مسالهاي به نام عادل فردوسيپور
نمونه بارز اين رويكرد، تقابل كلامي كادر فني تيم ملي فوتبال با منتقدان و استفاده از تعابير تقليلگرايانهاي چون «بيوطن» يا «معاند» در پاسخ به نقدهاي كارشناسي بود. در چنين فضايي، فردوسيپور همواره تلاش كرده است مرز ميان «نقد فني-مديريتي» را از «تقابلهاي سياسي» جدا نگه دارد؛ اما ساختار قطبي شده رسانهاي در ايران به گونهاي است كه هرگونه نقد تخصصي و مستقل به سرعت برچسب سياسي ميخورد. بيم آن ميرود كه با تشديد اين شيوه مرزبندي و اتهامزني، راه بر هر نوع نقد كارشناسي بسته شده و تريبونها به فضايي يكطرفه براي تاييد بيچونوچرا تبديل شوند. با اين حال، مورد فردوسيپور الگويي قابل تامل از يك «كارآفرين رسانهاي مستقل» را ارايه ميدهد كه موفقيتش بر سه پايه استوار است:
۱-تغيير الگوي مصرف رسانهاي: اقبال گسترده به برنامههاي اينترنتي او نشان داد كه مرجعيت رسانهاي با دستورالعملهاي سازماني منتقل نميشود، بلكه اعتبار اجتماعي حاصل فرآيندي تدريجي و برخاسته از بدنه جامعه است.
۲-تابآوري و بازسازي برند: او پس از حذف ناگهاني برنامه پرمخاطب «۹۰»، با بازسازي برند خود در قالبي جديد، الگويي از تابآوري رسانهاي را نشان داد. شكستن برخي تابوهاي گزارشگري ورزشي و حمايت از استفاده از ظرفيت گزارشگران زن، گامي در جهت پاسخ به مطالبات نوين جامعه بود.
۳- سياست صداقت و جلب اعتماد: در فضاي رسانهاي كه بعضا با بحران مخاطب روبهرو است، سرمايه اجتماعي فردوسيپور حاصل وفاداري به اصول حرفهاي و پرهيز از رفتارهای مصلحتانديشانه در محيطهاي سازماني بوده است.
واكنشهاي حذفي و محدودكنندهاي كه در اين سالها رخ داده، نه نشانه قدرت نهادهاي رسمي، بلكه واكنش تدافعي سيستمي است كه انحصار تاريخي خود را در برابر واقعيتهاي «جامعه مدني رسانهاي شده» در معرض تغيير ميبيند؛ جامعهاي كه به مرور روابط افقي، تعاملي و چندصدايي را جايگزين فرستندههاي متمركز سلسلهمراتبي كرده است .