه ميآورد.