• 1405 شنبه 14 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6409 -
  • 1405 شنبه 14 شهريور

گفت‌وگو با مريم سعادت درباره اهميت سينماي كودك

هميشه دوست دارم براي بچه‌ها كار كنم

محمدرضا كاظمي

اگر خودتان دهه شصتي نيستيد، فقط كافي است در زندگيتان يكبار يك دهه شصتي ديده باشيد تا به اين جمله ايمان بياوريد كه بچههاي دهه شصتي با شخصيتهاي عروسكي تلويزيون در دهه شصت و اوايل هفتاد، چه زندگي شادي داشتند، چون هنوز هم برخي تكهكلامها و موقعيتهاي آن كاراكترها را در زندگي شخصيشان بازتوليد ميكنند يا هرازگاهي با اسم رمز «نوستالژي» نام و عكس يكي از اين شخصيتها را در فضاي مجازي زنده ميكنند. در آن سالها هنرمندان بزرگي در عرصه توليد آثار كودك حضور داشتند،     هنرمنداني  كه امروز نامشان در تاريخ سينما و تلويزيون ما ميدرخشد، كساني كه در روزهاي جوانيشان به فكر ساختن آثار جذاب براي كودكي ما بودند. يكي از اين نامها مريم سعادت است كه شايد جذابترين تصويري كه از او به خاطر داريم، كلكلهايش با زيزيگولو و آقاي جمالي، در مجموعه «قصههاي تابهتا» بود، هنرمندي كه قبل از اينكه او را به بازيگري بشناسيم، با عروسكهايي كه طراحي يا عروسكگرداني كرد، به خانههاي ما آمده بود. «شهر موشها»، «خونه مادربزرگه»، «گلنار»، «قصههاي تابهتا» فقط تعدادي از كارهاي عروسكي مريم سعادت در سينما و تلويزيون بود كه اكثرشان تبديل شدند به خاطرات مشترك چند نسل از دوستداران آثار نمايشي. در يكي از روزهاي گرم تابستان مهمان او شديم  و درباره سالهاي شيرين دهه شصت و هفتاد، خاطرهبازي كرديم.

 

   همين ابتداي گفتوگو ميخواهيم شما را به سالهاي دور ببريم، اولينباري كه به سينما رفتيد را يادتان هست؟

خانه ما در كودكي در محله نارمك بود. دور ميدان هفتحوض يك سينما بود كه تا منزل ما پنج دقيقه فاصله داشت و تنها سالن شرق تهران بود. من اصلا يادم نيست اولين فيلمي كه در كودكي ديدم چه بود، اما مطمئنم هر چه بود در همان سالن سينما ديدم. ولي يك خاطره قديمي دارم كه يك بار مادربزرگم گفت دوتايي به سينما برويم. من خيلي خوشحال شدم و به همه پز دادم كه ميخواهم به سينما بروم. آن روز فيلمي ديديم به نام «شمشير در سنگ». يك فيلم مذهبي مناسبتي هم ديديم و يادم هست مادربزرگم تمام مدت فيلم گريه ميكرد و من بيشتر از فيلم، گريههاي او را تماشا ميكردم. اين يكي از قديميترين صحنههايي است كه از سينما رفتن در خاطرم هست.

   مسير هنريتان چطور به سمت آثار نمايشي رفت؟

من از كودكي نقاشي ميكردم. علاوه بر دفتر نقاشي حتي روي دستمال كاغذي هم نقاشي ميكشيدم و گاهي به فاميل و دوستانم هديه ميدادم. من تا سال نهم درس خواندم و در هنرستان هنرهاي زيبا، رشته نقاشي قبول شدم و از آنجا ديپلم گرفتم.

روز كنكور خيلي برايم خاطره شد. براي گرفتن كارت حضور در امتحان به دانشگاه رفتم و فهميدم روز كنكور است و من يك روز تاخير داشتم. من را به داخل دانشگاه راه ندادند و ساعتها آنجا ايستادم و در زدم. كنكور تمام شد و شركتكنندهها هم دانشكده را ترك كردند، اما من همچنان آنجا ايستاده بودم و در ميزدم تا با كسي صحبت كنم. ميگفتند سال بعد بايد براي كنكور بروم. آنقدر اصرار كردم كه رييس دانشگاه كه متاسفانه اسمش را فراموش كردهام ولي چهره‌‌اش هرگز از ذهنم پاك نميشود، خواست من را ببيند. در دفترش گريه ميكردم و ميگفتم كه چقدر روزها با روياي حضور در دانشگاه زندگي كردهام.

   واكنش رييس دانشگاه چه بود؟

او گفت فقط يك كار ميتواند برايم انجام دهد. فرداي آن روز در دانشگاه كنكور نمايش عروسكي برگزار ميشد و كمك كرد تا كارت كنكور مرا به كنكور نمايش عروسكي منتقل كند. شرط كرد كه اگر قبول شدم و نمرات ترم اولم هم خوب بود، سال بعد به رشته طراحي صحنه منتقل كند. از من درباره تئاتر عروسكي پرسيد كه آن زمان اطلاعات نداشتم و به من اجازه داد بروم كتابخانه دانشگاه تا چند كتاب مرتبط با اين رشته را بخوانم و از مسوولان كتابخانه هم خواست كه به خاطر من آن روز بيشتر بمانند. در آن چند ساعتي كه در كتابخانه بودم، كتابهاي مختلف را ورق زدم و نتبرداري كردم. فرداي آن روز كنكور دادم و چند روز بعد هم آزمون شفاهي و عملي اين رشته انجام شد. آن سال از حدود هزار نفر، فقط چهار نفر در اين رشته قبول شدند كه يكي از آنها من بودم. اتفاقا بعد از ترم اول، رييس دانشكده به من گفت كه سر حرفم هستم و اگر بخواهي ميتوانم تو را بفرستم به طراحي صحنه ولي من گفتم كه عاشق كار با عروسكها هستم و سرنوشت من با صحنه رقم خورد.

    چطور از كار عروسكي وارد بازيگري شديد؟

اوايل دهه شصت وارد آثار تلويزيوني شدم و بعد به گروه مرضيه برومند پيوستم. طراح بعضي عروسكهاي گروه او بودم. يك روز برومند در منزل ما متن سريال «آرايشگاه زيبا» را مينوشت. گفتم چه قصه خوبي است، نقشي نداريد كه من هم بازي كنم؟ برومند پرسيد كه «واقعا دوست داري بازي كني؟» من تاييد كردم و سپس نقش يك دختر با مشكلات ذهني را به من دادند كه اسد خمارلو با بازي رضا بابك به خواستگارياش ميآمد و سرانجام چون مادربزرگش فوت ميكند، عروسي به هم ميخورد. خيلي تجربه غريبي بود كه اولينبار كنار گروهي با اين بازيگران بزرگ حضور داشتم.

   شايد بعضي مخاطبان نسل جوان تلويزيون ندانند كه اولين حضورتان به «آرايشگاه زيبا» مربوط ميشود!

بله، در «آرايشگاه زيبا» هم نقشم كوتاه بود و هم گريم داشتم و حتي خود صنف ما هم مرا نشناخت. همان زمان من كارگرداني يك كار عروسكي را در تلويزيون برعهده داشتم. شب قبل از اجراي برنامه، ميشنيدم كه در اتاق رژي درباره نقش من در سريال صحبت ميكردند، اما من را نشناخته بودند و من خيلي كيف كردم!

   شما از همان دهه شصت تا امروز حضور پررنگي در آثار بلند سينماي كودك داشتيد، «شهر موشها»، «گلنار»، «تارزن و تارزان»، «عمليات مهدكودك»، «شهر گربهها» تعدادي از كارهاي معروف شما در اين حوزه است، چه چيزي شما را به سينماي كودك وصل كرد؟

راستش من به دليل عشق به عروسك كارم را با كارِ كودك آغاز كردم. هنوز هم در كشور ما اجراي عروسكي براي بزرگسالان جا نيفتاده و به همين دليل من از قديم بيشتر براي كودكان و نوجوانان كار كردم. من همواره دوست داشتم براي بچهها كار كنم و زاويه نگاهم اين بود كه اگر قرار است كار عروسكي نكنم، به آن پروژه در قالب ديگري كمك كنم. يعني اصلا با تصور يا نيت بازيگر شدن در اين پروژهها حضور نداشتم، بيشتر ميخواستم كمك كنم تا يك اثر به سرانجام برسد، پس اگر بازي كردم و هنرپيشه شدم به اين قصد بوده و هيچ ادعاي ديگري هم ندارم.

   از بين آثار سينمايي كه به آنها اشاره شد «شهر موشها» براي ما هم جايگاه ويژهاي داشت، از تجربه حضور در اين اثر بگوييد.

من در اصل با «شهر موشها» به گروه مرضيه برومند پيوستم. عروسكگرداني شخصيت «دمدراز» را برعهده داشتم. البته اين هم خيلي طولاني نبود و كاراكترهاي ديگر را هم عروسكگرداني كردم. بعد هم با ديگر كارهاي او همراه بودم، مثل «خونه مادربزرگه» كه من طراح و سازنده بسياري از شخصيتهاي عروسكي آن كار بودم. عروسكگردان و صداپيشه نوكطلا هم بودم.

   از آن سالها و همكاري با اين گروه از هنرمندان چه خاطرهاي داريد؟

راستش را بخواهيد ما آن زمان فكر نميكرديم كه قرار است اتفاق بزرگي براي اين آدمها بيفتد. ما خيلي صادقانه كار عروسكي ميكرديم. همه كساني كه آن سالها در كارهاي عروسكي حضور داشتند، مثل حميد جبلي، ايرج طهماسب، راضيه برومند، مسعود كرامتي، آزاده پورمختار، حسن پورشيرازي، رضا ژيان، كامبيز صميميمفخم، مرتضي احمدي و... عاشقانه براي بچهها كار ميكردند. اينطور نبود كه مثلا كسي پيشنهادي براي بازيگري نداشته باشد و بيايد در كار عروسكي، صداپيشگي يا عروسكگرداني كند. اصلا اينطور نبود. تمام اين تيم با عشق كار عروسكي ميكردند.

   امروز متوجه شدم با وجود اينكه سالهاست به عنوان بازيگر شناخته ميشويد، هنوز كار عروسكي برايتان جذابتر است؟ درست است؟

صد درصد، من هنوز هم با عروسكها كار ميكنم. از قديم كار كودك كردم و اكثر كارهاي كودكم براي بچهها بوده است. من دوست داشتم كار عروسكي بكنم و كار عروسكي را به اين دليل دوست دارم كه همه تلاش ميكنند يك اتفاق خوب بيفتد و همه با هم به صورت واحد كار ميكنند. ادعايي در بازيگري ندارم و اگر هنرپيشه هم شدم، به همين نيت بوده كه به توليد يك اثر كمك كنم.

   شما جزو هنرمنداني هستيد كه هم آثارتان به عنوان عروسكگردان در جشنواره فيلمهاي كودكان و نوجوانان حضور داشته، هم خودتان با توجه به جايگاهتان در اين رويداد بوديد، نظرتان درباره اين رويداد هر ساله سينماي كودك و نوجوان چيست؟

من اين جشنواره را خيلي دوست دارم. يكي، دو سال داور جشنواره بودم و يكبار هم از من تقدير شد. من هم جشنواره تئاتر و هم جشنواره فيلم كودك و نوجوان را خيلي دوست دارم. وقتي ميبينم در چند روز مجموعه كارهايي كه بايد ديده شود را ميبينم و هجوم بچهها به سالن سينما و شلوغي و شوقي كه دارند و همان شوق را به سالن ميآورند خيلي جالب است. اميدوارم امسال هم جشنواره موفق و خوبي برگزار شود و اين مسير براي بچهها ادامه داشته باشد.

   از اين تجربياتي كه در خلال جشنواره داشتيد خاطرهاي هم داريد؟

بله، اتفاقات جالبي در طول اين سالها ديدم كه برايم جالب بود. اما اتفاقي كه تقريبا هر سال شاهدش بودم و هر بار ميبينم برايم هيجانانگيز است، سرزندگي و اشتياقي است كه بچهها براي رفتن به سالن سينما دارند بچهها وقتي با هم وارد سالن ميشوند، سروصداي زيادي دارند، تا نگاهشان ميكني، ساكت ميشوند و وقتي سمت ديگري را نگاه ميكني باز جيغ و داد ميكنند! واقعا نميدانم چرا اما هر بار اين اتفاق ميافتد و خيلي به نظرم بامزه است. يعني ما هر سال گوشمان پر ميشود از حجم زيادي جيغ!

   پيغامي براي بچههايي كه قرار است امسال به تماشاي آثار جشنواره بنشينند، نداريد؟

راستش من الان نميدانم پدر و مادرها، بچههايشان را به سينما ميبرند يا فقط از مدرسهها بچهها را هماهنگ ميكنند. اميدوارم كار كودك به اندازهاي توليد شود كه خود بچهها دوست داشته باشند به سينما بروند و براي ساعاتي هم كه شده اين موبايلها را كنار بگذارند و از ديدن يك فيلم خوب لذت ببرند.

   شايد كمي كليشهاي باشد، اما از بين عروسكهايي كه طراحي كرديد، يا عروسكگرداني و صداپيشگي آنها را برعهده داشتيد كدام را بيشتر دوست داريد؟

من نوزادها و نوكطلا را دوست داشتم، چون هم صدا و هم عروسكگرداني آنها با خودم بود. ولي اگر بخواهم انتخاب كنم، زيزيگولو را انتخاب ميكنم. من هميشه زندگيام از آزاده پورمختار، صداپيشه زيزيگولو تشكر ميكنم. ما دو نفر يكي بوديم. هيچوقت با هم بحث نميكرديم، هميشه بداهه همديگر را روي هوا ميزديم و براي من افتخار عجيب و غريب و شانس بزرگي بود كه صداپيشه اين كار، آزاده بود.

   ولي بعد از حضور در «قصههاي تابهتا» ديگر همه شما را ميشناختند، درست است؟

من در اصل عروسكگردان زيزيگولو بودم. اين عروسك طراحي خود خانم برومند بود كه با خمير آن را به ما دادند. عادل بزدوده عروسك اسفنجي آن را آماده كرد و من هم نقاشي روي آن را انجام دادم. عروسكگرداني آن به صورت مشترك با من و بزدوده بود. زماني كه من در صحنه نبودم، خودم كار را انجام ميدادم و وقتي حضور داشتم، عروسك در اختيار عادل بزدوده بود. نسخه كوچك زيزيگولو را هم خودم عروسكگرداني ميكردم، چون آقاي بزدوده در آن دكور كوچولو جا نميشد! همزمان مرضيه برومند پيشنهاد داد كه يك نقش كم و كوتاه در سريال وجود دارد كه كاراكتر صاحبخانه به اسم اعظم خانم است. از من براي بازي پرسيد و من پذيرفتم كه بازي كنم و سرنوشتم اينطور شد كه همه من را در خيابان ميشناختند. مردم با لحن رضا فياضي در سريال و به صورت تُك زباني من را صدا ميزدند و «اعظم، اعظم» ميگفتند! بعضيها هم لفظي را كه من براي زيزيگولو به كار ميبردم، ميگفتند. به اين ترتيب وارد فضاي بازيگري شدم و كارهاي مختلفي به من پيشنهاد شد. آن اوايل همه نقشهاي پيشنهادي شبيه به اعظم خانم بود، ولي از جايي به بعد من تصميم گرفتم در نقشهاي متفاوت بازي كنم. البته كار عروسكي را هرگز رها نكردم، حتي همين الان.

   از «زيزيگولو» خاطره خاصي هم داريد كه هنوز برايتان ماندگار باشد؟

روز آخر فيلمبرداري «زيزيگولو» بود. در اصل روز آخر، كاراكتر مادرخانمي تنها در صحنه بود و مشخص ميشد همه اين داستانها صدايي خيالي بوده و اصلا زيزيگولويي وجود نداشته است. خانم برومند از كل تيم توليد خواسته بود همه دور هم باشند. هر چه اصرار كرد من نرفتم، چون نميتوانستم جاي خالي زيزيگولو را ببينم. آنقدر كه اين عروسك در زندگي من حضور داشت.

   بدون شك زيزيگولو يكي از ماندگارترين و محبوبترين عروسكهاي تاريخ تلويزيون است، از همان ابتدا فكر ميكرديد اين كاراكتر به چنين موفقيتي برسد؟

اين سريال يك اتفاق ويژه داشت كه به نظرم بسيار با اهميت بود. تا آن موقع ما هر شخصيت عروسكي داشتيم، اشتباه يا غلط حرف ميزد، چون عروسك هم بود، براي همه موجه بود. البته الان كه بازيگران بزرگ سينما و تلويزيون هم غلط حرف ميزنند و موجه است! اما زيزيگولو اولين كاراكتر عروسكي است كه در آن زمان درست حرف ميزد، حتي از آدمبزرگها هم درستتر صحبت ميكرد. اين كار را خانم برومند عمدا انجام داده بود تا اين روند را تغيير دهد. من دوست داشتم ببينم واكنش بچهها به اين مدل حرف زدن چيست كه خدا را شكر جواب داد و بچهها با اين گويش حرف ميزدند.

   اسم «آسيپوليكا» و اين اصطلاح چطور وارد قصه شد؟ خودتان انتخاب كرديد يا پيشنهاد ديگران بود؟

خانم برومند پيشنهاد كرد كه شخصيت اعظم نميتواند اسم «زيزيگولو، آسيپاسي دراز كوتاه، تابهتا» را بگويد. گفت اسمش را عوض كن. من لغتها و كلمات را جابهجا كردم و رسيدم به اصطلاح «آسيپوليكا» كه ديدم خوب است و در كار استفاده كردم. تا جايي كه الان هم هنوز بعضي اوقات مردم من را در خيابان ميبينند و از اين اصطلاح استفاده ميكنند.

 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون