در حاشيه بحثهاي اخير پيرامون دكتر شريعتي
امتگرا، نه مليگرا
منيرسادات مادرشاهي
مرحوم شريعتي جزيي بزرگ از تاريخ ايران است. ولي اگر قرار باشد ما بر همه تاريخ خود مهر تاييد بزنيم از نقد وضعيت امروز باز ميمانيم . جاي بسي شكر است كه شريعتي در زماني كه جوانان ما در شگفتي انقلابهاي موفق كمونيستي انگشت به دهان مانده بودند، با عشق به سنت ديني به نجات آنها از انواع كمونيسم آن روز شتافت. در ميان سالهاي منتهي به انقلاب اسلامي ۱۳۵۷، كمتر دانشجويي بود كه تحقير جماعت كمونيست راحس نكرده باشد. كمونيستها دين را افيون، مفاهيم سنت ديني را ناتوان از توضيح وضع موجود و متعارض با پيشرفت جلوه ميدادند. به عبارت ديگر پرچم بيكفايتي باورها و اخلاق ديني را در مقابل ايدئولوژي (عرصه بايد و نبايدها) ماركسيستي برافراشته بودند. شريعتي در چنين فضايي با اندوختههاي خود از دانشهاي ديني، ليبراليسم و سوسياليسم پا به عرصه گذاشت.
او درمطالعات ديني از محضر اسلامشناسان بزرگ ازجمله پدرش بهره برد. اما آشنايي شريعتي با افكار سوسياليستي مانند دانشجويان آن زمان از دانشگاه و عضويت در نهضت خداپرستان سوسياليست آغاز شد. بنيانگذاران اين گروه بر آن بودند كه با حذف ماترياليسم از انديشه سوسياليسم و زدودن خرافات از دين، تلفيقي از خداپرستي و سوسياليسم ارايه كنند. شريعتي با چنين ديدگاهي در همان سالها كتاب ابوذر را ترجمه و با اضافاتي تحت عنوان «ابوذر غفاري، خداپرست سوسياليست» منتشر كرد.
به نظر ميرسد دوران دانشجويي شريعتي در فرانسه شانس بيشتري براي توسعه همين ديدگاه براي او فراهم آورد، زيرا از يك سو امكان آشنايي با نظرات ايرانشناسان و دينپژوهاني مانند ژاك برك، لويي ماسينيون، هانري كربن و هنري ماسه فراهم آمد و از سوي ديگر با انديشههاي فيلسوفان چپ فرانسه نظير ژان پل سارتر، روژه گارودي كه گفته ميشود سعي داشت ماركسيسم را با مسيحيت كاتوليك آشتي دهد و انديشههاي ضد استعماري، فرانتس هم آشنا شد. او توانست در محضر اساتيد جامعهشناس و حقوقداني مانند ژرژ گورويچ تلمذ و نقدهاي ليبرالها به سوسياليسم فرانسه هم را در انديشه ريمون آرون دنبال كند.
علاوه بر اين، محققان استفاده شريعتي از مفاهيمي مانند عصيانگري و انتخابگري انسان و استناد به سخنان سارتر، نيچه و هايدگر را نشان از تعلق خاطر او به اگزيستانسياليسم و اشارههاي پراكنده به هگل، ماركس و ماركوزه را بيانگر آگاهي او از سنت فكري چپ و راست آلمان هم ميدانند. با اين همه به نظر ميرسد شريعتي پايه ديني نظرات منفي خود درباره اقتصاد خصوصي و فلاسفه يوناني و سينايي را مديون مكتب تفكيك و انديشههاي دوست صميمياش محمدرضا حكيمي باشد.
جريان ديگر و مهم تاثيرگذار بر شريعتي، نهضت «احياي ديني» سيد جمالالدين اسدآبادي، عبده، سيد قطب و نهايتا اقبال لاهوري بود. اين نهضت در پاسخ به ادعاي ارنست رنان (سخنراني۱۸۸۳) مبني بر ناسازگاري علم و اسلام بنا و به دنبال رنسانس اسلامي بود كه استودارد لوثروپ نژادپرست در كتاب «جهان جديد اسلام عليه برتري جهان سفيد» (۱۹۲۰) نسبت به آن هشدار داده بود.
شريعتي ايجاد رنسانس اسلامي را در گرو تبديل دين اسلام به ايدئولوژي پويا ميدانست . اسلامي كه به نظر او رسالت اصلي خودش يعني، آزادي، برابري، نجات تودهها و مستضعفان را از ياد برده بود. خودش در اين باره گفته است كه «مهمترين رويداد و درخشانترين موقعيتي» كه در روزگار او به دست آمده، تبديل اسلام از فرهنگ به ايدئولوژي بوده است تا دين رسالت خود را در تعيين جهت اجتماعي، شكل زندگي و وضع ايدهآل فرد، جامعه و حيات بشري انجام دهد. از اينرو تلاش شريعتي در ايدئولوژيك شدن اسلام هم نقش مهمي در پيروزي انقلاب اسلامي ايران ايفا كرد و هم تاثير بسزايي در تفكر رسالت رهبري آينده بشريت و صدور انديشه انقلاب اسلامي داشت.
عشق به رنسانس اسلامي به عنوان تنها راهكار، آگاهي به وضعيت ممتاز تاريخي ملت ايران نسبت به ساير مسلمانان را در نظر شريعتي تار كرد. او از درك مبارزه صد ساله ملت ايران براي ايجاد عدالتخانه و مشروطه و دولت مدرن غافل ماند. او نتوانست مبارزه عليه استبداد و با نگاه به منافع ملت ايران را پي بگيرد. ملتي كه صد سال پيش منافع ملت مسلمان ايران و نه امت اسلامي را به صورت قانون اساسي تدوين كرده بود . شريعتي در قامت نظريهپرداز توانست در ايران هميشه ملي، امت را به جاي ملت بنشاند. شايد منافع ملي ايران و امت اسلام را سازگار با هم ميديد و مانند اسدآبادي تصور ميكرد اگر پيشبيني لوثروپ به واقعيت بپيوندد، منافع همه مسلمانان تامين خواهد شد. اما نميتوان گفت شريعتي با تاريخ نهضتهاي مليگرايانه ناآشنا بوده است. علاوه بر اينكه تحقير نمادهاي ملي ايران از عدالت انوشيروان تا لوح نبشتههاي هخامنشي بيانگر آن است كه هوشيارانه اعتلاي اسلام ايدئولوژيك و امتگرايانه را به هر قيمتي دنبال ميكرد.
در پايان شايد بتوان گفت مرحوم شريعتي جوانان آن دوره از تاريخ ايران را با بازخواني دين، از چنگ ايدئولوژي كمونيسم رهانيد كه خود امري مهم بود. اما تلاش او براي ايدئولوژيك كردن دين گرچه بهانهاي ديني و مقبول عامه براي مبارزه ضد استبدادي فراهم كرد، اما نه تنها راه نفوذ بلندمدت انديشه ماركسيستي در مفاهيم ديني را هموار كرد، بلكه مانند كمونيستها، مبارزه ضد استبدادي ايرانيان را به مبارزه عليه امپريالسيم جهاني مرتبط و ملت مسلمان ايران را به سوي امت جهاني اسلامي راند .