• 1405 چهارشنبه 18 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6394 -
  • 1405 دوشنبه 26 مرداد

با هوش مصنوعي صادق باشيم

حسين صومعه

 اينترنت كه آمد، سي سال طول كشيد تا بعضي‌ها بفهمند دقيقا با چه چيزي طرف هستند و هنوز هم هستند مسوولاني كه فضاي مجازي برايشان يك چيز مبهم و مشكوك است، همان چيزي كه بايد آن را فهميد و نه صرفا به دنبال كنترل كردن آن بود. حالا هوش مصنوعي از راه رسيده و ما دقيقا داريم همان اشتباه را با همان ريتم تكرار مي‌كنيم.
ترس از چيز جديد، به‌ خودي ‌خود بد نيست. شايد حتي طبيعي‌ترين واكنش انسان به هر چيزي باشد كه نمي‌شناسدش. مشكل ترس نيست، مشكل اين است كه ترس را به‌ جاي شناخت، به سياست تبديل مي‌كنيم. به‌ جاي اينكه برويم سراغ چيزي كه نمي‌شناسيم و آن را بفهميم، تصميم مي‌گيريم دورش ديوار بكشيم و اين ديواركشي برخلاف تصور، هيچ ‌وقت رايگان تمام نمي‌شود؛ هر بار عقب مي‌مانيم و اين‌بار عقب‌ماندگي‌اش با اينترنتِ دهه هفتاد و هشتاد قابل مقايسه نيست. نمونه‌اش را همين حالا مي‌شود ديد: اتاق ‌فكرهايي تشكيل مي‌شوند و تصميم مي‌گيرند «هوش مصنوعي ايراني» بسازند، با فيلترينگ، با محدوديت، با برچسب بومي‌سازي. غافل از اينكه همين محصولِ به ‌اصطلاح بومي، در بسياري از موارد همچنان به زيرساخت، مدل يا خدمات خارجي وابسته است. اين نه استقلال است، نه حاكميت، يك نمايش است. يك اداي خودكفايي، روي چيزي كه از پايه به بيرون وصل است. مرزي كه اينجا كشيده مي‌شود، مرزِ دسترسي ماست به ابزار، نه مرزِ خطرات واقعي هوش مصنوعي و اينجاست كه بايد رك بود: نسل زد، بخش بزرگي از زندگي روزمره‌اش را با اين ابزار مي‌گذراند، در حالي كه بخشي از ساختار تصميم‌گيري هنوز درگير اين پرسش است كه اساسا با چه چيزي طرف است. تكليف مدرسه، رزومه، ايده يك پروژه، حتي يك گفت‌وگوي ساده، همه از فيلترِ يك مدل زباني رد مي‌شود. سوال واقعي اين نسل «آيا هوش مصنوعي خطرناك است؟» نيست، سوال اين است كه «با ابزاري كه قرار است بخش بزرگي از فكر كردن، نوشتن و حتي تصميم‌ گرفتنم را شكل بدهد، چطور بايد رابطه‌اي هوشيارانه بسازم، وقتي كسي كه قرار است چارچوبش را تعيين كند، خودش هنوز نمي‌داند با چه چيزي طرف است؟» اما مشكل فقط سر سياستگذاري در نهاد بالادستي نيست، مشكل اصلي‌تر، جايي پايين‌تر است: در مدرسه، خانه و در سبك تربيتي كه قرار است اين نسل را براي دنيايي آماده كند كه خودِ آموزش‌دهنده‌ها هنوز نشناخته‌اندش. سيستم آموزشي ما هنوز دارد بر مبناي حفظ ‌كردن، امتحان كتبي و مجازات تقلب طراحي مي‌شود، در حالي كه دانش‌آموز و دانشجوي امروز، در عمل، هر لحظه در دسترسي به ابزاري است كه مي‌تواند هر كدام از اين سه محور را دور بزند. اين يعني يا بايد تظاهر كنيم هوش مصنوعي وجود ندارد كه نتيجه‌اش نسلي است كه ياد مي‌گيرد پنهانكاري كند، نه ياد بگيرد چطور درست از ابزار استفاده كند يا بايد بپذيريم كه كل تعريف «يادگيري» و «ارزيابي» بايد از نو نوشته شود. اين دومي سخت‌تر است، ولي تنها گزينه واقعي است. همين منطق درباره تربيت خانوادگي هم صادق است. والديني كه بچه‌هايشان را براي دنيايي تربيت مي‌كنند كه خودشان هرگز در آن زندگي نكرده‌اند، طبيعتا يا هوش مصنوعي را به‌ كل قدغن يا بي‌هيچ چارچوبي رهايش مي‌كنند . هر دو مسير به يك اندازه خطرناك است. قدغن ‌كردن فقط باعث مي‌شود كودك در خفا و بدون هيچ راهنمايي ياد بگيرد و رها كردن بي‌قيدوشرط هم يعني سپردن شكل‌گيري ذهنِ يك نسل به الگوريتمي كه بسياري از آنها بر افزايش تعامل و ماندگاري كاربر بهينه شده‌اند، نه الزاما رشدِ فكري او. چيزي كه واقعا لازم است، نه ممنوعيت است و نه رهاسازي؛ سواد است. سوادي كه نه مدرسه بلدش است، نه اغلب خانواده‌ها، چون خودِ نسل‌هاي قبلي هم هنوز آن را كامل نساخته‌اند.
اما يك ميدان مهم ديگر هم وجود دارد كه شايد از مدرسه و خانواده هم زودتر خودش را نشان بدهد: بازار كار. هوش مصنوعي قرار نيست فقط بعضي شغل‌ها را حذف كند؛ احتمالا پيش از آن، شكل انجام بسياري از شغل‌ها را تغيير خواهد داد. در چنين شرايطي، فاصله اصلي ديگر فقط ميان كسي كه مدرك دانشگاهي دارد و كسي كه ندارد، نيست؛ ميان كسي هم خواهد بود كه مي‌داند چگونه از ابزارهاي جديد استفاده كند، خروجي آن را ارزيابي كند، خطايش را تشخيص دهد و همچنان مسووليت تصميم نهايي را بپذيرد، با كسي كه اساسا از اين ابزارها فاصله گرفته است. اين تفاوت را مي‌شود همين حالا هم ديد. دانشجويي كه مي‌تواند با كمك هوش مصنوعي يك مساله را سريع‌تر تحليل كند، يك ايده را توسعه دهد، داده‌ها را مرتب كند يا يك متن اوليه بسازد، الزاما جاي دانشجوي ديگر را نمي‌گيرد؛ اما اگر هر دو از يك نقطه شروع كنند و يكي از آنها ياد گرفته باشد چگونه ماشين را در خدمت توانايي خودش قرار دهد، به ‌مرور فاصله‌اي ميان آنها شكل مي‌گيرد كه صرفا با مطالعه بيشتر جبران نمي‌شود. مساله فقط «بلد بودن كار با هوش مصنوعي» نيست، مساله، تغيير تعريف مهارت است. در آينده‌اي كه همين حالا شروع شده، شايد يكي از مهم‌ترين مهارت‌ها اين باشد كه انسان بداند چه كاري را بايد به ماشين بسپارد و چه كاري را نبايد. بداند كجا سرعت مهم‌تر است و كجا دقت؛ كجا بايد به خروجي اعتماد كرد و كجا بايد آن را دوباره بررسي كرد و مهم‌تر از همه، بداند مسووليت يك تصميم را نمي‌توان به يك الگوريتم منتقل كرد. اگر آموزش اين مهارت‌ها را جدي نگيريم، ممكن است نسلي داشته باشيم كه به ابزارهاي بسيار قدرتمند دسترسي دارد، اما نمي‌داند چگونه از آنها به نفع خودش استفاده كند و دقيقا همين ‌جاست كه بايد با صداي بلند گفت هر چه مقاومت بيشتر باشد، هر چه ديرتر خودمان را با اين واقعيت آداپته كنيم، ضررش مستقيم متوجه خودمان مي‌شود، نه متوجه تكنولوژي. تكنولوژي منتظر تصميم ما نمي‌ماند. مدل بعدي مي‌آيد، نسخه بعدي مي‌آيد، صرف‌نظر از اينكه ما آماده باشيم يا نه. تنها چيزي كه با تعلل عوض مي‌شود، فاصله ماست تا نقطه‌اي كه بقيه دنيا ايستاده. اين فاصله را بعدا با هيچ سياستِ جبراني، هيچ طرحِ ملي ديرهنگام، نمي‌شود پر كرد؛ همان‌طور كه با اينترنت نشد. كسي كه در دهه هشتاد اينترنت را دير ياد گرفت، امروز هنوز دارد تاوانش را در بازار كار پس مي‌دهد. اين‌بار سرعتِ عقب ‌افتادن چند برابر بيشتر است، چون خودِ تكنولوژي هم چند برابر سريع‌تر رشد مي‌كند. اينجا لازم است يك نكته را هم بيشتر توضيح داد والا به همان كليشه «هوش مصنوعي آينده نجات‌بخش است، فقط بايد بپذيريمش»: پذيرفتن هوش مصنوعي به معناي تسليم بي‌قيد و شرط نيست و تغييرِ سبك آموزش و تربيت هم به معناي واگذاري كامل ذهن به ماشين نيست. مرز واقعا وجود دارد و بايد وجود داشته باشد ولي نه مرزِ فيلترينگ سياسي، بلكه مرزهايي مثل چه ديتايي از ما جمع مي‌شود؟ چه زماني يك متن يا تصوير جعلي است و چه‌ كسي مسوولش است؟ چقدر از قضاوت، تحليل و حتي احساسات‌مان را بايد به يك الگوريتم بسپاريم پيش از اينكه ديگر خودمان تصميم نگيريم؟ مرز بين آموزش با هوش مصنوعي و بدون آن چيست؟ اينها مرزهايي‌اند كه با بحث عمومي، شفافيت و سواد جمعي ساخته مي‌شوند، نه با يك اتاق فكر پشت درهاي بسته كه اسمش را مي‌گذارد «مصلحت» و نه با معلمي كه فقط بلد است تقلب را مچ‌گيري كند بدون اينكه بداند اصلا «تقلب» در اين دنياي جديد چه تعريفي دارد. خطر واقعي در جايي است كه يك نسل با اين تكنولوژي بزرگ مي‌شود، در حالي كه هم نظامِ آموزشي‌اش و هم تصميم‌گيرهاي بالادستي‌اش هنوز دارند بحث مي‌كنند كه آيا اصلا بايد رويش حساب باز كرد يا نه. مساله اين نيست كه ما بايد آينده را پيش‌بيني كنيم؛ مساله اين است كه آينده، بدون اجازه ما، دارد اتفاق مي‌افتد و هر روزي كه صرفِ ترسيدن، انكار كردن يا به تعويق انداختن شناخت آن شود، روزي است كه مي‌توانست صرفِ يادگيري، قانونگذاري و آماده ‌شدن براي آن شود. اين ‌بار قرار نيست صرفا يك فناوري جديد وارد زندگي‌مان شده باشد. هوش مصنوعي دارد به يكي از ابزارهاي اصلي توليد دانش، كار و تصميم‌گيري تبديل مي‌شود. بنابراين انتخاب ما ميان «پذيرفتن» و «نپذيرفتن» نيست؛ انتخاب واقعي ميان شناختن و نشناختن، ميان ساختن قواعد و تحميل شدن قواعد ديگران و ميان آماده شدن و عقب ماندن است. كساني كه اين روزها تصميم مي‌گيرند مقاومت كنند، آداپته نشوند، منتظر بمانند تا همه ‌چيز «روشن‌تر» شود، بايد بدانند كه اين انتظار رايگان نيست؛ قيمتش را دقيقا همان نسلي مي‌پردازد كه قرار بود از او محافظت كنند.
دبير كميته ميراث و گردشگري مشاوران نسل زد

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون