ماجراي سقاخانه آقاشيخ هادي
مرتضي ميرحسيني
زخم قتل عشقي هنوز تازه بود كه ماجراي ديگري تهرانيها را درگير كرد. البته ماجرا به تهران محدود نماند و دنبالهاش به همه كشور كشيد. يكي از كاركنان سفارت امريكا به نام رابرت ايمبري كه به تعبير مستوفي براي فضولي دور و اطراف سقاخانه آقاشيخ هادي پرسه ميزد در آشوبي مشكوك كشته شد و دردسرهاي بسياري به دنبال قتلش شكل گرفت. آنچه ايمبري را به آنجا كشاند، شايعاتي بود كه درباره معجزات اين محل دهان به دهان نقل ميشد. ميگفتند كوري از آب سقاخانه خورده و بينا شده يا ميگفتند فلجي را ديدهاند كه به بركت نوشيدن جرعهاي آب بلند شده و راه رفته است. اين معجزات ادعايي چه راست بودند و چه دروغ، بسياري باورشان كردند. مستوفي مينويسد: «موضوع از حرف تجاوز كرده و به عمل رسيد و از تمام شهر نذر و نياز براي اين سقاخانه جديدالولاده ميبرند و اعيان محل اسباب چراغ و تزئينات ديگر براي اين مهبط فيض ميفرستند و هر شب سر اين چهارراه دكانهاي حولوحوش را چراغان ميكنند! اي بابا، قرن بيستم و اين حرفها؟ آن هم در چهارراه آقاشيخ هادي؟ كه به واسطه اعيانيت محله، استعداد داشخيزي و بنابراين قابليت داشتن سقاخانه با طول و تفصيل را ندارد. بعضي هم كه اهل حساب و تفكر بودند، چون در اين چند ساله ديده بودند كه اين قماش اقدامات هميشه مقدمه عمليات ديگريست، ميگفتند خدا عاقبتش را خير كند! يك كاسهاي زير اين نيمكاسه است و اين نذر و نيازها و چراغانيها و اين معجزههاي پشت سر هم بيخود نيست! نظميهاي كه اينقدر مواظب است كه به مجرد يك انتشار زننده بر ضد سردارسپه واميدارد نويسنده بدبخت مقاله را نفله ميكنند، چرا در اين باب ساكت است؟ و هيچ جلوگيري از اين چرنديات نميكند.»
ايمبري كه گويا با مجلهاي امريكايي هم همكاري ميكرد دوربينش را برداشت و همراه يكي از دوستانش به آنجا رفت. تصميم به عكاسي داشت. مردم بدون دعوا و درگيري، حتي با ملايمت مانعش شدند. كوتاه نيامد. دوباره سعي كرد. باز نگذاشتند. چند بار اين سعي و ممانعت تكرار شد. كار بالا گرفت. يكي از ميان جمعيت فرياد زد كه اينها بهايياند و براي مسموم كردن آب سقاخانه آمدهاند. امريكاييها كه تازه متوجه وخامت اوضاع شده بودند، تصميم به فرار گرفتند. نتوانستند. زير مشت و لگد رفتند. بعد به هر زحمتي بود خودشان را بيرون كشيدند و به نظميه پناه بردند. چند نفر به دنبالشان رفتند و همانجا سربهنيستشان كردند. قتل ايمبري به جنجالي بزرگ تبديل شد و در مطبوعات امريكايي هم بازتاب نسبتا گستردهاي داشت. ديلي بنر در چنين روزي از سال 1924 نوشت «تهران: سرگرد رابرت دبليو. ايمبري، نايبكنسول امريكا، روز جمعه در اينجا بر اثر ضرب و شتم جماعت محل، جان خود را از دست داد. مردم از اقدام سرگرد ايمبري جهت عكسبرداري از سقاخانه معروف معجزهگر آزرده خاطر شدند.» بازداشت و بازجويي از دويست نفر از كساني كه آن روز در محل درگيري حضور داشتند و بررسي جسد ايمبري و گمانهزني درباره چگونگي مرگ او، پيچيدگي ماجرا را بيشتر كرد. يونايتدپرس در بيستويكم جولاي نوشت: «طبق گزارشهاي رسيده از تهران... كالبدشكافي نشان داده ايمبري بر اثر جراحت در ناحيه سر با يك شمشير سيبر كشته شده است. شرايط وخيم به نظر ميرسد، زيرا سيبرها تنها توسط ماموران نظميه حمل ميشوند.» از آنهايي كه بازجويي شدند، سه نفر به زندان افتادند و حكم اعدام خوردند. معلوم نشد اين سه نفر واقعا كارهاي بودند يا نبودند. چند روز شكنجه شدند و بعد زير شكنجه، ايفاي نقش در اين قتل را گردن گرفتند. دولت ما هم غرامتي هنگفت - شصت هزار دلار - به همسر ايمبري پرداخت و شرايط انتقال جسد به امريكا را فراهم كرد. ادامه ماجرا و پيامدهاي بعدي اين قتل، شائبه دست داشتن نظميه را - كه زيرنظر دولت رضاخان كار ميكرد - معتبر ميكند. مطبوعات حامي رضاخان نوشتند كه كل ماجرا، دسيسهاي در بيآبرويي و تضعيف دولت بوده و دست پشت پرده قتل اين امريكايي را بايد در محافل مخالفان سردارسپه جستوجو كرد. حكومت نظامي هم اعلام شد و «بگير و ببند» راه افتاد. شمار زيادي زنداني و تبعيد شدند و تقريبا همه آنهايي كه به مخالفت با رضاخان شناخته ميشدند در تنگنا افتادند. شايد قتل آن امريكايي در تابستان 1303 نه به توطئهاي پيچيده برميگشت و نه نقشهاي پنهاني بود. اتفاقي بود كه در آن شرايط روي داد و ممكن بود اصلا روي ندهد. اما فرصتي به رضاخان و حاميانش داد تا مسير ديكتاتورياش را هموارتر كنند و بهانهاي براي ساكت كردن صدايهاي ديگر داشته باشند.