ملاحظهاي در نسبت جايگاه هنر ديرينه ما با روزگار بحران
وقتي شعر «مُمِد حيات» ميشود
شعر جداي از جايگاه جهاني و نسبتش با فرهنگ بشري، هنري است كه هويت انسان خاورميانهاي را بازتعريف ميكند
اشكان حسينزاده
قسم به چشمهاي سرخات اسماعيل عزيزم /كه آفتاب، روزي بهتر از آن روزي كه تو مُردي خواهد تابيد / قسم به موهاي سفيدت كه مدتي هم سرخ بودند/ كه آفتاب روزي كه آفتاب روزي كه آفتاب روزي/ بهتر از آن روزي كه تو مردي خواهد تابيد
رضا براهني
مقدمات:
1- جملهاي معروف از آدورنو است كه ميگويد: «پس از آشويتس، سرودن شعر بربريت است». در اين يادداشت كوتاه از منظري جامعهشناسانه به اين سوال ميپردازيم كه آيا در شرايط امروز و در دنيايي آكنده از آشفتگي ميتوان به زيبايي، جزئيتر به هنر و جزئيتر به شعر پرداخت؟
2- گرچه بهطور معمول در بررسيهاي اينچنيني و در مقام مقايسه، انسان شرقي را در برابر انسان غربي قرار ميدهند، اما در اين نوشتار به فراخور موضوع، انسان خاورميانهاي با همتاي غربياش مقايسه ميشود؛ زيرا زماني كه از غرب فرهنگي و حتي جغرافيايي صحبت ميكنيم تقريباً حدود و ثغور آن مشخص است، اما شرق مفهومي پيچيدهتر و از بعد فرهنگي وسيعتر و گوناگونتر است؛ آنچه در اصطلاح جغرافيايي، شرق دور ناميده ميشود از حيث فرهنگي بسيار متفاوت از خاور نزديك و اين دومي نيز بسيار متفاوت از خاورميانه است. به همين مناسبت براي مشخص بودن ديدگاه فرهنگي – اجتماعي مورد بحث، بهطور اخص به خاورميانه ميپردازيم.
3- در اين يادداشت تفاوتي ميان وجوه فرهنگي-فلسفي دوران مدرن (مدرنيته) با وجه صنعتي-تكنولوژيك مدرن (مدرنيسم) قائل هستيم.
جمله مطلق آدورنو كه در ابتدا ذكر شد، نتيجه نااميدي انسان غربي از اميدي بود كه به اختراع شگرفش يعني مدرنيته بسته بود؛ انسان غربي تصور ميكرد پس از گذشتن از جهل قرون وسطي و خوندلها خوردن در جريان مظالم، اندكي ناگزير، انقلاب صنعتي و با اميد پرشوري كه در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم انديشمنداني همچون نيچه بشارت ميدادند، به آرامشي مبتني بر تمدن دست يافته و خود را بازتعريف كرده است. هويت انسان غربي پس از اختراع مدرنيته تغييري اساسي داشت و گسستي مفهومي را با دوره قبل تجربه كرد. انسان مدرن خود را انساني متمدن، اميدوار، فرهنگي و ملتزم به اصول اخلاق مدرن ميدانست، غافل از آنكه مدرنيته، قدرت ميآورد و قدرت لاجرم به سهمخواهي بيشتر منجر ميشود.
جنگهاي جهاني
دو جنگ جهاني به انسان «متمدنشده» غربي نشان داد كه اميد به آرامش در پناه پيشرفت، نه توسط دشمنان دور و خيالي، بلكه توسط همسايه و هموطن بر باد ميرود.
