• 1405 يکشنبه 15 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6410 -
  • 1405 يکشنبه 15 شهريور

عباس‌آقا براي چه كسي نان مي‌خرد؟

مهدي خاكي‌فيروز

هر صبح، صداي روشن شدن موتور عباس‌آقا پيش از خودش در كوچه مي‌پيچد. صدايي كوتاه و آشنا. آنقدر آشنا كه گويي بخشي از موسيقي صبح‌هاي محله قديمي ما شده است. چند بار گاز مي‌دهد، موتور را از جلوي خانه بيرون مي‌آورد و راه مي‌افتد سمت نانوايي. عباس‌آقا با موتور مي‌رود براي خريد نان.يك نان سنگك براي خودش و خواهرش كافي است. خانه‌شان سال‌هاست كه دو نفره است و حساب نان صبحانه‌شان روشن. با اين حال، عباس‌آقا هر روز سه و گاهي هم چهار نان مي‌خرد. نان‌ها را روي موتور مي‌گذارد و برمي‌گردد؛ يكي براي خانه و باقي براي «شايد».شايد همسايه‌اي نان نداشته باشد. شايد پيرزن يا پيرمردي سر كوچه ايستاده باشد. شايد كارگر يا رفتگري كه سحر از خانه بيرون زده، فرصت صبحانه خوردن پيدا نكرده باشد. شايد رهگذري بوي نان تازه را بشنود و دلش نان بخواهد. عباس‌آقا براي همين «شايد»ها، نان اضافه مي‌خرد.گاهي جلوي خانه يكي از همسايه‌ها ترمز مي‌كند، زنگ مي‌زند و وقتي در باز مي‌شود، نان سنگك داغي را دست صاحبخانه مي‌دهد: «گفتم تازه‌ست.» بعد برمي‌گردد سمت موتور و مي‌رود. انگار كاري نكرده است. انگار دادن نان داغ به همسايه، به همان اندازه عادي است كه رفتن تا نانوايي.گاهي هم يكي از نان‌ها به دست رهگذري مي‌رسد. آدمي كه عباس‌آقا شايد اسمش را نداند و ديگر هرگز او را نبيند. نان را مي‌دهد و راه خودش را مي‌رود. مهرباني براي او مراسم و مقررات پيچيده‌اي ندارد. آغاز و پاياني ندارد و قرار نيست جايي ثبت شود.
عباس‌آقا سال‌هاي زيادي از عمرش را هم در مترو گذرانده است. از همان روزهاي نخست كه ايستگاه كرج راه افتاد، آنجا كار مي‌كرد. روزهايي كه خيلي از چيزهايي كه امروز براي ما عادي‌اند، تازه داشتند شكل مي‌گرفتند. سال‌ها سر كار رفت، آدم‌هاي زيادي را ديد كه از ايستگاه آمدند و رفتند، صبح‌هاي شلوغ و عصرهاي خسته شهر را از نزديك لمس كرد و سرانجام بازنشسته شد.
حالا سال‌هاست كه ديگر كارت پرسنلي‌اش را به دستگاه ساعت‌زني نشان نمي‌دهد، شيفت صبح ندارد و ساعت رفت‌وآمدش را زنگ پايان كار تعيين نمي‌كند. اما شايد چيزي از آن سال‌ها هنوز در او باقي مانده باشد. همان عادت قديمي به ديدن آدم‌ها، به شناختن چهره‌هاي آشنا و به اينكه هر آدمي، حتي اگر فقط براي چند دقيقه از كنار آدم گذشته باشد، مي‌تواند بخشي از قصه روزانه ما باشد و بتوان لبخندي زيبا به او تقديم كرد. محله ما از آن محله‌هاي قديمي شهر است. محله‌اي كه صبح‌هايش هنوز صدا دارد. صداي جارو كشيدن كوچه، صداي بالا رفتن كركره مغازه‌ها، صداي نانوا كه سنگك‌هاي تازه را از تنور بيرون مي‌آورد و صداي موتور عباس‌آقا كه هر روز راه خودش را از ميان كوچه پيدا مي‌كند.خانه عباس‌آقا هم از همان خانه‌هاست. خانه‌اي كه وقتي واردش مي‌شوي، بوي زندگي مي‌دهد. در حياط‌شان چند درخت خرمالو هست. پاييز كه مي‌رسد، ميوه‌ها يكي‌يكي رنگ مي‌گيرند؛ نارنجي و رسيده، آويزان از شاخه‌هايي كه گويي چراغ‌هاي كوچك خانه را روشن كرده‌اند. خرمالوهاي عباس‌آقا هم داستان خودشان را دارند. ميوه را مي‌چيند، چند تايي را براي خانه نگه مي‌دارد و بقيه را ميان همسايه‌ها و آشناها تقسيم مي‌كند. گاهي ظرفي خرمالو از حياط عباس‌آقا راهي خانه‌اي در همان كوچه مي‌شود. لازم نيست كسي هم درخواستي كرده باشد.خرمالوهاي حياط براي عباس‌آقا فقط ميوه نيستند. آنها سفيرهاي كوچك دوستي‌اند. از ديوار خانه او عبور مي‌كنند، به خانه ديگري مي‌روند و چيزي از جنس آشنايي و محبت را به محله برمي‌گردانند.شايد به همين دليل است كه خانه عباس‌آقا هنوز بوي زندگي مي‌دهد. آخر هفته‌ها خواهر و برادرها دور هم جمع مي‌شوند. چاي دم مي‌كشد، بشقاب‌ها روي سفره مي‌آيند و حرف‌ها از خاطره‌اي قديمي به خبرهاي تازه مي‌رسند. يكي چيزي تعريف مي‌كند، ديگري وسط حرفش مي‌پرد، يكي مي‌خندد و ديگري خاطره‌اي را به ياد مي‌آورد كه سال‌هاست در خانواده تكرار مي‌شود. خانه هنوز صداي جمع را مي‌شناسد.عباس‌آقا سبيل‌هايش را هم حفظ كرده است. سبيل‌هايي كه شايد با سليقه اين روزها جور درنيايد، اما به صورت خودش مي‌آيد. در زمانه‌اي كه صورت‌ها بيشتر از گذشته شبيه ويترين شده‌اند و آدم‌ها هر روز چيزي از ظاهر خود را با مد روز هماهنگ مي‌كنند، سبيل عباس‌آقا همان‌ جايي است كه سال‌ها پيش بوده. انگار او تصميم گرفته است دست‌كم يك چيز در زندگي‌اش را به گذر زمان و تحولاتش نسپارد. شايد سبيلش هم بخشي از همان جهان قديمي باشد. جهاني كه آدم‌ها كمتر دنبال شبيه ديگران شدن بودند و بيشتر به شبيه خودشان ماندن فكر مي‌كردند.ما اما كم‌كم «شايد»ها را از زندگي‌مان كنار گذاشته‌ايم. همه ‌چيز بايد معلوم باشد. چه كسي مي‌آيد، چه كسي نمي‌آيد، چه چيزي لازم داريم، چه مقدار مصرف مي‌كنيم و چه اندازه هزينه دارد. براي هر چيز اندازه‌اي پيدا كرده‌ايم و براي هر رابطه‌اي حسابي.عباس‌آقا اما نان را پيش از آنكه صاحبش را بشناسد، مي‌خرد. خرمالو را پيش از آنكه كسي درخواست كند، مي‌چيند و شايد اين، يكي از آخرين شكل‌هاي مهرباني بي‌حساب باشد. مهرباني پيش از آنكه مخاطبش را بشناسي.يك صبح از او پرسيدم: «عباس‌آقا، اين همه نان براي چي مي‌خري؟» موتورش روشن بود. يك دستش روي فرمان و دست ديگرش ميان نان‌هاي داغ بود. خنديد و گفت: «آدم چه مي‌دونه... شايد يكي لازم داشته باشه.» بعد گاز داد و رفت.چهار نان سنگك پشت موتور تكان مي‌خوردند و بخار نان تازه در هواي صبح محو مي‌شد. من همانجا ايستادم و رفتنش را نگاه كردم.به خرمالوهاي حياط‌شان فكر كردم كه چند هفته ديگر دوباره مي‌رسند و احتمالا باز راهي خانه‌هاي اطراف مي‌شوند. به سال‌هايي فكر كردم كه عباس‌آقا هر روز با انبوهي از آدم‌هايي روبه‌رو مي‌شد كه از جايي مي‌آمدند و به جايي مي‌رفتند. به خانه‌اي فكر كردم كه آخر هفته‌ها هنوز برادرها و خواهرها را دور هم جمع مي‌كند. به سبيل‌هايش، به موتور پرتحركش و به نان‌هايي كه هر صبح بيشتر از نياز خانه مي‌خرد.آدم‌هايي مثل عباس‌آقا، حافظه زنده يك محله‌اند. حافظه روزهايي كه همسايه فقط كسي نبود كه ديوار خانه‌اش با خانه تو مشترك باشد. آدمي بود كه اگر نان نداشت، برايش نان مي‌بردي؛ اگر ميوه داشتي، سهمي برايش كنار مي‌گذاشتي و اگر آخر هفته دور هم جمع مي‌شديد، جايي براي او هم باز مي‌كردي.عباس‌آقا هر صبح سه يا چهار نان مي‌خرد. يك نان براي خانه و چند نان براي آدم‌هايي كه شايد سر راهش قرار بگيرند. پاييز كه برسد، خرمالوهاي حياط‌شان هم همين راه را مي‌روند. نان‌ها و خرمالوها شايد از دو مسير متفاوت بيايند، اما مقصدشان يكي است: خانه ديگري.اين همان چيزي است كه در شتاب زندگي امروز كم‌كم از دست مي‌دهيم. اينكه چيزي را براي ديگري كنار بگذاري، بي‌آنكه بداني چه كسي قرار است آن را دريافت كند.
عباس‌آقا شايد خودش نداند، اما هر صبح با چند نان سنگك و هر پاييز با سبدي خرمالو، چيزي بيش از خوراك را در محله پخش مي‌كند. سهمي از خودش را و شايد هنوز بتوان محله‌ها را با همين سهم‌هاي كوچك گرم نگه داشت.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون