بدرود مداد رنگيها
نازنين متيننيا
آدم چه ميداند توي روزي كه مدام چشمش به بالا رفتن ثانيهاي قيمت دلار و طلاست، ناگهان خبر درگذشت جواد مجابي را بايد ببيند. چه ميداند در ميان انبوه خبرهاي داغ، مرگ نويسنده، خودش را ميپراند وسط خبرها، ميشود داغي روي باقي داغها. نه ديگر مثل گذشته كه خبر، ميتوانست ردي پررنگتر، پراثرتر و قابل توجهتر داشته باشد. به دوستم كه كمي دورتر، آن سر استخر ايستاده، ميگويم: «ديدي چي شد؟ جواد مجابي هم رفت.» يك نفر ميپرسد: «كي بود اصلا؟» حالا حوصله ندارم تعريف كنم برايش كه يك روزي توي تابستان ۸۸، وقتي قهر و خسته بود از نوشتن با ايسنا گفتوگو كرد و گفت: «مثل اينكه دوستان در ارشاد علاقه زيادي به آرشيو كردن كارهاي ما با توقيف دارند، ميتوانم كمكشان كنم و بقيه آثار را هم بدهم كه آرشيوشان بزرگتر شود.» بامزه بود. توي سياهي آن روزها خبر را بلندبلند براي تحريريه خواندم و خنديديم، به كنايه بانمك آقاي نويسنده، به طنز سياه عميقش. به اينكه واقعا بلد بود چطور حرف بزند و اعتراض كند و باشد؛ درست در زمانهاي كه كسي نميخواست باشد. بعدتر يكبار دعوايمان شد. براي همين روزنامه زنگ زدم كه يادداشتي بگيرم، عصباني بود و كجخلق. گفت روزنامهنگاري بداخلاقي كرده و اصلا به روزنامهنگارها اعتماد ندارد. لحنش تند بود و من هم خسته. ناگهان احساس كردم بايد از تمام حقوق روزنامهنگاري دفاع كنم و شروع كردم به بحث كردن كه شما ميروي يك قصابي و قصاب بداخلاق است، ديگر گوشت نميخوري؟ خندهاش گرفت و دوست شديم. من را شناخت و بعد از آن هميشه، آماده به حرف زدن بود. به نظر دادن و صحبت. خوشصحبت هم بود و از نظر من «باحال». نويسندهاي بزرگ و باحال. توصيف ديگري برايش نداشتم جز همين بزرگي و باحالي. هوشمند و باهوش بود. چهجوري بگوييم در لحظه تيز و حواسجمع. حيف شد. آن همه هوش و بزرگي و باحالي، حيف شد. مثل خيلي چيزهاي ديگر در اين روزها كه حيف ميشوند. مثل زندگي ما، زندگي جواد مجابي هم بايد در قامت بزرگياش ميبود. اما نبود. نه اينكه كم بود يا بد، نه. فقط آدميزاد دلش ميخواهد چنين سرمايهاي كه در عصرش زيسته را جايي در بلندبالاها ببيند، نه اينكه بخندد به كنايهاش، به توقيف آثارش يا خاطره بشنود از خون جگرهايش. چه بگويم. جواد مجابي هم يكي از ما بود. نويسندهاي كه قدرناديده مثل بقيه قدرناديدهها زيست و آثارش ماند براي ما. براي آنهايي كه هنوز نميپرسند جواد مجابي كيست، چهكار كرده و چطور بوده. چارهاي هم نيست انگار. زندگي همين شده. شايد مجابي خوشبختتر از ما باشد اصلا. بالاخره روزگار خوشي هم داشته، روزگار ديده شدن، كار كردن و سري توي سرها درآوردن. آثارش هم كه مانده. حالا آنهايي كه توي آرشيو ارشاد به بهانه و بيبهانه مانده هم رويش. بالاخره خواننده خودش، اهل خودش را پيدا ميكند. عمري پربار داشت آقاي نويسنده. حالا آرام گرفت و ما، مانديم و روزگاري كه ديگر هيچ چيزش حتي شبيه قبل نيست. شبيه همان شعري كه مجابي نوشت: «بدرود مداد رنگيها، رنگي نمانده در اين هوا... .»