• 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6345 -
  • 1405 يکشنبه 24 خرداد

راديو مُرد، زنده باد راديو

بابك نبي

خانه روستايي صبح‌ها بوي ديگري دارد. بوي نم و خاك و يك چيز ديگر كه اسمش را نمي‌دانم، شايد بوي زمان. پنجره‌ها كوچكند و نور از لاي چوب‌هاي كهنه رد مي‌شود و روي زمين خطوطي مي‌اندازد كه انگار كسي آنها را با دقت كشيده. پدر دوستم، قبل از چاي، قبل از هر چيز، راديو را روشن كرد. يك دستگاه كوچك روي طاقچه، كنار يك قاب عكس و يك تسبيح. صدا پر شد توي اتاق، گوينده‌اي با لحني آرام و مطمئن حرف مي‌زد. انگار نه از يك دستگاه كه از دل يك آشناي قديمي، ايستادم، چيزي در سينه‌ام تكان خورد، آشنا بود، آن صبح، آن صدا، آن عادت. پدر من هم راديو روشن مي‌كرد، هر صبح، قبل از همه ‌چيز. اما ديگر نيست كه روشن كند.

آنتن‌هايي كه خم شدند

راديو در ايران از جنس خاطره است. از جنس آن شب‌هايي كه برق مي‌رفت و راديو روي باتري كار مي‌كرد. از جنس گزارش‌هاي زنده فوتبال كه صداي گوينده تند و تندتر مي‌شد و آدم قلبش فرو مي‌ريخت. از جنس برنامه‌هاي كودك كه اسمشان را هنوز يادمان است. راديو رسانه‌اي بود كه به اندازه هر سن و هر سليقه‌اي چيزي داشت، همه‌ جا بود؛ توي ماشين، توي آشپزخانه، توي مغازه‌هاي قديمي كه صدايش از لاي شلوغي بيرون مي‌آمد. بعد اينترنت آمد؛ آرام‌آرام، مثل آبي كه زير در رد مي‌شود. كسي متوجه نشد كي راديو از مركز زندگي رفت به حاشيه. كي تبديل شد به عادتِ پيرترها. كي شد چيزي كه بايد برايش دليل آورد.

پادكست؛ راديويي كه فراموش كرده دولتي است

پادكست از يك جهت شبيه راديو است؛ صدا دارد، روايت دارد. آدم پشتش هست كه حرف مي‌زند. اما از همه جهات ديگر، موجودي است از جنس ديگر.

پادكست انتخاب است، آدم مي‌رود سراغش، وقتش را تنظيم مي‌كند، موضوعش را خودش مي‌چيند. درباره تاريخ روم، درباره سينماي موج نو، درباره اقتصاد رفتاري. هيچ برنامه‌ريزي از بالا در كار نيست. هيچ ساعت پخشي كه آدم خودش را با آن تنظيم كند.

راديو اما رسانه اتفاق است. آدم روشنش مي‌كند و مي‌گذارد جاري شود. خودش انتخاب نمي‌كند. راديو برايش انتخاب مي‌كند و اين، براي نسل پدر دوستم، آرامش است. براي نسل پسر خواهرم، كابوس. يك پادكست‌ساز جوان مي‌گويد: «راديو مثل اتوبوس است. سر وقت مي‌آيد، مسير مشخص دارد و تو بايد خودت را با آن تطبيق بدهي. پادكست مثل تاكسي است. هر وقت خواستي، هر جا خواستي.» مي‌خندم. بعد فكر مي‌كنم شايد همين تفاوت، همان فاصله نسلي باشد. بعضي‌ها هنوز دوست دارند سوار اتوبوس شوند، پنجره را نگاه كنند، ببينند چه كسي كنارشان مي‌نشيند.

دو صدا در يك شهر

تهران صبح‌ها دو صدا دارد؛ يكي از پشت راديوهاي آشپزخانه‌هايي كه هنوز عادت قديمي را نشكسته‌اند. يكي از هندزفري‌هايي كه در مترو و اتوبوس و خيابان به گوش آدم‌هايي وصل است كه در دنياي موازي خودشان راه مي‌روند.اين دو صدا با هم حرف نمي‌زنند، به اين دليل كه اصلا همديگر را نمي‌بينند. پدر دوستم نمي‌داند پادكست چطور كار مي‌كند، نسل جوان‌تر راديو را فرمت منسوخي مي‌داند كه خلاقيت كمي دارد. هر دو تا حدي درست مي‌گويند، هر دو تا حدي اشتباه مي‌كنند. راديو با همه محدوديت‌هايش يك چيز داشت كه پادكست هنوز نتوانسته بسازد: اشتراك. آن حسي كه همه با هم يك چيز مي‌شنيدند. يك برنامه، يك لحظه، يك تجربه مشترك. پادكست دنيا را شخصي‌سازي كرده كه هم خوب است، هم اندكي ترسناك.

آنچه در فركانس گم شد

آن صبح در خانه روستايي، كنار راديو نشستم و چاي خوردم. پدر دوستم چيزي نگفت. راديو حرف مي‌زد و ما گوش مي‌داديم، بيرون، باد ميان درخت‌ها مي‌گشت. فكر كردم به پدرم، به آن صبح‌هايي كه راديو روشن مي‌كرد و صدا توي خانه مي‌پيچيد. به اينكه آن عادت ساده، بي‌آنكه بدانم، حالا برايم تبديل به يك ميراث شده، چيزي كه رفته و جايش خالي است. راديو شايد دارد مي‌ميرد، پادكست شايد دارد جايش را مي‌گيرد. اما آن چيزي كه واقعا از دست رفته، نه فركانس است و نه فناوري. آدم‌هايي هستند كه صبح‌ها راديو روشن مي‌كردند و حالا ديگر نيستند كه روشن كنند.

و ما مانده‌ايم با هندزفري در گوش، در سكوت شلوغ خودمان.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون