بخشي از گفتار امجد به ياد بهرام بيضايي
ميگفت «نبوغ» وجود ندارد، «كار» است كه نتيجه ميدهد
ما دقيقا از چه زماني او را از دست داديم؟ از پنجم دي ۱۴۰۴ كه از اين جهان رفت؟ از سه، چهار ماه زودترش وقتي پزشكان گفتند درد و فشار 5 سال شيميدرماني بر جسم ضعيف شدهاش بيش از حد فرساينده است و تصميم گرفتند درمان سنگين را قطع كنند؟ از آغاز پاييز ۱۳۹۹ كه دانسته شد بيماري دشوار به سراغش آمده است؟ يا از 10 سال قبلش، وقتي عاقبت در 72 سالگي به خاطر [ ...] ايران رفت؟ شايد هم دو سال قبل از آن، وقتي هوچيان و كارگزاران سرمايههاي مشكوك از اخطارش درباره پيامدهاي سلطه همان سرمايهها بر سينما به خشم آمدند و اساس موجوديتش در سينماي ايران را هدف گرفتند؟ [ ...] در تمام آن سالها هر بار كه فيلمنامهاي براي ساخت، نمايشنامهاي براي اجرا، كتابي براي چاپ ارائه داد و «مجوز»ش صادر نشد؟ هر بار كه موقع نوشتن طرحي كه مشتاق اجرا، ساختن يا انتشارش بود به ناچار دست نگه داشت چون ميديد اگر آنجور بنويسد كه درستتر ميداند، متن درستش رنگ اجرا و ساخت و انتشار نميبيند؟ همه آن سالها كه براي گذران زندگي بايد به نام ديگران مينوشت چون ميدانست چيزي كه زير ذرهبين سوءظن و شبههسازي است نه حتي خود نوشته كه درواقع نام اوست؟ همه سالهايي كه پشت درهاي بسته اتاق مديران و كارمندان چسبيده به صندليها منتظر جواب ماند؟ زماني كه از دانشگاه و تئاتر و سينما و هرجاي ديگر كه ميشد كار كرد، اخراج شد؟ تمامِ دوراني كه حاصلِ شغلِ شريف كساني با حقوق و مزايا و حتي اضافهكار و حق بدي آب و هوا درواقع جلوگيري از كار او و چند تني ديگر بود و حاصل زحمات نشريهداراني، وارونهنمايي و پنهانكردن همين حقايق؟ [ ...]
نه، براي يافتن تاريخ از دست دادن كسي، حتي او، نميشود ـ يا لازم نيست ـ تا زمان قبل از تولدش عقب برويم. ترجيح ميدهم به اين فكر كنيم كه با وجود همه اين فرصتهاي عالي و بينظير براي تسليم و تمام شدن (و بهاندازه يك عمر، عذر و بهانه و توجيه براي وادادگي) او هرگز دست از كار نكشيد، هرگز انديشيدن و آفريدن را بس نكرد، و هرگز از روزگار - كه به قدر كفايت موانعي پيشِ پايش ميگذاشت - بهانه كاهلي نساخت. هفتاد سال كه عقب برويم، نوجواني هفده -هجده ساله ميبينيم، شبيهِ كمسن و سالترين كساني كه اين جمع در ستايشِ خلاقيتشان گرد آمدهاند و جايزه ارغوان به پاس قدمهاي آغازينشان در مسيرِ آفرينشگري اهدا ميشود. آن نوجوانِ هفده -هجده ساله تازگي نسخه اول متني را نوشته است كه بعدا بسيار خوانده ميشود: «آرش» (حاصلِ آشنايياش با زبان و اساطيرِ ايرانِ باستان، و همزمان نگاهِ انتقادياش به عاداتِ جرگهاي بابِ روز و ادبياتي كه محصولِ آن است)؛ در مسابقه مكتوبِ مجلهاي سينمايي هم شركت كرده و برنده شده و جايزهاش امكانِ استفاده رايگان از برنامههاي نمايشِ خصوصي آثارِ مهم تاريخ سينماست، كه او مصرانه در آنها شركت ميكند و پاي ثابتِ جلسات نقد و بررسي فيلمها ميشود و گاهي يافتنِ نسخههايي از فيلمهاي كميابتر و به نمايش درآوردنشان را هم به عهده ميگيرد؛ با چند مجله سينمايي، چند گاهنامه ادبي و روشنفكري، و حتي نشريهاي نيمهسياسي و ملي، به عنوان نويسنده و منتقد همكاري دارد؛ برخي تجارب اوليهاش در نگارشِ آثارِ ادبي و روايي را در جُنگي ادبي (متعلق به انجمنِ ادبي تاسيسشده توسطِ پدرش) منتشر ميكند؛ و البته كم كمك دارد از خودش ميپرسد اگر دنياي غرب شكسپير دارد و سينماي شرق شاهكاري چون «هفت سامورايي» خلق كرده، مگر ممكن است فرهنگِ ايراني، از روزگارِ باستان تا امروز كه ما به مقلد محض غرب بدل شدهايم، هرگز گنجينهاي همسنگِ آنها نداشته باشد؟ با همين پرسش است كه به جستوجو در متونِ ايرانِ باستان روي آورده، و در همين مسير است كه يكي، دو سال بعد به كشف تعزيه و بعد هم ساير بارقههاي نمايشي بازمانده از جوششِ خلاقيتِ مردمانِ ساده بيادعا، چون تقليد و نقالي ميرسد. اين داستان را ديگر همه شنيدهايد كه دانشگاهِ تهران انتخابِ او براي پژوهش را، كه «نمايش در ايران» است، نميپذيرد؛ و او هم در جواب، كل دانشگاه را نميپذيرد و رها ميكند.
نه، مرورِ آن 70 سال بعدي، چه در جهت گردشِ عقربههاي ساعت و چه با سالشمارِ معكوس، در حوصله اين نشست نميگنجد. همينقدر گفتم تا به جوانترينهاي ارغوان و به همه جوانهاي ايران يادآوري كرده باشم بهرام بيضايي- كه امروز بر قلّه زبان و فرهنگ، «خداوندگارِ هنر و ادبيات» و «اعتبار تئاتر و سينماي ايران»اش مينامند - يكي از شما بود، يكي از سختكوشترين و از جنبهاي شايد، يكي از بداقبالترين. از ياد نميبرم كه هربار از او چيزي درباره نبوغش ميپرسيدند، جواب ميداد: «چيزي به نام نبوغ وجود ندارد، فقط كار است كه وجود دارد و نتيجه را تعيين ميكند.» و به جواب او، شايد بتوانم بعضي ويژگيهاي آن نوجوان 70 سال پيش را هم اضافه كنم: كه يكي نگاهِ تازه واقعبين بود ـ پيش از هر چيز ـ به خويش؛ و ديگر پرسشگري بود و خستگيناپذيري و اراده و تصميم و انتخاب، در پياش هم پذيرش مسووليت و زحمتي كه بهدنبالِ هر انتخاب و هر تصميم ميآيد و جُز با اراده نيرومند به ثمر نميرسد. آثارِ آن 70 سال، سطر به سطر و لحظه به لحظه، گواهند كه هرگز خواسته و هدفش را گم نكرد، هرچند كه هميشه كوشيد روشها و مسيرهايش به سوي هدف يا خواسته را تصحيح و باز تصحيح كند. و شايد مهمترين نكته، دستكم از ديدِ من: «فرديت»اش. كه يعني تنهايي بهاضافه شناختِ خويش. شناختِ واقعي توان و ظرفيت و محدوديتهاي خويش. كشفِ اينكه تنهاييم، و اينكه «كار» را خودِ ماييم كه بايد ـ با همه تنهاييمان ـ به انجام برسانيم، شايد رازي كليدي در بيضايي شدن بيضايي باشد.
سالها پيش، شايد سي سالي پيش از اين، روزي كه ميان بسيار مشغلههاي ذهني و كاري، خودش را ملزم كرده بود متني نوشته يك جوانِ ناشناس را هم بخواند و نظر بدهد، و از تنگي وقت آزرده بود، از او پرسيدم «با اين همه مشغله و اين تنگناي وقت، خُب چرا ميپذيريد كه بخوانيد؟» گفت «ميشود بگويم نه و خودم را خلاص كنم، ولي آنوقت هميشه به خودم خواهم گفت آنكه نخواندم شايد همان يك نفري بود كه بايد به وقت ميخواندمش، شايد او استعداد بزرگ آينده بود و شايد كمكم ميتوانست در به ثمر رسيدنش موثر باشد.»
آن «او» كه بهرام بيضايي ميگفت، تكتك شما نويسندگان و هنرمندان تازهرسيده يا در راه هستيد، نوقلمان و نوخاستگان هنر، كه ارغوان براي شما برپا شده و اين 8 دوره جايزه گواه كوشيدنتان بوده است.
٭ بخشی از سخنراني حميد امجد در پرديس تئاتر و موسيقي باغ كتاب تهران در مراسم اهداي جوايز هشتمين دوره جايزه ادبي ارغوان كه به داستاننويسان جوان و نوقلم اختصاص دارد.