• 1405 دوشنبه 16 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6411 -
  • 1405 دوشنبه 16 شهريور

پاسترناك، دكتر ژيواگو، گذشته و آينده

مرتضي ميرحسيني

استالين دوستش داشت. بسياري به ياد مي‌آوردند كه در حضور جمع بزرگي از حزبي‌ها و ادبي‌هاي شوروي، او را برترين شاعر كشور صدا زده بود. بعدتر هم كه غيرخودي شد و آشكارا راهش را از راه شوروي جدا كرد، جانش در امان ماند. در آن سال‌هايي كه بسياري به بهانه‌هاي كوچك‌تر و اتهامات سبك‌تر، بي‌سروصدا سربه‌نيست مي‌شدند، پاسترناك نه دستگير و شكنجه شد و نه سر از زندان و اردوگاه‌ها درآورد. حتي به تبعيد هم نرفت. در همان ويلايي كه حكومت تقديمش كرده بود، ماند و از جايش تكان نخورد. نه اينكه اذيتش نكردند، آزارش ندادند يا او را زير فشار نگرفتند. گرفتند. تهديد شد، فحش خورد و حتي دوره‌اي سوژه بدترين حملات مطبوعات - كه همگي، بدون استثنا از حزب حاكم خط مي‌گرفتند - بود. يكي نوشت: «اين اثر دشنامي است موذيانه عليه انقلاب سوسياليستي... يك كوته‌فكر به خشم آمده عنان عصبانيت پربغض و كينه خود را رها كرده است.» و ديگري گفت: «خوك هرگز جايي را كه غذا مي‌خورد و مي‌خوابد، آلوده نمي‌كند. پس حالا كه پاسترناك را با خوك مقايسه مي‌كنند بايد گفت كه امكان ندارد خوك كاري را بكند كه او كرد.» كوشيدند سربه‌راهش كنند و نبوغش را در همان قالبي كه برايش ساخته بودند، بريزند. يا اگر سربه‌راه نشد، نابودش كنند. نشد. با شهامتي بسيار بيشتر از آنچه از او انتظار مي‌رفت، پاي باورهايش ماند. گفت: «در هر نسلي بايد حداقل يك احمقي وجود داشته باشد تا آن حقايقي را كه مي‌بيند با صداي بلند به زبان بياورد.» آن سال‌هاي آخر (مرگ در بهار 1960 ميلادي)، به‌ويژه بعد از انتشار رمان «دكتر ژيواگو» سال‌هاي سختي شدند. حتي چند بار به خودكشي فكر كرد. عملا از پا درآمده بود. نه اينكه تسليم شده باشد، نه، نشد. در مصاحبه با خبرنگاري خارجي گفت: «تكنوكرات‌ها مي‌خواهند كه نويسنده ابزار قدرت‌شان باشد. آنها از ما مي‌خواهند برايشان آثاري توليد كنيم در خدمت اهداف‌شان... اتحاديه نويسندگان شوروي هم دوست دارد كه من به پاي آنها بيفتم. اما آنها هرگز به اين خواسته خودشان نمي‌رسند.» اما ديگر رمق جنگيدن را در خودش نمي‌ديد. يك‌سال پيش از مرگ، در شعري نوشت: «گناهم چه بود؟/ آيا كسي را كشته‌ام؟/ فقط درباره سرزمينم نوشته‌ام». بوريس پاسترناك شاعر بزرگي بود. حتي بدخواهانش نيز اين بزرگي را انكار نمي‌كردند. اما شهرتش در تاريخ ادبيات، بيشتر به رمان «دكتر ژيواگو» (1957) و نوبل ادبي 1958 و بعد نامه او در رد آن جايزه برمي‌گردد. رماني كه در شوروي مجوز انتشار نگرفت، زيرزميني به بيرون از آن كشور رفت و ابتدا در ايتاليا و بعد در امريكا منتشر شد. داستان پاسترناك، داستان شاعري شد كه زير سايه‌هاي زمانه نرفت - يا رفت و بعد خودش را بيرون كشيد - و سپس با رماني درباره جنگ و انقلاب روسيه، چيزي متفاوت با سليقه رسمي شوروي ارائه كرد. تفاوتي كه برايش دردسرساز شد و زندگي شخصي او را به درگيري‌هاي دوران جنگ سرد گره زد. امريكايي‌ها - با هدايت سازمان سيا - او و رمانش را سوژه تبليغات ضد شوروي كردند و كارزاري تمام‌عيار درباره‌اش به راه انداختند. به قول جان موري، رييس بخش شوروي سازمان سيا «پيام انسان‌دوستانه پاسترناك - مبني بر اينكه هر انساني صرف‌نظر از ميران وفاداري‌اش به دولت، شايسته بهره‌مندي از زندگي خصوصي است و به عنوان يك انسان سزاوار احترام است - به ‌صورت بنيادين اين اصل اخلاقي شوروي را كه فرد بايد قرباني نظام جمع‌گراي كمونيستي شود به چالش مي‌كشد.» آنها آن بخش‌هايي از رمان را كه بيشتر به كارشان مي‌آمد، برجسته كردند (به گفته خود پاسترناك «حدود سه صفحه از رمان 700 صفحه‌اي») و هر چه داشتند براي بيشتر ديده شدن رمان به كار گرفتند. البته پاسترناك نه مهره بازي آنان بود و نه از سروصداهايي كه بلند كرده بودند، لذت مي‌برد. حتي پيش از همه اين هياهوها، شرط حذف بخش‌هايي از رمان براي انتشار در كشورش را هم پذيرفته بود. اما اين اتفاق، تا سال‌ها پس از مرگ او نيفتاد. در شوروي مطرود شد و مطرود ماند. رد نوبل ادبي، اندكي از فشارها را كم كرد، اما زندگي - شاعري كه آن زمان نزديك هفتاد سال از عمرش مي‌گذشت - ديگر مثل گذشته نشد. حرفي كه جرات كرده و زده بود، با همه تفسيرهاي درست و نادرستش تا سال‌ها در گوش‌ها طنين مي‌انداخت. يورگن روله مي‌نويسد: «پاسترناك روسيه آينده را مخاطب قرار مي‌دهد. اما در مقام شاعر، آلترناتيوي را نقش مي‌زند كه رژيم از آن وحشت دارد. اثر او مانند شعاعي از نور به قلمروي ظلمت مي‌تابد... و براي نسل‌هاي بعدي مظهر شاعرانه تحولات آينده مي‌شود.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها