• 1405 دوشنبه 13 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6307 -
  • 1405 دوشنبه 7 ارديبهشت

ايراندخت محصص و آثارش در زيبايي‌شناسي هنر معاصر ايراني چه اهميتي دارند؟

انديشيدن با موسيقي رنگ‌ها

نفيسه ضرغامي

ايراندخت محصص (۱۳۱۱-۱۴۰۵) پيانيست، نقاش ونظريه‌پردازي بود كه در خانواده‌اي فرهنگي و نام‌آور چشم به جهان گشود. خانواده‌اي كه در آن كلمه و تصوير همچون دو جريان موازي، در نشو ونماي هنر نوگراي ايران دخيل بودند. مادرش، سرور محصص، شاعر وخوشنويس گيلاني با تخلّص «مهكامه» از نخستين زنان پيشگام و فعال حقوق زنان و عضو هيات‌رييسه كنگره نويسندگان نيز بود. پدرش، عباسقلي محصص، قاضي و حقوقدان، با شخصيت منظم و سختگيرانه‌اش ساختاري دقيق و منسجم به تربيت فرزندان بخشيد. شرايط فرهنگي حاكم بر اين خانواده، متانت و انضباط رفتاري و حساسيت زيباشناختي را تثبيت مي‌كرد؛ فضايي كه به‌مثابه يك بستر ادراكي عمل مي‌كرد و به‌تدريج در شكل‌گيري نحوه نگاه و الگوهاي دريافتي از جهان نقش داشت. ايراندخت و اردشير محصص در همين بستر پرورش يافتند؛ بستري كه نه صرفا محيطي عاطفي، بلكه نوعي «زيرساخت ادراكي» بود و آنان را براي نقش‌آفريني در تكوين هنر نوگراي ايران آماده كرد. 
ايراندخت تحصيلاتش را در دانشكده هنرهاي زيباي تهران آغاز كرد و در سال ۱۳۴۳ فارغ‌التحصيل شد. سپس براي ادامه كار به اِكول دو بوزار پاريس رفت و در فضايي تنفس كرد كه هم نقاشي آكادميك و هم هنر نوگرا در آن جريان داشت. يك دوره تخصصي ديوارنگاري نيز در ۱۳۵۵-۱۳۵۶ گذراند؛ اما با وجود اين تجربه‌ها، روح او بيش از همه به دنياي آرام و آهسته رنگ تعلق داشت. پس از بازگشت به ايران، از سال ۱۳۴۷ در دانشكده هنرهاي زيبا به تدريس پرداخت و نقشي مهم اما كم‌صدا در شكل‌گيري نگاه بصري نسل‌هاي مختلف ايفا كرد.
شيوه تدريس ايراندخت محصص تلفيقي كم‌نظير از دقت، آرامش و ژرف‌بيني بود. رويكردي كه به‌روشني با منطق دروني آثارش همخواني داشت. او آموزش رنگ را با تفكيك بنيادهاي آن، به سياق امپرسيونيست‌ها، آغاز مي‌كرد. اما شيوه او صرفا حاصل تجربيات فردي نبود؛ بلكه سازوكاري براي تبيين نحوه عملكرد ادراك محسوب مي‌شد. در نگاه او، رنگ بسان يك رخداد است؛ رخدادي كه در نسبت ميان نور، همنشيني رنگ‌ها و لحظه ادراك پديد مي‌آيد. از همين منظر بود كه ايراندخت باور داشت نقاشي از موضوع آغاز نمي‌شود، بلكه از لحظه‌اي شروع مي‌شود كه در آن يك واقعيت بصري فعال مي‌گردد. اين رويكرد، صورت‌بندي شخصي او از امپرسيونيسم بود؛ نه به‌مثابه يك مكتب تاريخي، بلكه همچون سازوكاري ادراكي براي فهم جهان.
توجه به بُعد موسيقيايي رنگ كه از آن با عنوان «آزادسازي رنگ» ياد مي‌شود، از مهم‌ترين حوزه‌هايي بود كه انديشه زيباشناختي ايراندخت محصص را به خود مشغول مي‌كرد. در اين رويكرد، رنگ ديگر تابع فرم يا نقش‌پذير از موضوع نيست؛ بلكه به عنوان سازه‌اي مستقل عمل مي‌كند و توانايي آن را دارد كه ساختار بصري اثر را بر مبناي ريتم، تنش و هارموني دروني خود سامان دهد. كشف قابليت انتزاعي رنگ، همان گزاره بنيادي‌اي است كه براي امپرسيونيست‌ها موضوع نقاشي را از «بازنمايي» به «فرآيند نقاشانه» سوق داد و همين تغيير نگرش، سازوكارهايي را پديد آورد كه راهي تازه براي ادراك نقاشي گشود.
ايراندخت اين مفهوم را نه صرفا در مقام يك تفسير هنري، بلكه به عنوان تجربه زيسته نقاشانه در كار خود وارد كرد. رنگ در آثار او، هويتي موسيقيايي دارد؛ به‌طوري‌كه ضرباهنگ و مكث، در لحظه‌هايي خاص به اوج مي‌رسيدند. اين سازمان‌دهي موسيقايي رنگ، نوعي پويايي دروني ايجاد مي‌كند كه اثر را از توصيف به «شدن» مي‌برد؛ درست همان نقطه‌اي كه نقاشي تبديل به جريان و نگاه تبديل به شنيدن مي‌شود.
در اين ميان، برداشت ايراندخت محصص از كمال‌الملك نيز كاملا با همين روش‌شناسي دروني او هم‌خوان است. او معتقد بود پس از بازگشت كمال‌الملك از اروپا، نيت او وارد كردن هنر غربي به ايران نبود؛ بلكه تلاش داشت نوعي «هنر بين‌المللي» را در ايران بسط دهد؛ هنري كه زبانش جهانشمول است، نه وابسته به قوميت يا گرايش سبكي خاص (1) . اين نگاه به كمال‌الملك در حقيقت بازتابي از انديشه خود ايراندخت نيز بود: هنرمندي كه تجربه بصري را آزاد از مرزبندي‌ها مي‌ديد و آن را در بستري گسترده‌تر و معاصرتر مي‌فهميد.
ايراندخت ساختار دروني خود را بر همين منطق استوار كرد. در يك نگاه كلي، گستره تجربيات عملي او در سه محور برجسته سامان مي‌يابد: پرتره‌نگاري، منظره‌پردازي و بازنمايي موضوعات اجتماعي؛ از زنان شاليكار تا تجمعات انساني شكل‌گرفته حول كنشي مشترك. اما در زيرساخت اين تنوع، پيوستگي زنده‌اي جريان دارد؛ پيوستگي‌اي كه از دلِ اغراق‌هاي سنجيده، همراه با طنزانديشي ظريف در نمايش حالت‌هاي انسان و نيز از ريتم دروني خطوط و تنش‌هاي لطيف رنگي سر برمي‌آورد. طيف‌هاي مختلف رنگ‌هاي خاكستري در پرتره‌هاي او، نه تنها وحدت تصويري ايجاد مي‌كنند، بلكه نوعي طنين آرام و متمركز به تصوير مي‌دهند؛ طنينِ نگاه‌هاي دروني و حالات سكوت انسان. در نقاشي‌هاي جمعي، اغراق‌هاي هدايت‌شده و طنزنگاري نهفته، تصوير را از توصيف صرف رها مي‌كند و به عرصه بيانگري مي‌كشاند. در آثار اين هنرمند، خصوصا آثار دهه‌هاي ۳۰ تا ۵۰ شمسي، دو طيف رنگي برجسته است: رنگ‌هاي زنده و جاندار و گام‌هاي آرامِ خاكستري‌رنگ و همين دوگانگي، پنجره‌اي به جهان ذهني او مي‌گشايد. اين سازوكار است كه بنيان تجربيات او را مي‌سازد؛ نقطه اتصال انديشه زيباشناختي و عمل نقاشانه ايراندخت محصص، جايي كه انديشه او از سطح تأمل فراتر مي‌رود و به جرياني فعال در متن آثار بدل مي‌شود.
در اين جريان نقاشي‌هاي فيگوراتيو او، مي‌توان به‌درستي و به‌تعبيري دقيق‌تر، مصداقي از «انديشه تصويري» دانست. انديشه‌اي كه نه‌فقط از كلمه، بلكه از تجربه ديدن و از فرآيند شكل‌گيري خودِ تصوير سربرمي‌آورد، ازاين‌رو مي‌توان «انديشه تصويري» را كنشي دانست كه واكنش ادراكي‌-رواني انسان نسبت به جهان را نه به‌صورت بازتابي منفعل، بلكه به‌مثابه تجربه‌اي زيسته ثبت، سامان‌دهي و به مرحله تحقق مي‌رساند. انديشه تصويري‌ كه شيوه «بودن-در-جهان»ِ سوژه - را نسبت به واقعيت پيرامون ثبت، سازمان‌دهي و قابل تحقق مي‌كند. اين كنش در قالب زباني بيان مي‌شود كه مختصِ تصوير است. همان‌گونه كه در نظريه زبانِ تصوير تاكيد مي‌شود، تصوير از طريق روابط دروني خود سخن مي‌گويد و معنا را نه از بيرون، بلكه از ساختار خود شكل مي‌دهد. مسيرهايي كه انديشه تصويري مي‌پيمايد، به حوزه‌اي فراتر از زندگينامه رواني فرد راه مي‌برد؛ حوزه‌اي كه در آن، تجربه زيسته و عمل هنري در هم مي‌تنند و به يك وحدت ادراكي مي‌رسند. در اين سطح، هنر راهي براي صورت‌بندي جهان است، نه بازنمايي صرف آن. بر همين اساس، مخاطب براي درك چنين آثاري ناگزير است همان مسيرهاي ادراكي را طي كند كه هنرمند پيموده است؛ زيرا تنها از رهگذر مشاركت در اين فرآيند ادراكي -و نه صرف تماشاي اثر- مي‌توان به انگيزه دروني و منطق تكويني اثر هنري دست يافت.
به‌نظر مي‌رسد آنچه ايراندخت بر آن تكيه مي‌كرد، يادآور تجربه‌اي است كه مرلو-پونتي آن را «بدنمندي ادراك» مي‌نامد: رخدادي كه در آن دست هنرمند، چشم و ماده تصويري در يك ميدان واحد عمل مي‌كنند و معنا از خلال اين هم‌كنشي پديد مي‌آيد نه از پيش‌فرض‌هاي ذهني. به همين دليل، براي او آنچه محوريت داشت، لحظه ظهور اولين واحد ادراكي بود؛ واحدي كه بذرِ روابط بعدي و امكانِ شكل‌گيري كل ساختار را در خود حمل مي‌كند. همين رويكرد بود كه به كارهايش كيفيتي شهودي و آرام مي‌داد. آثار او پرهياهو نيستند؛ بلكه از تراكم نگاه و انباشت لحظه‌ها ساخته شده‌اند. او مي‌كوشيد پيش از آنكه شكل را ترسيم كند، «ريتم پنهان» آن را بيابد. 
