خردهگیران روشنگری
برنده کسی است که آخر میخندد
امیر عبداللهی
«روشنگری خروج آدمی است از نابالغیِ به تقصیرِ خویشتنِ خود و نابالغی، ناتوانی در بهکار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.» کانت این جمله را در آغاز مقاله مشهور خود، «پاسخ به پرسش: روشنگری چیست؟» در دسامبر ۱۷۸۴، خطاب به کشیش پروتستانِ آلمانی، یوهان فریدریش زولنر میآورد. زولنر پیشتر ایراداتی بر روشنگری وارد کرده بود و معتقد بود این جریان «باعث سرگشتگیهایی در اذهان و دلهای مردم میشود.» باوجود تاکید کانت بر «بهکار گرفتن فهم خویشتن بدون هدایت دیگری»، از همان آغاز مخالفان نهضت روشنگری بر این نکته پای فشردند که اندیشمندان روشنگری، خود داعیه نوعی سرپرستی نو دارند؛ سرپرستیای که پیشتر ارث پدری کلیسا و حکومتهای سلطنتی بود. این خردهگیری را بعدها در اندیشه نیچه و فوکو نیز میتوان مشاهده کرد تا آنکه در دهه ۱۹۴۰، آدورنو و ماکس هورکهایمر در کتاب «دیالکتیک روشنگری» آن را به اوج رساندند. بحث اصلی آنان این بود که عقلگرایی روشنگری، خود به اسطورهای نو بدل شده است،
چراکه انتخاب عقل به عنوان تنها مرجع، میتواند به ابزاری تازه برای کنترل و سلطه تبدیل شود. آدورنو و هورکهایمر مخالف عقل یا علم نبودند، بلکه استدلال میکردند روشنگری در پارهای امور برخلاف اهداف خود حرکت میکند و بالفعل واجد نوعی پارادوکس است: در اسطورهزدایی، اسطوره میزاید و در خروج آدمی از نابالغی بدون هدایت دیگری، خود به هدایتگر بدل میشود. ردگیری این مساله را میتوان در یکی از آثار ادبی - فلسفی فیلوزوفهای روشنگری، یعنی «برادرزاده رامو» اثر دنی دیدرو دنبال کرد. دیدرو، سردبیر دانشنامه فرهنگ استدلالی علوم، هنرها و پیشهها، در این اثر رمانی فلسفی و دیالوگمحور در قالب طنز میآفریند که یادآور رسالههای افلاطونی است. سال دقیق نگارش این متن مشخص نیست، زیرا پس از مرگ دیدرو در ۱۷۸۴ منتشر شد، اما گمانهها بر آن است که حدود سالهای ۱۷۶۱ یا ۱۷۶۲ نوشته شده باشد. جالب آنکه سال مرگ دیدرو و سال نگارش مقاله کانت درباره روشنگری یکی است. کانت بیتردید با اندیشه روشنگران فرانسوی قرن هجدهم آشنا بود و بارها به تاثیرپذیری از روسو اذعان کرده است؛ با این حال، رویکرد او و دیدرو به روشنگری تفاوتهایی اساسی داشت. دیدرو بیش از هر چیز بر نقد نهادهای سنتی، به ویژه کلیسا و استبداد و گسترش دانش از طریق پروژه عظیم دانشنامه تمرکز داشت؛ درحالیکه کانت بیش از هر چیز بر استقلال عقل و اخلاق تاکید میکرد و روشنگری را فرآیند جرات اندیشیدن با عقل خود میدانست.برادرزاده رامو رمانی فلسفی - ادبی و دیالوگمحور است که تنها دو شخصیت دارد: یکی «من»، یعنی راوی و خودِ دیدرو و دیگری «او»، یعنی برادرزاده رامو. رامو آهنگساز مشهوری است، اما شخصیت اصلی حتی نامی از خود ندارد و تنها با نسبتش با عموی معروفش شناخته میشود. همین بینامی، هویت او را مبهم میکند؛ چنانکه برادرزاده رامو میتواند هر کسی باشد. او از همان رندهای بهلولوار فرانسوی است؛ از همان تیپهایی که میخائیل باختین در کتاب «تخیل گفتوگویی» ذیل عنوان «دلقک، ابله و ولگرد» دستهبندی میکند. باختین این شخصیتها را بیگانگان درون جامعه و چهرههای مرزی میداند که از طریق جایگاه خود، حقیقتهای پنهان جامعه را آشکار میکنند. این شخصیتها ماسک بر چهره دارند و این ماسک، نماد آزادی از هویت ثابت است؛ بنابراین صرفا شخصیتهایی کمیک نیستند، بلکه در آشکارسازی هویت جامعه نقش دارند. پس برادرزاده رامو، یکی از همان ولگردهای پاریسی، دارای ماسک و آزاد از هویت ثابت است. این موضوع با نام نداشتن او شدت مییابد، زیرا میتواند نماینده هر انسانی باشد. نخستین دیالوگ متن چنین آغاز میشود: او: «خب خب، پیدایتان شد، آقای فیلسوف؛ شما وسط این تنبلها چه میکنید؟ شما هم وقتتان را با جابهجا کردن مهرههای چوبی تلف میکنید؟» من: «نه، اما اگر کار مهمتری نداشته باشم، دمی به تماشای آنهایی که مهره را خوب جابهجا میکنند، مشغول میشوم.» از همان آغاز، مواجهه سرپرستانه و افاده تکبر ازسویِ فیلوزوف رد میشود. اتفاقا میتوان تلاش همهجانبه و فرامکانیِ «فیلوزوف» برای خروج از نابالغی خویش را مشاهده کرد.
دیالوگ در متن نه برای تنبیه و آگاهسازی فرد ثانوی، بلکه برای انسجام و وحدت فکری شکل میگیرد. دیالوگ، محور اندیشه درونی فرد است و بنمایه تناقضات درونی او را سامان میدهد. عدم ادعای سرپرستی در پایان متن نیز تثبیت میشود؛ جایی که «او» بدون تغییر کنش بیرونی، راه خود را میگیرد و به اپرا میرود: او: «خداحافظ آقای فیلسوف، قبول دارید که من همان که بودم باقی ماندهام؟» من: «بدبختانه همینطور است.» او: «امیدوارم این بدبختی چهل سالی ادامه داشته باشد. برنده کسی است که آخر میخندد.» در اینجا نه تغییری اجباری رخ میدهد و نه فیلسوف در جایگاه هدایتگر ظاهر میشود. روشنگر نه ابزارِ سلطه و کنترل اذهان اجتماعی، بلکه فردی است که در محور تجربه شخصی خود، تلاش میکند از نابالغی خویش خارج شود؛ تلاشی همهجانبه و فرامکانی. در تمام متن، شخصیت «من» هرگز نسخهای تجویز نمیکند. حتی گاه از اندیشههای «او» استقبال میکند و لطایف روحی برادرزاده رامو را ارج مینهد، هر چند این لطایف دیری نمیپاید و در شرار شرارتهای اندیشه او رنگ میبازد. نگارش درباره روشنگری و لکهزدایی از آن پس از گذشت چند سده، هدف غایی این متن نیست، بلکه یادآوریای است پیرامون امکان پذیرش عدم حضور اجتماعیِ روشنگری و روشنفکری در عصر و جغرافیای ما. شاید آنچه میتوان از روشنگری آموخت، نه سرپرستی دیگران و افاده فضل، بلکه همان حرکتِ فردی برای خروج از نابالغی باشد؛ چنانکه دیدرو در گفتوگوی خود با دیگری، بدون هدایت دیگری، به دنبال آن بود.