اندك زماني پس از شروع جنگ جهاني اول، مسخ اثر كافكا منتشر شد. تبديل انسان به حشره و به تعبيري يك سوسك، نمادي از نگاه انسان غربي به خود در آن بحبوحه است؛ انساني كه در پس اميدش به تمدن، به ناگاه از انسان بودن - يا بهتر بگوييم، انسان مدرن بودن- تهي و تبديل به موجودي بدوي، كوچك و حقير شده و از خود بيگانه ميشود. هنوز مدتي از اعلام مسخ شدن انسان متمدنشده نگذشته بود كه جنبش داداييسم سربرآورد. اين جنبش معروفتر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد؛ جنبشي ضدهنري كه هنر را به منزله دستاورد فكري انسان نفي ميكرد. اشعار و آثار اين نحله تماما به خصومت با «عقل» ميپرداختند؛ عقلي كه رهاورد دوران روشنگري بود و قرار بود انسان غربي را به قله تاريخ برساند.
«آهنگ يك داداييست/ كه دادا را از ته دل دوست داشت/ موتورش را كه دادا را از ته دل دوست داشت/ خيلي خسته كرد/ آسانسور شاهي را جابهجا ميكرد/ سنگين/ شكننده/ خودمختار/ او دست راست بزرگش را بريد/ و براي پاپ در رم فرستاد/ به همين خاطر است كه/ آسانسور ديگر دادا را از ته دل دوست نداشت/ شكلات بخوريد/ مغزتان را بشوييد/ دادا/ دادا/ آب بنوشيد...» (تريستان تزارا)
اما جنگ جهاني دوم تفاوتي بنيادين با جنگ قبلي داشت؛ اين جنگ زماني درگرفت كه اروپا تجربه جنگ قبلي را داشت و بهنظر ميرسيد از آن درس گرفته باشد؛ اين جنگ نشان داد نهتنها اين اتفاق نيفتاده است، بلكه خشونت معناي جديدي پيدا كرده است و عملا به توحش رسيده است.
برمبناي همين رويكرد عجيب و خشونت زائدالوصف و نابودي اندك اميد برجايمانده بود كه آدورنو اعتقاد پيدا كرد ديگر اصولا هنر و زيبايي معناي خود را از دست داده است و پس از آشويتس كه هم نمادي از توحش ذاتي نوع بشر و هم پايان اميد به تمدن بود، سخن راندن از زيبايي و شعري كه انسانِ ذاتا انباشتهشده از جنايت بسرايد، خود، بربريت و بدويت است.
بهنظر ميآيد آدورنو به اين نكته توجه نكرد كه سرايش شعر پس از آشويتس و هر جنايت هولناكي امكانپذير و حتي لازم است، به بيان نيچه: «اگر هنر نبود، واقعيت ما را ميكشت»، اما آنچه امكانپذير نيست، شاعري پس از «نااميدي» است. اينجاست كه ميتوان به تفاوت انسان غربي و انسان خاورميانهاي اشاره كرد.
در خاورميانه رنسانس اتفاق نيفتاد. روند تغيير در جوامع خاورميانه نه ناشي از مدرنيتهاي اختياري كه از سر مدرنيسم اجباري بود. تغيير تكنولوژيك تغييري در شيوه زيست انسان اين جوامع ايجاد نكرد و زندگي او از چرخه ظلم، خشونت و مبارزه خارج نشد. اميد، آنگونه كه درباره غرب پس از سيطره مدرنيته ذكر شد، در اين جغرافيا اتفاق نيفتاد و «رنج» به عنوان نقطه عطف خاورميانه باقي ماند.
به بيان ديگر اگر به اين جمله ماركس در ايدئولوژي آلماني صحه بگذاريم كه «آگاهي تعيينكننده زندگي نيست، بلكه زندگي انسان آگاهي او را تعيين ميكند» اين آگاهي در انسان خاورميانه به اميدي ماندگار و طويلالمدت ختم نشد؛ تاريخ معاصر اين جوامع شاهد اين نقصان است كه در پس هر پيروزي مدني و مردمي و در هنگامهاي كه اميد جوانه ميزند، تندبادي از تباهي در پي ميآيد. از تجربه اعراب و اسراييل و بهار عربي تا تجربه افغانستان ميتوان به عنوان شواهدي بر اين ادعا نام برد. در خاورميانه هيچگاه اميدي غايي و تضمينشده وجود نداشته است كه شكست آن، زيبايي و شعر را از درون تهي كند. برعكس، در بحرانهاي مداوم ناشي از اين چرخه معيوب، شعر به عنوان ريشهدارترين هنر جوامع خاورميانه، نقشي اساسي در زنده نگه داشتن روح رنجزده انسان خاورميانهاي داشته و دارد. روشنفكران و هنرمندان خاورميانهاي تمام تلاش خود را صرف رهايي از اين رنج و پيدا كردن «هويت» مستقل خود در مواجهه با مدرنيتهاي كردهاند كه نزديك، اما دستنيافتني مينمايد. آن هنگام كه محمود درويش ميگويد: «ديگر جايي براي هومر وجود ندارد. من شاعر ترواييها هستم و شكستخوردهها را دوست دارم» [نقل به مضمون]، به همين موضوع اشاره ميكند؛ هومر شاعر قهرمانان و پيروزمندان است -همانهايي كه درنهايت بهدنبال پيروزي در جنگهاي جهاني رفتند يا قهرماني خود را در استعمار جهان سوم دانستند- اما محمود درويش با رنجي تاريخي، خود را شاعر مردماني با دردي مشترك مينامد.
«چرا نميتوانم خوابهايم را تعبير كنم؟/ تعبير كنم حضور يك زن در خواب/ با جامهاي سياه و بلند/ دستاني رقصنده و كشيده/ درون يك درياي عميق/ آن سوي خوابم مرداني را كه ايستادهاند ميبينم/ درون دستانشان شمشيرهاي آخته است/ و سوي ديگرش خودم را/ بر بالاي دستان مردم شهر/ زندهزنده تشييع ميشوم/ نميتوانم اين خواب را تعبير كنم/ تعبير اين خواب را نميدانم (محمود درويش)
لازم به ذكر است كه منظور از شعر الزاما شعر متعهد و اجتماعي نيست؛ منظور نفس شعر است كه در خاورميانه نهتنها نميتوان آن را تكذيب كرد، بلكه هويت انسان اينجايي با آن بازتعريف ميشود، اما نميشود اين نكته را هم ناديده گرفت كه با توجه به شرايط ذكرشده درباره اين جوامع، آنگاه كه صحبت از تلاش انسان خاورميانه براي بازنمايي خودآگاه هويتاش و حضور مستقل و آگاهانه در جهان مدرن ميشود، خواه يا ناخواه شعري دست بالا را پيدا ميكند كه عليرغم موضوعش، بازتابدهنده اضطرابهاي وجودي مردمانش است.
«در زيرزمين خفهكننده اين روح پارهپارهام/ ساعات غربتم/ واگنهاي بههمبستهشدهاند/ هر روز در ايستگاه انتظار/ در ايستگاه بدرود/ ميآيند و ميروند، ميروند و ميآيند/ و درهاي بيقرارشان، هستيام را باز و بسته ميكنند/ يك زخمم/ پياده ميشود/ صد زخمم/ سوار/ چه تونل بيانتهاييست غربت/ به كجايم ميبرد/ به كجايم ميبرد كه اينچنين چراغ چشمهايم سوسو ميزند؟/ با اين همه/ او/ ميبردم/ ميبردم/ ميبردم» (شيركو بيكهس)
اهل فن ميدانند كه اين جنس از شعر، شاعراني چون محمود درويش، ناظم حكمت، شاملو، شيركو بيكهس و... را به ذهن متبادر ميكند. شاعراني كه هنوز در تلاشند تا راهي را براي اثبات موجوديت انساني خود در تاريخ بيابند.
در اين يادداشت كوتاه تلاش كرديم با نگاهي بينارشتهاي، از منظري جامعهشناسانه به ضرورت شعر بپردازيم و نشان دهيم كه جوامع خاورميانه، هنگامي كه در بحرانهاي مداوم درگير هستند، بيش از پيش به بيان و بروز خود ميپردازند و البته به دلايلي مشخص، هرچه بحران سنگينتر باشد، شعر شيوه بيان مناسبتري خواهد بود.