خوانشي بر «آنچه ميماند» نمايشگاه انفرادي بيتا فياضي در گالري مدار موازي
گذشتهاي ناتمام
پس از يك واقعه مخرب از هنر چه ميخواهيم: گواهي دادن، بازنمايي، مقاومت، تسلي يا صرفا ادامه دادن؟
هلينا مريم قائمي
«آنچه ميماند» در نگاه نخست، ذهن را به حافظه و آنچه پس از فقدان برجاي ميماند، معطوف ميكند: پس از واقعه، از آدمها، اشيا، خانهها، تصاوير و تجربهها چه برجاي ميماند؟ اما نمايشگاه بيتا فياضي از جايي پيچيدهتر ميشود كه پرسش از «چه چيز» جاي خود را به پرسش از نفسِ «باقيماندن» ميدهد. آيا آنچه باقي ميماند همان چيزي است كه پيشتر وجود داشته و از نابودي جان سالم به در برده يا چيزي است كه واقعه از درون آن عبور كرده و ديگر نميتواند به وضعيت پيشين خود بازگردد؟
از اين منظر «آنچه ميماند» با ناممكن بودنِ حفظ بيكموكاستِ آنچه از دست رفته سروكار دارد. آنچه از يك واقعه برجاي ميماند خودِ واقعه نيست، همانگونه كه تصوير، خاطره يا شيء نميتواند غياب را به حضور كامل بازگرداند. باقيمانده چيزي را حفظ ميكند و همزمان فقدان همان چيز را آشكار ميسازد. همين وضعيت، نمايشگاه را به مفهوم «رد» در انديشه دريدا نزديك ميكند؛ ردي كه صرفا نشانه چيزي از دست رفته نيست و حضور را از همان ابتدا با غياب درهم ميآميزد. آنچه اكنون حاضر است، چيزي از آنچه ديگر حاضر نيست را با خود حمل ميكند.
همين جا تفاوت ميان يادگار و باقيمانده اهميت پيدا ميكند. يادگار معمولا چيزي است كه آگاهانه براي حفظ گذشته نگه داشته ميشود، اما باقيمانده الزاما انتخاب نشده است؛ ميتواند شيئي دورريختني، تصويري گذرا يا تكهاي باشد كه از دل يك گسست برجاي مانده است. پس از جنگ و وقايع اخير، فياضي براي مدتي مجسمهسازي را متوقف ميكند و طراحي و نقاشي روزانه جاي آن را ميگيرد. تصاوير رسانهاي نيز وارد اين فرآيند ميشوند و طراحي به شيوهاي براي ثبت پيوسته مواجهه با وضعيت بحران بدل ميشود. در اينجا، كنش طراحي را نيز ميتوان نشانهاي از ادامه زيستن دانست.
اينجاست كه حضور ساموئل بكت در نمايشگاه معنايي فراتر از اداي احترام به نويسندهاي تاثيرگذار پيدا ميكند. عبارت مشهور پايان «نامناپذير»، «نميتوانم ادامه بدهم، ادامه خواهم داد»، نه وعده اميد است و نه اعلام پيروزي. ادامه دادن در جهان بكتي درست زماني معنا پيدا ميكند كه امكان آن ديگر بديهي نيست. در نمايشگاه فياضي نيز ادامه كنش هنري به معناي بازگشت به وضعيت پيشين نيست. رسانه، ريتم و فضاي كار تغيير ميكنند و حجم جاي خود را به خط ميدهد. آنچه ميماند، همان چيزي نيست كه تغيير نكرده است؛ چيزي است كه براي باقيماندن ناچار شده تغيير كند. بقا در اينجا شكلي از دگرديسي است.
قرار گرفتن مجسمههاي سراميكي ساخته شده پيش از واقعه در كنار طراحيهاي متاخر، همين مساله را در سطح زمان نيز گسترش ميدهد. اين آثار، وقتي در بستري پس از واقعه ديده ميشوند، ديگر دقيقا همان آثار پيشين نيستند. واقعه فقط آينده را تغيير نميدهد، گذشته را نيز از نو قابل خواندن ميكند. بنابراين نمايشگاه سه زمان را همزمان در خود حمل ميكند: پيش از واقعه، هنگام واقعه و پس از آن. اين زمانها خطي و مرتب كنار يكديگر قرار نگرفتهاند؛ در هم رسوب كردهاند. آنچه ميماند، گذشتهاي است كه به تمامي در گذشته جاي نميگيرد و همچنان در اكنون ادامه مييابد.
والتر بنيامين امكان ديگري براي فهم نمايشگاه فراهم ميكند. تاريخ نزد او مسير هموار و پيوسته پيشرفت نيست؛ انباشتي است از گسستها، شكستها و امكانهاي از دست رفته. تصوير فرشته تاريخ كه به گذشته مينگرد و به جاي زنجيرهاي منظم از رخدادها با انباشت ويرانيها مواجه ميشود، با منطق اين نمايشگاه قرابت پيدا ميكند. «آنچه ميماند» نيز تاريخ را روايت نميكند، آن را در بقايا متراكم ميسازد: كاغذ، خط، سراميك، تصوير رسانهاي و جعبه دورريختني. اين عناصر تاريخ را توضيح نميدهند، آن را رسوب ميدهند.