ايراندخت محصص نقشي مهم در «ترجمه و تاليف و نظريه‌پردازي» نيز دارد؛ نقشي كه متاسفانه كمتر ديده شد. انديشه طنزنگاري و طنز ترسيمي و تحليل و تفسيرهاي او در حوزه كاريكاتور بسيار حائزاهميت است. ترجمه و تاليف‌هايي چون «آثار برگزيده كاريكاتوريست‌هاي فرانسوي»، «طراحان طنزانديش ايراني»، «دانش نقاشي در خدمت نقاشي» و «تابلوي سينوبتك هنرهاي زيبا» و برخي ترجمه‌هايي كه در «هفته‌نامه‌ها» يا «ماهنامه هنر» او را در شمار نخستين نويسندگان جدي درباره كاريكاتور و نقاشي در ايران قرار مي‌دهد. از ميان اينها، كتاب‌هاي مرتبط با كاريكاتور اهميت ويژه‌اي دارند؛ زيرا ايراندخت محصص عملا از معدود كساني بود كه كوشيد كاريكاتور را به عنوان هنر انديشه تعريف و تحليل كند. هنري كه دقيقا در متن خانواده محصص حضور داشت و با جهان اردشير محصص پيوند ذاتي داشت. چنين نگاهي، نه حاصل هياهوي آكادميك، كه نتيجه زيستن در ميان شعرِ مادر، ظرافتِ تصويرِ برادر و تأمل شخصي خودش بود.
ايراندخت محصص از آن دست هنرمنداني است كه سهم‌شان در هنر ايران نه در شمار نمايشگاه‌ها يا شهرت بيروني، بلكه در «تغيير نحوه ديدن» نهفته است. او به هنر ايراني چيزي اضافه كرد كه كمياب است؛ مهارت در مريي كردن امر لطيف و اعتمادي عميق به اين حقيقت كه جهان از دل يك لكه كوچك رنگ آغاز مي‌شود.
اين هنرمند را بايد در يك قاب ويژه ديد؛ قابي كه نه منحصر به هنر نوگرا و نه از جنس روايت‌هاي شخصي، بلكه از جنس «گفتمان تفسيري» است. آنچه اهميت او را در هنر ايران شكل مي‌دهد، تنها مجموعه آثارش يا سوابق حرفه‌اي‌اش نيست، بلكه شيوه‌اي است كه او براي بودن در جهان هنر برگزيد؛ شيوه‌اي آرام، دقيق و درون‌نگر كه نه در پي ساختن چهره‌اي رسانه‌اي بود و نه در پي افزودن بر صداها و سليقه دوره خود. او بر سه كيفيت تكيه داشت كه شالوده حضورش را مي‌سازند؛ ژرف‌نگري، درون‌گرايي و قوام درك زيباشناسي‌. اين سه، امروز نيز همچنان كليد فهم موقعيت او در هنر ايرانند.
دقت در نگاهِ ايراندخت محصص نه مهارتي فني بود و نه گونه‌اي كمال‌گرايي شخصي، بلكه موضعي معرفتي نسبت به جهان داشت. او جهان را مجموعه‌اي از فرم‌هاي تثبيت‌شده نمي‌ديد، بلكه بسان فرآيندي در حال «شدن» مي‌فهميد؛ وضعيتي كه در آن هر كيفيت بصري هنوز در مرحله «پيش‌گشتالت» قرار دارد و ادراك، پيش از تثبيت شيء  در سطح «پيش‌شي‌ءواره» عمل مي‌كند. آنچه براي او اهميت داشت، نوسان‌ ظريف رنگ و ريتم‌ نور و گاه وحدت تصويري در شمايل پرتره‌نگاري و نقاشي‌هاي فيگوراتيو او بود؛ تغييراتي كه نگاه روزمره از كنارشان عبور مي‌كند اما براي او حامل امكان تكوين تصوير بودند. محصص همواره با همين لحظه‌هاي گذرا كار مي‌كرد: لحظه را مي‌گرفت، نه غايت را. براي او كوچك‌ترين واحدِ تصويري يك رويداد بود؛ محركي كه مي‌توانست كل ميدان نقاشي را برپا كند. چنين دقتي از طريق دستور حاصل نمي‌شود؛ نيازمند تربيت پيوسته نگاه است. 
زيباشناسي آرام او نيز امتداد همين جهان‌نگري بود. آثارش چشم را به سرعت تسخير نمي‌كنند؛ چشم را دعوت مي‌كنند. اين دعوت، ويژگي هنرهايي است كه بر تجربه آهسته تكيه دارند: هنرهايي كه بايد گشوده شوند، نه تحميل. لكه رنگ در كار او آغازگر است، نه نتيجه؛ لحظه مهم است، نه نمايش و رنگ بيشتر مي‌گشايد تا آنكه به چشم حمله كند. چنين زيباشناسي‌اي بر حساسيت استوار است، نه بر هيجان و اين همان نقطه‌اي است كه هنر ايراندخت محصص را به جهان دروني‌اش پيوند مي‌دهد: جهاني آرام، اما پر از لايه‌هاي حساسيت.
در گفتمان تفسيري، ميان «چهره» و «حضور» تمايز عميق وجود دارد. چهره كسي است كه در سطح نمادين جامعه ديده مي‌شود؛ كسي كه نظام رسانه‌اي و روايت‌ساز به او امكان بازنمايي مي‌دهد. اما حضور، كيفيتي است كه در لايه تجربه و ادراك شكل مي‌گيرد و ماندگاري‌اش نه وابسته به صدا، بلكه وابسته به عمق است. ايراندخت محصص در هنر ايران از سنخ حضور بود نه چهره. او به ساختن تصوير بيروني از خود علاقه‌اي نداشت؛ به ساختن «چشم» علاقه داشت، هم در خودش و هم در مخاطبش. 
بي‌اعتنايي به نقد و خوانشِ جدي آثار ايراندخت محصص، چيزي از وزن و اهميت هنري او نمي‌كاهد؛ اما به‌روشني پرده از كاستي ديرپاي دستگاه فرهنگي ما برمي‌دارد، دستگاهي كه در پاسداشت ميراث انساني و هنري، همواره يك گام عقب‌تر مي‌ماند. ميراث ايراندخت محصص، از همين‌جا معنا پيدا مي‌كند. ميراث او نه در هياهو شكل گرفت و نه در نمايش. ميراثش در آن تغيير كوچك اما عميقي است كه در آستانه ادراك مخاطبانش ايجاد مي‌كرد. اين نوع اثرگذاري، زيرپوستي است؛ آرام، تدريجي و ديرآشكار. اما درست همان چيزي است كه در لايه‌هاي عميق‌تر تاريخ هنر باقي مي‌ماند. هنرمندي كه توانسته باشد نحوه ديدن را اندكي تغيير دهد، معمولا ماندگاري‌اش فراتر از نام‌ها و روايت‌هاست. ايراندخت محصص يكي از اين هنرمندان بود: هنرمندي كه به جهان فرصت مي‌داد خودش پديدار شود و به چشم فرصت مي‌داد كه آرام‌تر، دقيق‌تر و انساني‌تر ببيند.
ايراندخت محصص در هنر ايران نماينده مسيري است كه كمتر درباره‌اش نوشته شده: راهِ آرامي كه شتاب را به حاشيه مي‌برد و لحظه را به مركز مي‌آورد؛ راهي كه در آن نقاشي با حوزه «نظر» و«عمل» همگام مي‌شود. اين حضور آرام اما عميق، چيزي است كه جايگاه او را در تاريخ هنر ايران يكتا مي‌كند؛ حضوري كه هنوز هم ادامه دارد، در چشم‌هايي كه به ياد مي‌آورند چگونه بايد آهسته‌تر و دقيق‌تر نگاه كرد. 
به اميد تحقق دغدغه ديرينه‌اش براي حفظ و نگهداري آثار اردشير محصص و بازسازي منزلشان، به عنوان خانه محصص. ياد و نام اين ميراث انساني فرهنگ و هنر ايران بر تارك تاريخ هنر ايران باقي و ماني.
1- نك: محصص، ايراندخت و [ديگران] (1373)، «بررسي مشكلات و معضلات آموزش هنر در دانشگاه‌ها»، جلوه هنر، ش 3، صص4-9: 7.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون