گزارش «اعتماد» ازپايتخت سي و هشت روز بعد از آغاز جنگ
جريان زندگي در رگهاي تهران
شفق محمدحسيني
شنبه نهم اسفندماه سال گذشته همه قرارهاي كاري و غيركاري و نشستها و گردهماييها و وقتهاي دكتر و سونوگرافي و فيزيوتراپي به ناگهان كنسل شد. خيابان پر شد از خودروهايي كه برخي ساعتها در ترافيك ماندند و روزهاي بعدي صندوقهايشان را پر از باكسهاي آب معدني كردند و يخچالهايشان را تا سقف از مرغ و گوشت چيدند و حتي حالا بعد از 38روز هنوز هم نصف ذخيرهشان تمام نشده است. بعد از شنيدن آن صدايي كه كل پذيرايي خانهمان را لرزاند، شب قبلش و كل هفته قبل آن را هر شب با كابوس صداهايي كه درست نميشناختم از خواب پريده بودم. هنوز تفاوت صداي جنگنده و پهپاد و پدافند را به خوبي امروز نميدانستم. تازه چند روز بعد از آغاز جنگ بود كه در خبرها آمد آغازكنندگان جنگ، يك هفته آن را به دلايل امنيتي به تعويق انداخته بودند؛ همان يك هفتهاي كه همه طول آن را با اضطرابي عجيب به شب ميرساندم و هر روزش كه در نقطهاي مرتفع بر فراز تهران بودم، انگار تصور همه تصاوير روزهاي بعد آنكه در فيلمها و گاهي به وضوح با چشمهاي خودم ديدم، به من الهام شده بود. من به استقبال دودها و انفجارها و آتشهايي كه هنوز به قلب تهران اصابت نكرده بود، در ناخودآگاهم رفته بودم.
تعطيلات نوروز به پايان نرسيده بود كه به تهران بازگشتيم. از ايست بازرسي بابايي كه ميگذشتيم، مردي جوان با ريشهاي قهوهاي روشن، طوري وسط خيابان زل زده بود به افق كه انگار گم شده بود. مردان جواني كه اغلب ماسك به چهره داشتند، نگاهي به خودروها و داخلشان ميانداختند و اجازه عبور ميدادند. منظره كوهستاني تهران از دور ميدرخشيد و اين همان شهري نبود كه چند وقت قبل تركش كرده بوديم. اين را از اتوبان بابايي و بقاياي انفجارهاي اطرافش، از ساختماني در گوشه اتوبان صيادشيرازي و حتي ساختماني بالاي ميدان هروي كه همه اين سالها حتما صدها بار از كنارش عبور كرده بودم، ميشد فهميد. از خيابان مژده و ساختمانهايي كه همه مچاله شده بودند، چون اعصاب و روان ساكنانش. اين حجم از خرابي قابل باور و هضم نبود. شايد آنها كه در شهر وول نميخوردند و نميديدند، راحتتر بودند. آنها كه مينشستند پاي تلويزيون و اخبار را باور ميكردند و حتي از ايستهاي بازرسي هم ميترسيدند، اما ترجيح داده بودند تهران بمانند.
ويراني
تهران شبيه چند روز قبلش هم نبود حتي. همان روزهايي كه خانه يكي از اقوام نزديكم در غرب تهران سرپا بود و هنوز ديوارهايش و همه سازهاش و كل لوازمش مچاله نشده بود. همان روزي كه اهالي اين خانه شبها لااقل ميتوانستند چند ساعتي بخوابند نه مثل حالا كه همه تختها و وسايل خانهشان تكهتكه و ريزريز شده است. حتي دلم نيامد براي ديدن خانه بروم. خانهاي كه پر شده بود از تكه سنگهاي بزرگ و دود و ديوارهاي فرو ريخته و سياهي. صداي مادر خانواده از ته چاهي عميق ميآيد وقتي همان دو كلمه حرف را در جواب از پشت تلفن ميدهد و مدام تكرار ميكند كه اگر پسرك جگرگوشهام در خانه مانده بود و زير آوار، چه ميكردم؟ تا يك ساعت پيش از انفجار در خانه بودند كه همسايه ميگويد در اخبار گفتند اين محله را خالي كنيد و قرار است حمله كنند. زن در خانه ميدويد و گريه ميكرد و فرياد ميكشيد. گربهشان از ترس جايي پنهان شده بود و اهالي خانه تنها مدارك مهم شخصي را ميتوانند بردارند و خدا ميداند كه با چه اضطرابي آخرين لحظههاي زندگي در خانه امن خود را تجربه كردند. خانهاي كه در آن بارها گريستند و خنديدند و دور ميز آشپزخانه و روبه پنجره پرنور و قشنگ آن شام خوردند و با هم گفتوگو كردند و نقشه كشيدند براي روزهاي معمولي آينده كه به ناگهان دود شد و حالا در تصاويري كه برايم ميفرستد، از خانهشان تنها همان نماي روبهروي آشپزخانه انگار همان است كه سابق بود. تنها بخشي از سالن پذيرايي باقي مانده است. پسرش يكسال بود كه براي كنكور كارشناسي ارشد درس ميخواند و حالا نميداند اصلا ميتواند از پس كنكور برآيد يا نه؟ مادر خانواده ميگويد نگران خانه ويرانم نيستم، فقط ميخواهم زودتر جنگ تمام شود و اين اضطراب روز و شبم پايان بگيرد. ديگر طاقت ندارم. در روزهاي آينده اعضاي نزديك دور و آشنا برايشان غذا ميآورند و چند نفري هم براي كمك و جمعآوري وسايل ناچيزي كه سالم مانده، ميروند. ولي با چند روز و چند ماه اين خانه، خانه نميشود.
احساس هراس و ناامني كودكان
دخترك پنج سالهاي كه تنها يك هفته از سي و هشت روز جنگ تا لحظه نگارش اين گزارش را در تهران نبود، به قول مادرش دختر درونگرايي است كه همه چيز را ثبت ميكند، اما كمتر دربارهاش صحبت ميكند. اطرافيانش ميگويند از همان روز اول فهميد اتفاق عادي نيست. اين صداهايي كه ميشنود و پدر هم به او ميگفت كه صداي ترقهبازي است. خانهشان در مركز تهران است و حجم صداها چند شب زياد ميشود كه والدينش شبها گوشهايش را ميگرفتند تا حداقل وقتي در خواب است صدايي نشنود. اما از نگاه و كلمات و اضطراب اطرافيان و اخباري كه مدام اين روزها با صداي بلند در اغلب خانهها پخش ميشود، كلمهها و جملههايي را از بر ميشود. يك روز كه با پدرش بيرون بودند، به محض اينكه به خانه ميرسد به پدر ميگويد: بابا بيا باز افسريه رو زدن! گاهي هم چون طوطي جملههاي بزرگترها را تكرار ميكند. والدينش زياد او را بيرون نميبردند و همين كودك را كلافه كرده بود. اما از آن بچههايي بوده كه خودش را با همه آن امكاناتي كه دارد سرگرم ميكند و به روي خودش نميآورد. مادرش ميگويد چند ساعتي در روز را با اسباببازيهايش در حمام بازي ميكرد و گاهي هم در پاركينگ با پدرش دوچرخه و اسكوتر بازي ميكرد و همچنان ميكند. اما آن چند روزي كه از تهران به شمال رفتند، براي دخترك رويايي قشنگ و تمام عيار بود و باز در روز بازگشت، بهانه ميگرفته و مدام در خودش بوده كه حالا چطوري برگردم تهران؟ مادرش ميگويد در همه اين مدت بهانه ميگيرد و حتي چند لحظه هم حاضر نيست از من و پدرش دور باشد. بعد از بازگشت به تهران هم مدام به والدينش ميگفته كه من اين شهر را دوست ندارم و برويم شمال زندگي كنيم و تا چند روز با بغض و گريه بوده و كمكم او هم چون همه ساكنان تهران، به اين شرايط عادت كرده است.
مادر سه دختر كه فرزند سومش هنوز دوسالش هم تمام نشده، ميگويد دختر كوچكم صداها كه زياد ميشد، ميرفت و زيرصندلي مخفي ميشد. بچهها مهمترين مسالهشان ماندن در خانه بوده است. اين را اغلب والديني كه تهران ماندند، ميگويند. برخي تا پاركها يا خانههاي كودك نزديك خانه خود، اگر باز بودند، ميرفتند و برخي هم ترجيح ميدادند در خانه بمانند و در نهايت در ساعتهاي ميان روز و بعدازظهر كه امنتر بود و صداها كمتر، با خودرو دوري در شهر ميزدند. اما آنچه مسلم است ترس مزمني است كه هر كودك بسته به رفتار ديگران و درك و تشخيص خود، به نوع متفاوتي با آن مواجه ميشد. اما اغلب بيشتر بهانهگير ميشدند. برخي والدين هم به دليل اينكه فرزندان نوجوانشان ترجيح ميدادند در تهران بمانند، كل مدت جنگ را در خانه خود باقي ماندند تا كنار فرزندانشان باشند و برخي هم مدام در رفت و آمد ميان تهران و شهري ديگر بودند. برخي والدين هم با فرزندانشان بيش از گذشته بازي ميكردند و وقت ميگذراندند يا با هم غذا يا شيريني و نان ميپختند تا اين روزهاي كشدار كمي زودتر بگذرد.
مردي كه دختري يازده ساله دارد و ساكن منطقه لويزان هستند، ميگويد كه حجم صداها و لرزشها آنقدر زياد بود كه شبهاي بسياري دخترم با لرز و وحشت از خواب ميپريد. در آغوشش ميگرفتم و آرامش ميكردم. اما اين تكرار مداوم، همه روح و روانش را به هم ريخته است، هر چند كه او هم ميگويد تلفيق صداهاي انفجار با رعد و برق سبب شده بود برخي شبها رعد و برق را با صداي انفجار اشتباه بگيرد و دخترش چقدر به او خنديده بود! آنها هم تنها چند روز از تهران رفتند و بيش از سي روز را در تهران ماندند. اما به دليل اينكه در يكسال، اين دومين جنگي بود كه رخ ميداد، براي اغلب افراد، حتي كودكان، تكرار صداها هر چند همراه با ترس بوده، اما عاديتر از قبل شده است. برخي والدين سعي ميكردند با شاد كردن فضا و بازي حال كودكان را تغيير دهند.
آنها كه در تهران مانده بودند، حواسشان بيش از گذشته به يكديگر بود. همه با حلقههاي نزديك دوستان و آشنايان خود كه در تهران مانده بودند مرتب تماس ميگرفتند و از حال هم باخبر ميشدند. اگر كسي كاري داشت كه از دست ديگري برميآمد، دريغ نميكرد. آنها كه تهران بودند حتي به خانههاي آنها كه نبودند سر ميزدند و به آنها اطمينان ميدادند كه صداها و انفجارهاي ديشب در محلهشان، آسيبي به خانه و زندگي آنها نزده است.
زني كه ساكن محله رسالت است و صداي انفجارها و حجم تخريب اطراف خانهشان زياد بود و اغلب شبها هم به دليل فعاليت همسرش در جنوب تنها بوده، ميگويد كه از صداها و انفجارها نميترسيدم و ترجيح ميدادم در خانهام بمانم كه امنترين جا براي من بود و همچنان هم هست. اقوام و دوستان اصرار ميكردند كه بروم پيش آنها، اما خانه خودم آرامش بيشتري داشتم. ميگويد از مرگ نميترسم. تنها نگران همسرش در جنوب است كه شيفت كاري دو هفتهاي دارد و در رفت و آمد بوده است. همسرش يكبار به تهران آمده كه به دليل توقف پروازها بيشتر از 25ساعت در راه بوده است. حالا هم قرار است چند روز ديگر بازگردد.
قطعي اينترنت و نگراني آنها كه خارج از ايران بودند
اما برخي كه قوم و خويش و عزيزي در خارج از مرزهاي ايران داشتند، اين سي و هشت روز را به سختي گذراندند. با وجود قطعي اينترنت از همان ابتداي جنگ، در روزهاي اول كه امكان هيچ تماسي وجود نداشت و اگر هم از داخل ايران ميتوانستي تماس بگيري، بايد هزينه بسياري را پرداخت ميكردي. برخي بستههاي ويژه مكالمه خارج از كشور را خريداري كردند كه با آن هم در ازاي مبلغي حدود 600هزار تومان ميتوانستي حدود نيم ساعت تلفني صحبت كني. زني كه دخترش در يك كشور اروپايي تحصيل ميكند، ميگويد كه هر بار تماس ميگيرم، حتي زماني كه جواب نميدهد هم حدود صدهزار تومان از مبلغ كسر ميشود. به آنها كه خارج از ايران بودند و اخبار ضدونقيض را در ميان صداهاي دريغ شده خانوادههايشان ميشنيدند، روزهاي سخت و طولاني و پراضطرابي گذشت. خيلي از آنها حتي نتوانستند تبريك عيد را درست و حسابي به خانوادههاي خود بگويند. مگر چند دقيقه ميشود پشت خط تلفن بدون ديدن تصوير عزيزانت با خيال راحت صحبت كني؟ زني كه خواهرش سوئد است و به تازگي صاحب فرزندي شده است، ميگويد همه آن چند ثانيه را هم خواهرم گريه ميكرد. اصلا نفهميديم چه به هم گفتيم و شنيديم.
روياي تهران
در روزهايي كه تهران نبودم، بيش از هميشه دويدم. يك كتاب به نام در جنگلهاي سيبري را تمام كردم. دچار بيشفعالي مزمن شدم كه حتي يك لحظه آرام و قرار نداشتم. آنقدر دويدم كه پاي راستم از انگشتها تا قوزك پا آنقدر درد ميگرفت كه هر شب از خواب بيدار ميشدم. انگار به دردش عادت كرده بودم. ميان مه، باران، ميان باد و آفتاب، با تصوير ماهيگيراني كه تورهايشان را به دريا ميانداختند و جمعيت كلافه تهرانيهايي كه در ساحل پيادهروي ميكردند و روزهاي كشدارشان را ميگذراندند، ميدويدم. از كنار آدمهايي رد ميشدم كه خودشان را پيچيده بودند در فراموشي بوي دريا و صداي دريا و يك كشتي كه مدام دور و نزديك ميشد و قرار بود انگار كه خبر پايان جنگ را براي ما بياورد. با خيال خودم ميان دويدن، سوار كشتي ميشدم و به سيبري ميرفتم و كنار درياچهاي ميماندم كه نويسنده كتابي كه گفتم، شش ماه در آنجا زيسته بود. شبها اما باز ميگشتم به روياي تهران؛ بوي خيابان و كوچه و خانهمان. بوي تكتك گياهاني كه با بهار، از پيچ كوچه كه ميگذشتم، ميآمد. شبها تهران بودم و روزها در روياي سيبري در ساحل ميدويدم. گاهي شبها درد پاي راستم، روياهايم را ميشكافت و مرا به قعر دريا ميانداخت. آنقدر رويا بافتم و دوباره شكافتم تا به تهران رسيدم به اتوبان بابايي، به خروجي امام علي، حالا خروجي صيادشيرازي. از همان ابتداي بابايي با اولين تصاوير كوهستاني شهر تهران دلم آرام گرفت. دلم قرص و محكم شد. بوي تهران آمد. تنها نقطه مشترك همه خانههايي كه از دور ميبينم، ضربدر چسب پشت شيشههاست كه به مساوي در همه نقطههاي تهران به چشم ميآيد. همه چسبها بيرنگ هستند و ضربدري؛ اينجا تهران است. سي و هشت روز تا لحظه نگارش اين گزارش - دوشنبه عصر و هماكنون باز صداي پدافندها ميآيد- از جنگ گذشته است و تقريبا اغلب آن جمعيتي كه خانههايشان را در روزها و هفتههاي اوليه جنگ ترك كردند، به تهران بازگشتند و همه در انتظارند كه نهايت چه ميشود؟
در اولين روزهاي بازگشت، سرما خوردم و چند شب و روز فقط لرزيدم. انگار تازه داشتم اين پنج هفته جنگ را هضم ميكردم. با داروهاي سرماخوردگي به خواب ميرفتم و شب آنقدر سرفه ميكردم و همچنان ميكنم كه مدام از خواب بيدار ميشوم. صداهايي كه شبها كم و زياد ميشد هم انگار ديگر فرقي به حالم ندارد. فقط ميخواهم اين سرماخوردگي زودتر رخت ببندد از تن و جانم تا بتوانم بروم قشنگ همه سر و شكلِ شهر را خوب برانداز كنم. خيابانها را بالا و پايين كنم و از كوهستاني كه سالهاست بالا و پايين ميروم، ديدن كنم. اين خيابانها بوي باروت و زخمهاي عفوني ميدهد، اما آنچه اين يك هفته در چشمهاي مردم ميبينم بيشتر از بوي باروت، بوي زندگي است. انگار همه ترسهايشان با بارانهاي طولاني و ممتد فروردين شسته شد و رفت. هوا آنقدر تميز است كه صبح دوشنبه از ميدان هروي، خطالراس دارآباد را آنقدر واضح ميبينم كه باورم نميشود.
زندگي ادامه دارد
وارد همان پاركي ميشوم كه در اسفندماه دربارهاش برايتان نوشتم. آخرين روزي كه در اين پارك دويدم انفجارها نزديك بود و در نهايت هم در همان روزهاي ابتدايي جنگ، انفجاري در اين پارك رخ داد كه هنوز در ميان پارك اثرش ديده ميشود. حفره را پر كردهاند، اما بخشي از سنگفرش پيادهرو از بين رفته است و چند درخت كهنسال. دوشنبه 17فروردين است و آسمان مدام ابري و باز آفتابي ميشود. پارك پر از جمعيت كودكاني است كه براي بازي آمدهاند و اصلا شبيه يك روز جنگي نيست. بعد از سپري شدن سي و هشت روز از جنگ، پس از وقوع دو جنگ در يكسال، انگار بچهها هم سادهتر شرايط را ميپذيرند. ديگر نگراني در چشمهاي عابران نيست. پيرمردان مشغول بازي شطرنج و تخته زير آلاچيق هستند. باقي افراد هم روي نيمكتهاي پارك نشستهاند و برخي ورزش ميكنند. بچهها از سرسرهها بالا ميروند. همه جا سبز است و آفتاب از پس ابر بيرون ميآيد. مردي با ويلچر به پارك آمده است و يك پرتقال در دست دارد و كنار درخت ارغوان، مرد ديگري كه شبيه پسرش است، از او تصويري ثبت ميكند. خيابانها و مراكز خريد اطراف پارك هم باز هستند و مردم بيشتر از روزهاي قبل در خيابانند و خريد ميكنند و به امورات روزمره خود ميپردازند. در پيادهرويي دو جوان مشغول كشيدن گل هستند و بيپرواييشان بيشتر از قبل است و دود را چنان فوت ميكنند در پيادهرو كه براي لحظهاي گيج ميشوم. اينجا انگار بوي جنگ نميآيد. اين جمله را تمام نكردهام كه صداي پدافندها نزديكتر و طولانيتر ميشود و صداهاي ديگري هم به آن اضافه ميشود. به مادرم هر چه ميگويم فقط پدافند بودند، باز هم باورش نميشود و ميگويد حتما چيزي بوده كه صداي پدافند آمده! هر كس تحليل خودش از شرايط را دارد. مدام دنبال صداها ميگردد. شبهايي كه صدا كمتر است، بيخواب ميشود و ميگويد منتظر بودم صداها بيايد و تمام شود و بخوابم! باورش نميشود انگار كه دير يا زود بالاخره صداها هم تمام ميشود و همه اين روزها را روزگاري از ياد ميبريم و دوباره پس ذهنمان همان گفتوگوهاي متداول و زندگي عادي جريان پيدا ميكند. روزهايي كه باز به گلهاي ريز زردي كه از ديوار همسايه بيرون زده است، لبخند ميزنيم و پريدن كبوتري از كنارمان با بالهاي سپيد و خاكستري و آن ته رنگ كبود زير بالهايش، حس خوشايندي برايمان ايجاد ميكند.