در فضاي ورودي نمايشگاه، سازهاي از مقواي كارتنهاي مستعمل قرار گرفته و در نسبت با آن، يك استاپموشن از همان سازه به نمايش درميآيد. كارتن براي ماندن ساخته نشده؛ مادهاي موقت است كه پس از پايان كاركردش كنار گذاشته ميشود. فياضي همين ماده مصرف شده را به ساختاري حجمي بدل ميكند كه تصوير آن در استاپموشن، ميان پديدار شدن و محو شدن در نوسان است. مساله در اينجا ديگر صرفا بازيافت نيست، بلكه ناپايداري حضور است: سازه در فضا حضور مادي دارد، در حالي كه تصوير متحرك آن، سازه را در مرز ميان حضور و غياب معلق نگه ميدارد. مادهاي كه قرار بوده پس از مصرف كنار گذاشته شود، اكنون به اثر بدل شده است. تناقض در همين جاست: «آنچه ميماند» بخشي از صورت مادي خود را از مادهاي ميسازد كه اساسا براي ماندن ساخته نشده است.
حضور بهمن محصص، بكت و لوئيز بورژوا نيز نسبت ميان حضور و غياب را به سطح ديگري ميبرد. اين چهرهها فقط «تاثيرات» هنرمند نيستند، به صورتهايي از حضور غايب بدل ميشوند. از طريق تصوير، خاطره و اثر بازميگردند و نمايشگاه را با گذشتهاي كه هنوز تمام نشده پيوند ميزنند. اين وضعيت به مفهوم شبح در انديشه متاخر دريدا نزديك ميشود: چيزي كه نه كاملا حاضر است و نه كاملا غايب و با بازگشت خود مرز ساده گذشته و اكنون را مختل ميكند. از اين منظر، «آنچه ميماند» فقط به بقاي چيزي از واقعه اشاره ندارد؛ ردِ ديگري را نيز در ما آشكار ميكند. محصص، بكت و بورژوا نوعي تبار شخصي ميسازند؛ تاريخي شكل گرفته از تاثير، فقدان و حافظه.
اين ناپايداري در بدنهاي سراميكي فياضي نيز ديده ميشود؛ موجوداتي ميان انسان، حيوان و فرمهاي نامعين كه گاه پيش از آنكه هويتشان تشخيص داده شود، به صورت ماده و حجم تجربه ميشوند. اين تاخير در شناسايي كيفيتي از «امر غريب» ايجاد ميكند: چيزي آشنا كه همزمان از آشنايي سر باز ميزند. اهميت اين بدنها بيش از رمزگشايي روانشناختيشان، در ناپايداري هويت آنهاست. بدن، تصوير، خاطره و شيء باقي ميمانند، اما در باقيماندن دگرگون ميشوند. از اين رو، آثار فياضي در فاصله ميان واقعه و فراموشي، تصوير و فقدان، ماده و زوال، گذشته و اكنون شكل ميگيرند.
با اين همه، منطق انباشت در نمايشگاه پرسشي انتقادي نيز پيش ميكشد. تكثير اشيا و پيكرهها از مدتها پيش بخشي از زبان فياضي بوده، اما در اينجا تكرار صورتي ديگر يافته است: تكرار روزها، طراحيها، تصاوير و استمرار ساختن. درست در همين نقطه بايد پرسيد: چه زماني انباشت به آرشيو بدل ميشود و چه زماني آرشيو به انباشتي بيتمايز فروكاسته ميشود؟ آرشيو فقط حفظ نميكند، انتخاب ميكند و در نتيجه حذف نيز بخشي از منطق آن است. اگر هر آنچه باقي مانده وارد فضاي نمايش شود، خودِ مفهوم باقيمانده ممكن است نيروي تمايزبخش خود را از دست بدهد.
در نهايت، شايد مساله اصلي «آنچه ميماند» در پرسش از امكانِ تداوم كنش هنري پس از گسست باشد. پس از يك واقعه مخرب از هنر چه ميخواهيم: شهادت، بازنمايي، سوگواري، مقاومت، تسلي يا صرفا ادامه دادن؟ نمايشگاه پاسخي قطعي به اين پرسش نميدهد. كنش هنري در اينجا شكنندهتر از آن است كه مدعي نجات باشد؛ صورتش تغيير ميكند و از جايي ديگر ادامه مييابد. اينجاست كه بكت، دريدا و بنيامين، بيآنكه آثار به مصداق نظريات آنان تقليل پيدا كنند، در نقطهاي مشترك قرار ميگيرند: ادامه دادن بدون وعده پيروزي، باقيماندن بدون امكان حضور كامل و حمل كردن گذشتهاي كه هنوز از اكنون كنار نرفته است.
در اين معنا «آنچه ميماند» ديگر فقط عنوان مجموعهاي از آثار نيست، نام يك وضعيت است: حضور داشتن در حالي كه چيزي غايب است و ادامه دادن هنگامي كه امكان ادامه دادن ديگر بديهي نيست. هيچ چيز واقعا همانگونه كه بوده باقي نميماند. آنچه ميماند، دقيقا به سبب باقيماندن، تغيير كرده است. آنچه ميماند، چيزي نيست كه از نابودي مصون مانده؛ چيزي است كه نابودي از آن عبور كرده و با اين همه، به صورتي ديگر، هنوز اينجاست. شايد همين «هنوز» مهمترين كلمه نانوشته نمايشگاه باشد.