• 1405 دوشنبه 16 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6411 -
  • 1405 دوشنبه 16 شهريور

نگاهي به نمايش «رومولوس» به نويسندگي فواد زيدانلويي و كارگرداني قيس يساقي

مرغ‌وارگي پادشاه در كاخِ بي‌شكوه

در اين اقتباس آزاد از اثر فردريش دورنمات، اريكه سلطنت، محقر، تهي از اقتدار و شبيه تله‌اي طراحي شده كه انگار پادشاه را بلعيده است

آريو راقب كياني

در تاريخ تئاتر، پادشاهان بسياري بر صحنه آمده‌اند؛ پادشاهاني كه يا در قامت قهرمان ظاهر شده‌اند، يا مستبداني خون‌ريز بوده‌اند كه سرنوشت ملتي را به دست گرفته‌اند؛ اما رومولوس در نمايش «رومولوس» به نويسندگي فواد زيدانلويي و كارگرداني قيس يساقي، از جنس ديگري است؛ پادشاهي كه ظاهرا بر رأس قدرت ايستاده، اما در واقع هيچ كنترلي بر جهان پيرامون خود ندارد. او نه ناجي است، نه قهرمان و نه حتي شايد يك ضدقهرمان كلاسيك. رومولوس بيشتر شبيه جسمي شيء واره است كه بر تخت قدرت قرار گرفته كه از فاعليت تهي شده است. 
نمايش «رومولوس» اقتباسي آزاد از «رومولوس كبير» اثر فردريش دورنمات با ترجمه حميد سمندريان است؛ اما آنچه در اجراي قيس يساقي اهميت پيدا مي‌كند، صرفا بازخواني متن دورنمات نيست، بلكه تلاش براي ساختن جهاني مستقل و امروزي از دل آن است. بنابراين جهان نمايش اين كارگردان خود را به تاريخ الصاق نمي‌كند و به فانتزي‌گري نزديك مي‌شود و در نهايت تصويري از قدرت و بي‌كفايتي ارايه مي‌دهد كه محدود به يك امپراتوري تاريخي نيست و مي‌تواند در هر دوره‌اي تكرار شود و تعميم يابد.  در مركز اين جهان، اسماعيل گرجي در نقش رومولوس قرار دارد؛ بازيگري كه بدنش به يكي از مهم‌ترين عناصر اجرايي نمايش تبديل مي‌شود. كاراكتر رومولوس از همان ابتدا در موقعيتي قرار گرفته كه بيش از آنكه شبيه يك پادشاه باشد، شبيه موجودي گرفتار در يك وضعيت خلأگونه است. اين بازيگر در ساختار طراحي‌شده براي نمايش، بيش از آنكه صرفا نقش يك شخصيت تاريخي را بازي كند، با بدن خود فرآيند فروپاشي اين شخصيت را به نمايش مي‌گذارد. بدن بازيگر به تدريج از بدن يك پادشاه به ظاهر با صلابت فاصله مي‌گيرد و به بدن يك مرغ نزديك مي‌شود. در واقع، طراحي حركت گرجي در اختيار نمايش قرار مي‌گيرد تا بي‌كفايتي پادشاه نه فقط در گفتار، بلكه در فرم حركت، نشستن، ايستادن و واكنش‌هاي اين پرسوناژ نيز ديده شود.
اريكه او حتي از قد خودش كوتاه‌تر است و بدن او درون آن فرو رفته؛ گويي تخت سلطنت به جاي آنكه جايگاه اقتدار باشد، تبديل به تله‌اي شده كه او را در خود فرو مي‌برد. همين طراحي ساده، امكان خوانش‌هاي متعددي را فراهم مي‌كند: آيا رومولوس بر تخت نشسته است يا تخت، او را بلعيده است؟ حتي فرم تخت سلطنت نيز كاملا خنثي نيست. شيب آن دايما اين تصور را براي مخاطب ايجاد مي‌كند كه رومولوس در آستانه سر خوردن و سقوط است. او با آنكه بر جايگاه قدرت قرار دارد، اين جايگاه از ابتدا برايش ثبات ندارد. پادشاهي او نه يك موقعيت مستحكم، بلكه تعادلي شكننده است كه هر لحظه مي‌تواند فروبپاشد. در نتيجه، هندسه ميزانسن پيش از آنكه ديالوگ درباره سقوط قدرت سخن براند، آن را در بدن و موقعيت فيزيكي بازيگر به نمايش مي‌گذارد.
اما شايد مهم‌ترين نشانه بصري نمايش، مرغداري باشد كه در زير تخت رومولوس قرار گرفته‌. انتخاب مرغ به عنوان عنصر محوري نمايش، صرفا يك انتخاب فانتزي يا طنزآميز نيست. مرغ در اين اجرا به تدريج به يك نشانه چندلايه تبديل مي‌شود. رومولوس در خواب و كابوس‌هاي خود مرغ‌هايي را مي‌بيند كه گاه او را گردن مي‌زنند و گاه با بالش او را خفه مي‌كنند. در ادامه، مرز ميان انسان و حيوان نيز از ميان مي‌رود و رومولوس در استحاله‌اي تدريجي به مرغ تبديل مي‌شود. اين دگرديسي را مي‌توان نقطه اوج معنايي نمايش دانست. پادشاهي كه تمام دغدغه‌اش نگهداري و پرورش مرغ‌ها است، در نهايت خود به همان چيزي تبديل مي‌شود كه زندگي‌اش را به آن اختصاص داده. گويي قدرت، زماني كه بي‌كنش مي‌شود، انسان را به موجودي مفعول بدل مي‌كند كه ديگر نمي‌تواند درباره سرنوشت خود تصميم بگيرد و صرفا به ماشين تخم‌گذاري بي‌اراده تبديل مي‌شود. مرغ در نمايش رومولوس مي‌تواند نماد زندگي بي‌خطر، روزمرگي، ترس، توليد و بي‌فكر‌ي منجر به بلاهت جمعي باشد؛ موجودي كه در چرخه‌اي تكرارشونده زندگي مي‌كند، غذا مي‌خورد، تخم مي‌گذارد و در نهايت قرباني مي‌شود. رومولوس نيز در چنين چرخه‌اي گرفتار است. او به جاي آنكه درباره جنگ، سياست و سرنوشت امپراتوري تصميم بگيرد، خود را درگير امور بي‌اهميت مي‌كند. دشمن پشت دروازه‌ها است، ژرمن‌ها در حال حمله‌اند، مردم در معرض خطرند، اما پادشاه دغدغه‌اي جز مرغ‌هايش ندارد. حتي خشونت در نمايش «رومولوس» نيز شكل عادي و واقع‌گرايانه خود را از دست مي‌دهد و فانتزي مي‌شود. در يكي از صحنه‌هاي تكان‌دهنده نمايش، نماينده‌اي از مخالفان سنا كه قصد ترور رومولوس را دارد، تحت شكنجه دانه‌دانه انگشتانش را از دست مي‌دهد؛ تصويري هولناك كه در عين خشونت، واجد نوعي طنز سياه و ابزورد است. اين صحنه مي‌تواند تماشاگر را به ياد جهان مارتين مك‌دونا، به‌خصوص «The Banshees of Inisherin » (بنشي‌هاي اينيشرين) بيندازد؛ جهاني كه در آن خشونت ناگهان از دل موقعيتي روزمره سر برمي‌آورد و با لحني سرد، عجيب و گاه مضحك به نمايش درمي‌آيد. گويي در «رومولوس» نيز خشونت قرار نيست صرفا زخمي بر بدن شخصيت‌ها ايجاد كند؛ قرار است منطق ابزورد جهاني را آشكار كند كه در آن مرز ميان تراژدي و كمدي، وحشت و خنده، و واقعيت و خيال دايما در حال جابه‌جايي است. اين‌جاست كه كمدي سياه نمايش به مساله‌اي فراتر از خنده تبديل مي‌شود. تماشاگر ابتدا به رفتارهاي رومولوس مي‌خندد، اما به تدريج متوجه مي‌شود كه موضوع خنده‌آور، در واقع موقعيتي عميقا تراژيك است. بي‌كفايتي يك حاكم، وقتي به سرنوشت يك كشور گره بخورد، ديگر صرفا يك ويژگي شخصيتي نيست؛ بلكه به مساله‌اي اجتماعي و سياسي تبديل مي‌شود. نمايش، كاراكتر رومولوس را به گونه‌اي تصويرسازي مي‌كند كه حتي از اتفاقات نزديك به خود نيز بي‌خبر است و در نوعي كودكانگي بلاهت‌آميز زندگي مي‌كند. او حتي متوجه فرار همسرش از كاخ نمي‌شود. اين بي‌خبري، يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي شخصيت است؛ زيرا نشان مي‌دهد مساله فقط ناتواني اين كاراكتر در اداره حكومت نيست، بلكه اساسا توانايي برقراري ارتباط با جهان بيروني را از دست داده است. از اين منظر، رومولوس يك ضدقهرمان است؛ اما ضدقهرماني كه برخلاف بسياري از نمونه‌هاي كلاسيك، قرار نيست در پايان مسير به قهرمان تبديل شود. او شخصيتي استاتيك باقي مي‌ماند كه قصد ندارد ناجي روم باشد و تلاشي براي تغيير مسير تاريخ را در خود نمي‌بيند. حتي مي‌توان گفت يكي از جذابيت‌هاي شخصيت در همين امتناع از قهرمان‌شدن است. او نمي‌خواهد جهان را نجات دهد؛ شايد چون اساسا جهان برايش مساله‌اي دغدغه‌انگيز نيست. 
طراحي صحنه نيز اين جهان وارونه را تكميل مي‌كند. تماشاگر به جاي آنكه با كاخي باشكوه مواجه باشد، بيشتر با فضايي شبيه مرغداري روبه‌رو است. انباشت يونجه در گوشه و كنار صحنه، تصوير كاخ را از يك فضاي سلطنتي به محيطي حيواني و روستايي نزديك مي‌كند. اين انتخاب در امتداد همان ايده‌اي است كه تخت پادشاهي را با قفس مرغ‌ها پيوند مي‌دهد. در اينجا فاصله ميان كاخ و مرغداري از ميان مي‌رود؛ گويي قدرت، خودش تبديل به قفس شخصي‌سازي شده پادشاه مي‌گردد. از همين منظر، مي‌توان گفت طراحي صحنه به جاي بازسازي روم تاريخي، يك جهان ذهني و استعاري مي‌سازد. فضايي كه تداعي‌گري يك كاخ نمي‌باشد، بلكه حاصل ذهنيت انتزاعي كاراكتر رومولوس است. جهاني كه در آن تخت سلطنت، قفس مرغ‌ها، يونجه، عروسك و حتي ابزارهاي مدرن در كنار يكديگر قرار مي‌گيرند و زمان تاريخي را به زمان حال پيوند مي‌دهند. از اين رو ورود عناصر مدرن، از جمله استفاده از جاروبرقي، يكي ديگر از راه‌هاي فاصله گرفتن اجرا از بازنمايي و بازسازي روايت تاريخي است. بنابراين در اين نمايش مخاطب ديگر قرار نيست صرفا داستان سقوط امپراتوري روم را مشاهده‌گر باشد. نمايش با وارد كردن عناصر آشنا از جهان معاصر، تاريخ را به زمان حال مي‌كشد و اين پرسش را مطرح مي‌كند كه آيا بي‌كفايتي قدرت، متعلق به يك دوره تاريخي مشخص است يا در اشكال مختلف در طول تاريخ امتداد پيدا كرده است؟
اين جابه‌جايي زماني يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي اقتباس آزاد نمايش است. رومولوس ديگر فقط رومولوس نيست؛ او هر آينه حاكمي است كه از جامعه، مردم و واقعيت پيرامون خود فاصله گرفته و با محبوس نگه‌داشتن خود در پشت قفس‌هاي مرغداري، به نوعي براي خود مرزبندي قائل شده است. همين تعميم است كه سويه سياسي و اجتماعي نمايش را پررنگ مي‌كند، بدون آنكه نمايش الزاما به يك مصداق سياسي مشخص محدود شود. اين مرزشكني در نهايت به استحاله رومولوس به مرغ منتهي مي‌شود. انساني كه تمام جهانش را به مرغ‌ها تقليل داده، خودش نيز در نهايت در همين جهان حل مي‌شود. اينجا نمايش به يك منطق كابوس‌وار نزديك مي‌شود؛ منطقي كه در آن اشيا و حيوانات مي‌توانند جاي انسان‌ها را بگيرند و واقعيت تاريخي مي‌تواند در قالب يك كابوس فانتزي دوباره ساخته شود. 
از سوي ديگر، حضور عروسك در نمايش نيز قابل توجه است. با توجه به استفاده از عروسك در آثار پيشين قيس يساقي، مي‌توان اين عنصر را تا حدودي به عنوان يكي از نشانه‌هاي زبان شخصي كارگردان و امضاء او در اين اثر در نظر گرفت. عروسك در چنين فضايي صرفا يك ابزار نمايشي نيست؛ بلكه در راستاي جهان فانتزي و غيرواقع‌گرايانه اثر واقع مي‌گردد. 
نكته مهم ديگر، استفاده نمايش از كمدي براي بيان يك موقعيت جدي است. كمدي سياه زماني موفق است كه خنده و اضطراب را همزمان توليد كند؛ يعني تماشاگر در حالي بخندد كه چيزي در زير اين خنده، او را معذب كند. «رومولوس» نيز از همين ظرفيت استفاده مي‌كند. پادشاهي كه از حمله دشمن نگران نيست و بيشتر به مرغ‌هايش فكر مي‌كند، در ابتدا مضحك به نظر مي‌رسد؛ اما هرچه بيشتر به موقعيت نگاه كنيم، اين خنده تلخ‌تر مي‌شود. زيرا پشت اين بلاهت، سرنوشت انسان‌هايي قرار دارد كه هيچ نقشي در تصميم‌گيري ندارند. 
نمايش رومولوس در نهايت تصويري از فقدان فاعليت است. او نه تنها فاعل نيست، بلكه به معناي دقيق كلمه به مفعولي تبديل شده كه اتفاقات بر او تحميل مي‌شوند. جنگ، فرار همسر، كابوس‌ها، مرغ‌ها و حتي استحاله جسماني‌اش، همه بر او واقع مي‌شوند. پادشاهي كه بايد تصميم بگيرد، خود تبديل به موجودي مي‌شود كه ديگر قادر به عامليت در امور نيست. شايد به همين دليل باشد كه مهم‌ترين پرسش نمايش نه اين است كه رومولوس چگونه امپراتوري خود را نجات خواهد داد، بلكه اين است كه وقتي قدرت در اختيار فردي فاقد فاعليت قرار مي‌گيرد، چه اتفاقي براي جامعه رخ مي‌دهد؟ از اين رو «رومولوس » در اين خوانش، بيش از آنكه نمايش سقوط يك امپراتور باشد، نمايش سقوط مفهوم پادشاهي و معنازدايي از آن است. تخت همچنان وجود دارد، تاج همچنان وجود دارد و عنوان پادشاهي همچنان برقرار است، اما صاحب اين جايگاه از اين موضوع، مفهوم زده شده است. و شايد در نهايت، مرغ‌ها همان چيزي باشند كه حقيقت پنهان اين پادشاهي را آشكار مي‌كنند: موجوداتي كه ظاهرا در قفس‌اند، اما پادشاه نيز چيزي جز يكي از همان موجودات نيست. تفاوت فقط در اين است كه يكي در قفس ديده مي‌شود و ديگري بر تختي نشسته كه خودش قفس است و تمرين مرغ‌وارگي مي‌كند. 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها