جنگ ناتمام؟
حميد روشنايي
جنگها غالبا به دو صورت پايان مييابند: اول آنكه يكي از طرفين شكست بخورد و تسليم شود مانند جنگ جهاني دوم كه آلمان نازي شكست خورد و متفقين اين كشور را اشغال كردند و دوم آنكه ترك مخاصمه صورت گيرد و طرفين به نتيجه برسند كه بهتر است صلح كنند و جنگ را كنار بگذارند. مانند صلح وستفالي (1648) كه در آن جنگهاي سي ساله به پايان رسيد و نظام مدرن كشور - ملت شكل گرفت. اما جنگهاي بسياري نيز بدون نتيجه و پايان مشخص به صورت نه جنگ و نه صلح در ميآيد. نمونههاي بارز آن را ميتوان در جنگهاي صليبي در تاريخ، جنگ كرهشمالي و جنوبي و توافقات صلح رژيم صهيونيستي با فلسطينيها و همسايگانش دانست (كه اگرچه نامهاي پرطمطراقي مانند صلح اسلو، كمپ ديويد و... را به دوش ميكشد اما هر لحظه احتمال دارد، اسراييل آن را نقض كرده و به سرزمينهاي اشغالي و كشورهاي پيرامون حمله كند). دلايل ايجاد جنگهاي ناتمام را ميتوان در ريشهدار بودن تنازعات، عدم پذيرش شكست يا ناتواني در به پيروزي رسيدن دو طرف، ماهيت نظامهاي سياسي (كه خواهان ادامه جنگ هستند)، دخالت قدرتهاي بزرگ و كشورهاي ديگر در جنگها، نبود اجماع بينالمللي براي صلح و آشتي و دلايل فرهنگي و ايدئولوژيك، دانست. اين شرايط ميتواند حتي پس از امضاي قرارداد صلح بين كشورها نيز به وجود آيد. مانند آنچه براي آلمان پس از جنگ جهاني اول ايجاد شد. در حالي كه دولت آلمان شكست را پذيرفته بود و سلاح را بر زمين گذاشت، مردم و نخبگان نتوانستند اين حقارت را بپذيرند و در درون جامعه، جنگ همچنان ناتمام باقي ماند تا آنكه هيتلر زمان امور را به دست گرفت و جنگ را ادامه داد. قبول آتشبس توسط ترامپ در روزهاي اخير، اگرچه براي او يك شكست محسوب ميگردد (زيرا وي تهديد كرده بود اگر مقامات ايراني به پاي ميز مذاكره نيايند، بمباران زيرساختها را دوباره شروع خواهد كرد)، اما بايد بپذيريم كه براي ما نيز امتيازي محسوب نميشود. شرايط نه جنگ و نه صلح ميتواند به دو صورت شكل گيرد:
1- آتشبس فرسايشي. در اين مورد، بدون هيچ قرارداد صلحي و ارادهاي براي پايان جنگ، كشورها منتظر آينده ميمانند.
درحالي كه نيروهاي نظامي آنها در حالت آمادهباش بهسر ميبرند و ممكن است با خستگي و فرسودگي مواجه گردند.
2- مذاكرات بدون دستورالعمل (منديت). در اين شكل نيز اگرچه دولتها به دنبال ايجاد صلح هستند اما يك طرف ميتواند با يك بازي پنهان، مذاكره را طولاني كرده و مسائل مختلف را پيش كشيده و منتظر زمان مناسب جهت حمله و ضعيف شدن، طرف مقابل گردد تا ضربه نهايي را وارد كند.در هر دو صورت، طولاني شدن شرايط جنگ ناتمام، براي ما كه از نظر اقتصادي دوران تحريم را گذارنده و اكنون نيز گلوگاه كشور يعني تنگه هرمز مسدود ميباشد، مناسب نيست و بايد چارهاي براي خروج از آن انديشيده شود. براي گذر از اين شرايط: اولا ميبايست از همه امكانات و اهرمها جهت خروج سريع استفاده شود و نبايستي در دام دشمن بيفتيم كه خواهان طولاني كردن آتشبس و مذاكرات بينتيجه ميباشد. ثانيا بايد از ديگر اهرمهاي ممكن براي افزايش فشار به طرف مقابل بهره ببريم. براي مثال ميتوانيم با بستن تنگه بابالمندب و ناامن كردن درياي سرخ، موجب افزايش بهاي نفت و تردد به منطقه گرديم. ثالثا با افزايش خلاقيت و پيشنهادات ديپلماتيك، حل مسائل فيمابين و يافتن راهكار جهت خروج مسالمتآميز از اين شرايط را سرعت ببخشيم. رابعا با بهرهگيري از روابط با كشورهاي دوست، سعي در بالا بردن فشار به دشمن جهت به نتيجه رسيدن مذاكرات نماييم.
در هر صورت، «جنگ ناتمام» ميتواند شرايط سختتري را نسبت به جنگ نظامي و تحريمها به شكل جداگانه داشته باشد. تلاش براي حل اين موضوع، نياز به گفتوگو و توجيه مردم و بهرهگيري از متخصصان دارد. زمان را نبايد در اين شرايط از دست داد.