سبحان چشم نداشت...
ابراهيم عمران
هفته قبل گزارشي از جنايت ماندگار در تاريخ منطقه و به طريق اولي جهان، در روزنامه اعتماد به قلم «غزل حضرتي» چاپ شد كه لرزه و حسرت را توامان با خود به همراه داشت. به عنوان فردي كه سعي ميكنم گزارشهايي از اين دست را كمتر بخوانم بنا بر دلايل شخصي؛ اينبار اما اهميت موضوع و مانايي آن در ذهن چنان بود كه نتوانستم بر اين ميل نخواندن غلبه كنم. با قلم ايشان آشنا بودم. مضاف بر اينكه چند وقتي است مادرانههايشان را در صفحه آخر «اعتماد» بهطور سليس و موجز بر صفحه ميآورند كه ميتواند حرف و سخن بسياري از مادران داراي كودك زير 10 سال باشد. گزارش مدرسه شجره طيبه ميناب را كه خواندم؛ در پاراگرافي ماندم. جلوتر نرفتم. به چشم بر هم زدني آن را چند بار ديگر نيز از نظر گذراندم. توصيف آنچه بر ذهن و روان ميگذرد، سخت است. براي خواننده به نوعي، براي نويسنده به طريقي ديگر و بالمآل براي پدر و مادر به آزگاري ناگفتني؛ اين واژگان رژه ميروند. گزارشگر «اعتماد» از مادري گفت كه پسرش سبحان به چشمهايش حساسيت ويژهاي داشت. مادر طبق نوشته گزارش ميگويد فرزندش حتي اجازه نميداد چشمانش را بشویم كه شامپو وارد آن نشود. چون ميسوخت و گريه ميكرد. به چشمانش حساس بود گويا. مادر آن طفل از خواهرش ميپرسد فقط بگو سبحان چشمانش سالم بود يا نه؟ و وقتي جواب ميشنود نه؛ خواننده اين گزارش به ناگاه چشمانش را ميبندد و لحظهاي كرختي و سردي بر او عارض ميشود. قلم گزارشگر را بخوانيد كه مطلب روانتر شود: مرضيه به سبحان كه ميرسد ياد چشمهاي بچهاش ميافتد. «من تنها چيزي كه از خواهرم پرسيدم، اين بود كه قسمش دادم گفتم بگو سبحان چشم داشت يا نه، چون بچهام به چشمهاش حساس بود. من هر بار ميبردمش حمام، ميگفت شامپو نريز ميره تو چشمم. هر بار گريه ميكرد. بچهام دل نازك بود، هميشه چشمهاش پر از اشك بود. يعني كافي بود بهش بگي سبحان چرا فلان شد، يكهو اشكهاش ميريخت.به هيچ كس اجازه نميداد به چشمهاش دست بزنه. خواهرم گفت سبحان مثل حضرت عباس چشم نداشته، بدنشم مثل حضرت علياكبر پارهپاره شده بود. همهش با خدا حرف ميزدم چرا اينطوري منو امتحان كردي.
هميشه به خدا ميگفتم منو با عزيزانم امتحان نكن. اين امتحان سختي بود.» حال چگونه بايد وجدان داشت و با خواندن اين سطور به آدميت جهان مدرن شك نكرد. به آناني كه حتي حاضر نيستند اين جنايت را گردن بگيرند با لطايفالحيلي. چه ميتوان گفت به مادري كه به همين حساسيت چشم فرزندش زندگي ميكرد. در خلوت و جلوت بدان ميخنديد. به اين كردار پسرش جلوهها ميداد در ذهن. به حتم ميخواست در آينده از آن دستاويزي سازد و به او يادآور شود كه، كه بود. وقتي بزرگتر ميشد به او از اين حساسيت كودكياش ميگفت. اين مادر زنده به اين رفتارها بود. موشكي كه آن آوار را روي اين كودك ريخت چه ميداند از اين حس مادرانه؟ در واقع آن فردي كه دستور و اجراي آن را صادر كرد از چه منظومه فكري برخوردار است. در كدامين مكتب اخلاقي احتمالي رشد كرده است. آنان كه به گفته خود كوچكترين تحرك ايران را رصد ميكردهاند؛ آيا از وجود مدرسه اطلاعي نداشتند؟ آن كهنه سربازان احتمالي آينده امريكا كه هميشه به اين عنوانشان ميبالند؛ چه خواهند گفت به وجدانهاي بيدار و آزاده جهان در سالهاي بعد؟! آري سبحان چشم نداشت. درك و هضم اين موضوع زندگي را بر هر تن و كالبدي سخت ميكند و هر زمان كه يادي از ميناب و مدرسهاش ميشود اين گزاره رخ مينمايد. هيچ داستان و احيانا هيچ فيلمي هم نتواند عمق غم مستولي شده بر مادر سبحان را نشان بدهد.گيريم بهترين قلمها هم آن را بنويسند. به شامپو و حمام كه ميرسند چه ميزانسن و دكوپاژي از آن ارائه ميدهند و چه پلاتي از داستان، صفحه كاغذ را سياه ميكند.آري سبحان چشم نداشت؛ اين را عاملان اين سبعيت بدانند كه ريش شدن دل مادر در جغرافياي شرقيمان، روزي تقاص ناهنجاري برايشان به همراه خواهد داشت كه از هر واكنش نظامياي سرآمدتر است.