آقاي جيم در گور نخفته است
حسن لطفي
اين نوشته را به عادت رايج ستايشنامههاي پس از مرگ ديگران نمينويسم. نوشتههايي كه سرشار از تعريف و تمجيد است و نشان ميدهد مرگ آدمها را در ذهن ديگران بهتر، زيباتر، مهربانتر و.... ميكند. لفظ گور به گور شده هم اگر مصرفي داشته باشد مدتها پس از مرگ ديگران است كه خاك سردي آورده و.... اين را نوشتم تا بدانيد ارادت من به مردي كه چند ساعت بعد جسمش را به خاك ميسپارند ربطي به مرگ او ندارد. در زمان حياتش هم بارها او را ستودم و خودش و همسر عزيز و سوگوارش (ناستين خانم جوادي) خوب ميدانند دكتر جواد مجابي در ذهن و قلبم چه جايگاهي داشت.
اگر فيلم مستند پسرك چشمآبي را ساختم سفارش دلم بود و دوست داشتم تصويري ماندگار از مردي داشته باشم كه اگرچه در ديدار اول به دلم ننشسته بود اما .... جواد مجابي را پرويز جاهد به من معرفي كرد. منظورم اين نيست كه نميدانستم نويسنده است، شعر ميسرايد و نقاشي ميكند و... اينها را از همان سالهايي كه قزوين و ادبيات برايم مهم شد خبر داشتم. ميدانستم گوهري است كه در قزوين بهدنيا آمده و در رديف دانهدرشتهاي ادبيات ايران است. پرويز جاهد آنزمان در مركز اسلامي آموزش فيلمسازي كار ميكرد و من دانشجوي آنجا بودم. همزمان در مجله دنياي سخن هم مشغول بود و مطب مينوشت (شايد هم ترجمه ميكرد) وقتي داستانهام را خواند، گرفت و برد داد زندهياد نام جواد مجابي كه سردبير بود، بخواند. گمان ميكرد ذره استعداد من و هم ولايتي بودن ما (من و آقاجواد) ميتواند زمينهاي براي چاپ داستانم بشود. نشد ! دليلش بيشتر از داستان من به سياستهاي مجله بر ميگشت. (البته اين را دكتر مجابي بعد از تعريف از داستان گفت !) دست رد زندهياد... (آخ كه چقدر دلم ميگيرد وقتي ميخواهم زندهياد را جلوي نام جواد مجابي بگذارم. ميدانم از اين پس هر وقت از كنار كوي نويسندگان رد بشوم مثل حالا بايد تمام تلاشم را بكنم تا اشك نريزم.
دليلش كمي خودخواهانه است اما نبودن مردي كه هربار ميديدمش مطلب تازهاي ياد ميگرفتم. هربار كه ميديدمش داناتر و صبورتر و مهربانتر ميشدم- براي كساني كه درست نميشناسندم بگويم از كودكي به تعبير شخصيت كتاب زورباي يوناني كرم كتاب بودهام و به همين دليل بيشتر چيزها را از كتابها ياد گرفتهام و براي ديگران سخت است كه مطلب تازهاي را برايم بازگو كنند .- وسعت دانايي جواد مجابي و منش و روشش باعث اين اتفاق ميشد) برگردم به آنروز و دست ردي كه به سينه داستانم و من خورد. دلگير شدم. بارها در ذهنم آقاي سردبير را...... چقدر خام و خودخواه و حسابگر بودم. خوشبختانه مثل خيليها سوزن گرام تفكرم روي آن خاطره نماند و پريدم به روزهايي كه خانهاي در كوي نويسندگان امنترين جاي زندگيم شد. در روزگاري كه خودم كلاسداري ميكردم و براي خيليها استاد بودم (بدون تعارف هيچوقت از چسبيدن اين نام به اسمم راضي نبودهام مگر با نوشتن چند كتاب و مقاله و تدريس و... استاد ميشوي.
استاد يعني جواد مجابي. استاد يعني دكتر جواد مجابي. استاد يعني زندهياد..... آخ كه چقدر بيرحم است اين مرگ! حواسش به دل آدمها نيست!) شدم شاگرد تشنهاي كه اگر شرم از مزاحمت زياد نميگذاشت جمعه هم به مكتب جواد مجابي ميرفتم. حيف كه شرم كردم. حيف كه ..... اما نه! مرگ اجتنابناپذير است. حافظ، مولانا، سعدي، شاملو، گلشيري، بيضايي، تقوايي و.... با مرگ به خاك سپرده شدهاند. چند ساعت ديگر جنازه آقاي جيم روي دست تا كنار گورش ميرود. جسمش را به خاك ميسپارند و... اما بعد از آن گمان نكنيد جواد مجابي ... استاد جواد مجابي ....دكتر جواد مجابي ....آقا جواد ....آقاي جيم در گور خفته است. آقاي جيم انديشه و سليقه و منش و باور شده است و در لابلاي آثارش پي بيداركردن خفتهها است. خفتههايي كه بيرون از گور قدم ميزنند و....