• 1405 پنج‌شنبه 12 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6345 -
  • 1405 يکشنبه 24 خرداد

روايت بي‌قرارانه وحيد دستگردي

علي اصغر شعردوست

«به ستوه آمدم از غربت و تنهايي خويش / ياد دور وطن و عصر تن‌آسايي خويش». اين خروش، نه از سستي و نه از تنگدستي كه از ديده‌باني جان‌سوز برمي‌خيزد. حسن وحيد دستگردي، فاضل محقق و اديب سترگ، در قريه دستگرد اصفهان ‌زاده شد و از نوجواني، شعر را با تلخي بي‌عدالتي چشيد. «لمعه» تخلص مي‌كرد، اما چون پاي در اصفهان نهاد و از محضر ميرزا يحيي مدرس اصفهاني بهره برد، به اشارت استاد، «وحيد» را برگزيد؛ نامي كه بعدها با 50 هزار بيت، بر تارك ادب پارسي شعله كشيد.
از روزگار مشروطه، پايش را در ركاب آزادي‌خواهان نهاد. در روزنامه‌هاي «پروانه» و «زاينده‌رود» و «درفش كاويان»، كلمات را چون تير در تاريكي رها مي‌كرد. در جريان حمله مشروطه‌خواهان بختياري به اصفهان، چكامه‌اي سرود كه هنوز هم ورق‌هاي كهنه جرايد از گرماي آن مي‌سوزند. آنگاه كه جنگ جهاني اول آتش گرفت، بر ضد روس و انگليس چنان سرود كه دشمن به دنبالش افتاد و او ناگزير به چهارمحال و بختياري پناه برد. در همان روزها «ره‌آورد وحيد» را نگاشت؛ گويي مي‌خواست روي برگ‌هاي تاريخ و با مركب، از داد و بيداد بنويسد.
آنچه وحيد را از حلقه هم‌عصرانش جدا مي‌كند، نه تنها مبارزه با استبداد كه تيغ تيز او در برابر آفت وطن‌فروشي است. روزگاري مي‌زيست كه «يوسف ايران زمين به درهمي بخس» فروخته مي‌شد و او از اعماق جان فرياد مي‌زد: 
«فروخت يوسف ايران زمين به درهم بخس/ ببين چه داد و چه‌ها اين وطن‌فروش گرفت...»
و در غزل «عامل شر» از كساني مي‌گويد كه ظاهري موجه دارند، اما در باطن، دشمن‌تر از اهريمنند: 
«اگر به صورت ظاهر، وجيه و مقبول‌اند/
 بس آدمي كه به معني دغل‌تر از غول‌اند/
ز دين و كشور و ناموس و مردمي و وفا/ گذشته‌اند و دوان هر طرف پي پول‌اند...»
اين ابيات، آيينه تمام‌نماي روزگاري است كه وحيد را به بنيانگذاري انجمن ادبي ايران و سپس انتشار مجله «ارمغان» واداشت؛ نشريه‌اي كه تا پايان عمر، مشعل حقيقت را بر دوش كشيد. او در آن مجله، نه‌تنها گنجينه‌هاي شعر كهن را تصحيح و بازآرايي كرد كه خود نيز قصايدي سرود كه «وطن» در آنها نه واژه كه زخمي تازه بر تن روزگار بود.
دلبستگي او به نظامي گنجوي چنان بود كه سبك حكيم گنجه را در مسمط، تركيب‌بند و مثنوي پيروي مي‌كرد. به درستي او را از پيشگامان شعر سياسي و وطنيه دانسته‌اند؛ آنجا كه براي بيداري مردم، تركيب‌بندهايي سرود با اين مطلع آتشين: 
«دوستان ناله و افغان وطن گوش كنيد/ شرح احوال پريشان وطن گوش كنيد/
حس ملي چه شد و همت ايراني كو؟/ 
غيرت دين به كجا رفت و مسلماني كو؟»
 
اما بلندترين و بي‌پرواترين فرياد او، قصيده‌اي است در وصف ايران؛ آنجا كه نخست از شكوه ديرينه مي‌گويد: از كاخ كيان، بارگاه ساسان، آرامگاه افريدون، كنام كاوه. آنگاه به قلمروی علم و ادب مي‌رسد و ناگهان فرياد مي‌زند كه اين همه گنج را چه شده است: 
«درود باد ز من كشور سپاهان را
بلند كاخ كيان، بارگاه ساسان را
سراي هوشنگ، آرامگاه افريدون
كنام كاوه و اورنگ پادشاهان را
رواق حكمت، مشكوي صنع، خانه علم
صحيفه ادبيات و بزم عرفان را
تو‌اي سپاهان آن كشوري كه خاك رهت
به ديده سرمه نور است چرخ و كيوان را
...
تو مخزن خرد و علم و دانش و ادبي
يكي بكوش به تعليم قوم نادان را
به خواجگي مگُزين‌اي ديار خواجه‌نشين
مشعبدانِ به هر بنده بنده فرمان را
...
تو را براي وكالت گزيد مي‌بايد
وطن‌پرست هشيوار كوه‌پيمان را
نه آنكه بهر يكي دستمال آتش زد
به قيصريه، در اين مرز و بوم ويران را
...
ز رشوه خواه فروشوي پاك دفتر را
ز نابه كار بپرداز زود ديوان را
امين مخوان پس ازين نا به كار خائن را
ز آستين بفكن مار همچو ثعبان را»
 
و در فرجام، نام «اديب‌الممالك فراهاني» را مي‌آورد و خود را «سمي صادق» او مي‌خواند. اين قطعه، گويي وصيتنامه فرهنگي اوست: 
«زري به درگه تو ارمغان نمود وحيد
مهين چكامه دانشور فراهان را
يگانه نابغه قرن آخرين كه نبود
متاع شعر‌گر او بسته بود دكان را
سُمي صادق، اديب الممالك آنكه كنون
به سوگ بسته جهان، شاد كرده رضوان را»
 
حسن وحيد دستگردي در هشتم دي ۱۳۲۱ چشمان از اين خاك بست و در امامزاده عبدالله آرام گرفت. اما آن 50 هزار بيت، آن ده‌ها جلد تصحيح، آن مجله «ارمغان» كه سال‌ها فانوس آزادگي بود، همچنان بر فراز راه پرپيچ‌ و خم روزگار مي‌درخشد. او وطن را چنان دوست داشت كه هيچ‌گاه سوداي بيرون راندن كسي نداشت. از وطن‌فروشان رويگردان بود، نه از سر كينه كه از سر عشقي بي‌شائبه و اين، همان گوهري است كه وحيد از ژرفاي تاريخ اين سرزمين بيرون كشيد و بر سينه زمان نشاند كه «وطن‌پرست هشيوار كوه‌پيمان» بايد بود، نه «آن كه بهر يكي دستمال آتش زد» به قيصريه، در اين مرز و بوم ويران.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون