زير سايه ترس
حسن لطفي
حكايت من و دوستان جواني كه با هم درباره وقايع اخير صحبت ميكنيم حكايت صحبتهاي قيصر و خاندايي در فيلم قيصر است. من پي آرامش و مهرباني هستم اما آنها پي لحظهاي ميگردند كه پاشنه بربكشند و چه و چه و چه بكنند. همهشان نه ! يك، دو نفرشان! تازه آنها هم ته تهاش خان دايي نميشوند اما مثل فرمان (شخصيت ديگر همان فيلم با بازي زندهياد ناصر ملك مطيعي) چاقوي خيالي را زمين ميگذارند و دلم خوش ميشود كه صبوري ميتواند از خشم كور و چه و چه و چه جلوگيري كند. اما همان روز وقتي قرار به ته بحث ميرسيم متوجه نگراني جوانها از يك چيز ميشوند. اينكه حرفهایشان جايي نقل شود و برایشان پرونده درست كنند! ترسي كه فهمش برايم سخت نيست. اين ترس را طي سالهاي مختلف در جاهاي متفاوتي كه حتي حرفهاي نرمال هم رد و بدل ميشده بارها شنيدهام. اصلا همين ترس است كه خيليها را در ردههاي مختلف وادار به سكوت ميكند. منظورم مردم عادي نيست. كساني است كه قد و قواره پست و مقامشان خيلي بلندتر از جايگاه مردم عادي است. اما يك جاهايي از ترس برخورد بد، از دست دادن مقام، اشتباه كردن، كوچكتر شدن سفره و كم شدن درآمد، لب ميبندند و آنچه در ذهن دارند را به زبان نميآورند.
اتفاقي كه انگار حكايت از نبود امنيت رواني در آن جايگاه و مملكت دارد. البته اينها همه حدس و گمان من است و تحقيق و پژوهشي پشتش نيست. اينكه به ذهنم رسيده هم يكي به ترس چند تن از دوستان جواني كه گفتم و مطالعه كتابي برميگردد كه قرار است با دوستاني جمعخواني كنيم. كتابي كه ربطي هم با عالم سياست ندارد از امنيت رواني در محيط كار ميگويد و قرار است به مديران شركتها حالي كند اگر پرسنل، مديران و... در سازماني كار كنند كه ترس فرمان ميدهد نه شجاعت و گفتوگو، آن شركت نه تنها كارايي كامل نخواهد داشت بلكه مصائب و مشكلات و خطرات زيادي براي كاركنانش و شركت ايجاد ميشود. نميدانم رفقايي كه قرار است با هم اين كتاب را جمعخواني كنيم بعد از مطالعه كتاب از شركت و سازمانها به مملكتها و كشورها و... رسيدهاند يا نه! اما نويسنده اين مطلب با ديدن آنچه در پيرامونش ميگذرد به اين يقين رسيده كه نگراني از امنيت اجتماعي و نظامي و... باعث شده تا طي سالهاي مختلف از امنيت رواني غافل شويم و فرصتهاي خوب با هم گفتوگو كردن را از دست بدهيم. با ايجاد خطوط قرمزي كه تصور ميكرديم براي حفظ ارزشها ضروري است ترس از اظهارنظر و... را به جان كساني انداختيم كه شايد اگر حرف دلشان را زده بودند امروز شرايط بهتري داشتيم. البته هنوز هم دير نيست. بايد از زير سايه ترس بيرون بيايم و نظر خود را بگويم و نگران از چه و چه و چه نباشم.a