فرياد ابدي غزه
اكبر معززي
هر دو سمتِ راه عبورِ سنگلاخي و خاكي اجساد كودكان، جوانان و ميانسالان و سالخوردگان و از دم خوني و خونآلود، دراز به دراز افتادهاند... پسر بچه ۹ سالهاي وارد قابِ كشتهشدگان ميشود و ضمن اينكه زاريكنان اسامي كسانش را فرياد ميزند، خميده چهره اجساد را بررسي ميكند. دولا دولا با شتاب به طرفِ ديگر ميرود و با دقت مردهها را مينگرد. لباسي زار به تن دارد، با آستين چرك تاب و گل و گشادش چشمان اشكبارش را پاك ميكند و همچنان ميرود، گويي به دنبال برادر ميرود. زبانش را نميفهمم، انگار صحبت از پدر، مادر يا خواهرشيرخواره و برادر ميكند. زاري و دلواپسي و هزاران درد و اضطراب جانسوزِ ديگر اين هشت، نُه ساله دربهدر، آنچنان منقلبم كرد كه تمامي اجساد غلتيده در خون نكرد. بعد از اتمام اخبار شبانگاهي صدا و سيما هنگام خواب با خود فكر ميكردم، خب سرنوشت اين طفلك كم سن و سال و بيسرپرست چه خواهد شد؟ اهريمن ندا سر داد: «آواز كشتگان را بشنو! او هم فريادي ابدي ميشود.»
«نزار قباني» مقتدايم شد و آنقدر گريستم تا اشكهايم تمام شد...